ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁴
ویس خیلی رومخمهههههه
جونگکوک پشت میز نشسته بود و چیزی رو روی لپتاپش نگاه میکرد.
با دیدنش ابرویی بالا انداخت." چیزی شده؟"
داهی لبش رو گاز گرفت." برق قطع شده"
"خب؟"
"لپتاپم خاموش شد.."
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با اکراه ادامه داد:" شارژ هم.. نداشت"
منتظر بود.
منتظر اون نگاه سرزنشآمیز
منتظر یک طعنه.
منتظر اینکه جونگکوک دقیقاً همون چیزی رو بگه که خودش تمام این مدت به خودش گفته بود
اما هیچکدام اتفاق نیفتاد.
جونگکوک فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی ساده گفت:" فایلهات از بین رفتن؟"
داهی مکث کرد." فکر نکنم... نمیدونم."
"خب پس اول آروم باش"
داهی ناخودآگاه اخم کرد.
این واکنشی نبود که انتظارش رو داشت.
جونگکوک لپتاپ خودش را کمی کنار کشید." بیا"
"چی؟"
"بیا اینجا کار کن"
داهی چند بار پلک زد." همینجوری؟"
"آره، همینجوری."
"ولی..."
"داهی"
برای اولین بار از صبح صداش نرم شده بود.
"الان وقت حرص خوردن نیست"
بعد دستش را روی میز زد.
"بیا بشین. تا برق برگرده با لپتاپ من کار میکنیم."
داهی چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تمام مسیر تا اینجا خودش رو برای دعوا، سرزنش یا حداقل یک کنایه آماده کرده بود.
اما حالا هیچکدام وجود نداشت
فقط یک جای خالی کنار جونگکوک
و لپتاپی که صفحهاش روشن بود.
__________________
چقدر دیگه باید به این هدف پایدار میبود؟
با این حال نمیتونست زیر تصمیمش بزنه
تا وقتی که از داهی توضیحی نشنوه این بازی ادامه دار خواهد بود.
داهی داشت یه نمودار رو توضیح میداد و با انگشت روی صفحه اشاره میکرد.
"اینجا رو اگه اینطوری تنظیم کنیم بهتره"
جونگکوک چیزی نگفت
فقط نگاهش کرد.
نه به صفحه
به داهی.
به اونجوری که موهاش روی شونهش ریخته بود.
به تمرکزش.
به فاصلهی بینشون.
بعد آروم دستش رو جلو برد و صندلی داهی رو نزدیک کشید
خودشم نمیدونست چیکار میکنه ولی تنها چیزی که ازش مطمئن بود این بود که الان اینو میخواد...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁴
ویس خیلی رومخمهههههه
جونگکوک پشت میز نشسته بود و چیزی رو روی لپتاپش نگاه میکرد.
با دیدنش ابرویی بالا انداخت." چیزی شده؟"
داهی لبش رو گاز گرفت." برق قطع شده"
"خب؟"
"لپتاپم خاموش شد.."
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با اکراه ادامه داد:" شارژ هم.. نداشت"
منتظر بود.
منتظر اون نگاه سرزنشآمیز
منتظر یک طعنه.
منتظر اینکه جونگکوک دقیقاً همون چیزی رو بگه که خودش تمام این مدت به خودش گفته بود
اما هیچکدام اتفاق نیفتاد.
جونگکوک فقط چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی ساده گفت:" فایلهات از بین رفتن؟"
داهی مکث کرد." فکر نکنم... نمیدونم."
"خب پس اول آروم باش"
داهی ناخودآگاه اخم کرد.
این واکنشی نبود که انتظارش رو داشت.
جونگکوک لپتاپ خودش را کمی کنار کشید." بیا"
"چی؟"
"بیا اینجا کار کن"
داهی چند بار پلک زد." همینجوری؟"
"آره، همینجوری."
"ولی..."
"داهی"
برای اولین بار از صبح صداش نرم شده بود.
"الان وقت حرص خوردن نیست"
بعد دستش را روی میز زد.
"بیا بشین. تا برق برگرده با لپتاپ من کار میکنیم."
داهی چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تمام مسیر تا اینجا خودش رو برای دعوا، سرزنش یا حداقل یک کنایه آماده کرده بود.
اما حالا هیچکدام وجود نداشت
فقط یک جای خالی کنار جونگکوک
و لپتاپی که صفحهاش روشن بود.
__________________
چقدر دیگه باید به این هدف پایدار میبود؟
با این حال نمیتونست زیر تصمیمش بزنه
تا وقتی که از داهی توضیحی نشنوه این بازی ادامه دار خواهد بود.
داهی داشت یه نمودار رو توضیح میداد و با انگشت روی صفحه اشاره میکرد.
"اینجا رو اگه اینطوری تنظیم کنیم بهتره"
جونگکوک چیزی نگفت
فقط نگاهش کرد.
نه به صفحه
به داهی.
به اونجوری که موهاش روی شونهش ریخته بود.
به تمرکزش.
به فاصلهی بینشون.
بعد آروم دستش رو جلو برد و صندلی داهی رو نزدیک کشید
خودشم نمیدونست چیکار میکنه ولی تنها چیزی که ازش مطمئن بود این بود که الان اینو میخواد...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط