ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸³
داهی دیگه بیشتر از این نمیتونست اون فضا رو تحمل کنه.
نه نمایندههایی که مدام دنبالش میکردن و سؤال میپرسیدن.
نه نگاههای سنگین اطراف.
و قطعاً نه اون دختر با لبخند مزخرفش.
بعد از برگشتن حتی فرصت نکرده بود درست استراحت کنه.
چه بد که مجبور شده بود برگرده.
چه بدتر که مجبور شده بود دوباره اون دختر و جونگکوک ببینه.
از این همکاری لعنتی خسته شده بود.
از کنترل پدرش خسته شده بود.
از خودش خسته شده بود.
و بیشتر از همه از قلب احمقش.
بدون فکر از سالن بیرون زده بود.
انگار تصمیم داشت تمام مسیر رو پیاده برگرده.
دیوونگی محض.
پاشنه کفشهاش از همون اول شب امانش رو بریده بودن.
هر قدم درد بیشتری به جونش میانداخت.
اما مهم نبود.
هیچچیز مهم نبود.
دوباره تصویر اون دختر کنار جونگکوک جلوی چشمش ظاهر شد.
خندهش
دستای حلقه شدهش
نگاهی که به جونگکوک میکرد.
داهی با حرص پلکهاشو بست.
لعنتی.
این بار حتی نمیتونست ازش متنفر باشه
فقط آرزو میکرد اون دختر وجود نداشت
آرزو میکرد جای اون بود.
همین فکر باعث شد نفسش گیر کنه
درمونده روی لبه جدول نشست.
کف دستهاشو روی صورتش کشید.
چیزی نمونده بود زیر این همه فشار گریه کنه.
سایهای مقابلش افتاد.
داهی با ترس سرش رو بالا آورد
و خشکش زد.
جونگکوک.
قرار نبود دنبالش بیوفته
و قرار هم نیست وقتی میبینه تو این خیابون تنهایی راه افتاده ولش کنه.
چند لحظه فقط به هم خیره موندن.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
بعد جونگکوک بیحرف مقابلش زانو زد.
اخم بین ابروهاش عمیق بود
انگار از چیزی عصبانی بود
یا شاید از خیلی چیزها.
داهی با گیجی زمزمه کرد: "چیکار میکنی؟"
جونگکوک جواب نداد.
فقط مچ پاش رو گرفت و سمت خودش کشید.
داهی از غافلگیری تکونی خورد. "جونگکوک..."
اما مرد انگار نمیشنید.
کفش پاشنهبلندش رو درآورد.
بعد اون یکی رو.
و همون موقع نگاهش روی پوست زخمی پشت پاش افتاد.
فکش منقبض شد.
چند ثانیه فقط به زخم نگاه کرد.
بعد خیلی آروم انگشتش رو کنارش کشید
فقط اطرافش
انگار نمیخواست دردش بیاره. "باید تو انتخاب کفشت دقت کنی."
صدای خشدارش توی سکوت شب پیچید. "تمام شب اذیتت کرد."
داهی مات نگاهش میکرد.
قلبش دوباره داشت دیوونهوار میکوبید."تو..."
گلویش خشک شد." تمام شب بهم نگاه میکردی؟"
این بار جونگکوک خندید.
اما اون خنده هیچ شباهتی به شادی نداشت.
بیشتر شبیه خستگی بود
یا شاید دلخوری.
سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمهای داهی گره خورد.
"من همیشه نگاهت میکنم."
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با تلخی ادامه داد:
"ولی تو هیچوقت نمیخوای منو ببینی"
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸³
داهی دیگه بیشتر از این نمیتونست اون فضا رو تحمل کنه.
نه نمایندههایی که مدام دنبالش میکردن و سؤال میپرسیدن.
نه نگاههای سنگین اطراف.
و قطعاً نه اون دختر با لبخند مزخرفش.
بعد از برگشتن حتی فرصت نکرده بود درست استراحت کنه.
چه بد که مجبور شده بود برگرده.
چه بدتر که مجبور شده بود دوباره اون دختر و جونگکوک ببینه.
از این همکاری لعنتی خسته شده بود.
از کنترل پدرش خسته شده بود.
از خودش خسته شده بود.
و بیشتر از همه از قلب احمقش.
بدون فکر از سالن بیرون زده بود.
انگار تصمیم داشت تمام مسیر رو پیاده برگرده.
دیوونگی محض.
پاشنه کفشهاش از همون اول شب امانش رو بریده بودن.
هر قدم درد بیشتری به جونش میانداخت.
اما مهم نبود.
هیچچیز مهم نبود.
دوباره تصویر اون دختر کنار جونگکوک جلوی چشمش ظاهر شد.
خندهش
دستای حلقه شدهش
نگاهی که به جونگکوک میکرد.
داهی با حرص پلکهاشو بست.
لعنتی.
این بار حتی نمیتونست ازش متنفر باشه
فقط آرزو میکرد اون دختر وجود نداشت
آرزو میکرد جای اون بود.
همین فکر باعث شد نفسش گیر کنه
درمونده روی لبه جدول نشست.
کف دستهاشو روی صورتش کشید.
چیزی نمونده بود زیر این همه فشار گریه کنه.
سایهای مقابلش افتاد.
داهی با ترس سرش رو بالا آورد
و خشکش زد.
جونگکوک.
قرار نبود دنبالش بیوفته
و قرار هم نیست وقتی میبینه تو این خیابون تنهایی راه افتاده ولش کنه.
چند لحظه فقط به هم خیره موندن.
هیچکدوم چیزی نگفتن.
بعد جونگکوک بیحرف مقابلش زانو زد.
اخم بین ابروهاش عمیق بود
انگار از چیزی عصبانی بود
یا شاید از خیلی چیزها.
داهی با گیجی زمزمه کرد: "چیکار میکنی؟"
جونگکوک جواب نداد.
فقط مچ پاش رو گرفت و سمت خودش کشید.
داهی از غافلگیری تکونی خورد. "جونگکوک..."
اما مرد انگار نمیشنید.
کفش پاشنهبلندش رو درآورد.
بعد اون یکی رو.
و همون موقع نگاهش روی پوست زخمی پشت پاش افتاد.
فکش منقبض شد.
چند ثانیه فقط به زخم نگاه کرد.
بعد خیلی آروم انگشتش رو کنارش کشید
فقط اطرافش
انگار نمیخواست دردش بیاره. "باید تو انتخاب کفشت دقت کنی."
صدای خشدارش توی سکوت شب پیچید. "تمام شب اذیتت کرد."
داهی مات نگاهش میکرد.
قلبش دوباره داشت دیوونهوار میکوبید."تو..."
گلویش خشک شد." تمام شب بهم نگاه میکردی؟"
این بار جونگکوک خندید.
اما اون خنده هیچ شباهتی به شادی نداشت.
بیشتر شبیه خستگی بود
یا شاید دلخوری.
سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به چشمهای داهی گره خورد.
"من همیشه نگاهت میکنم."
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با تلخی ادامه داد:
"ولی تو هیچوقت نمیخوای منو ببینی"
- ۵۷۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط