ادبیات_داستان _ایرانی
ادبیات_داستان _ایرانی
برادر بزرگترم تازنده بود، در مزرعه کار نمیکرد. وقتی مُرد، لباس هایش را مترسک مزرعه می پوشید. صبح روز بعد مترسک را با لباس هایش برده بودند. هرچه گشتیم پیدا نشد!. مزرعه مان ازصدای کلاغ ها، سیاه شد. چهل سالِ بعد که پیردخترِ همسایه مُرد، مترسک را توی اتاقش پیدا کردند، در حالیکه دکمه های پیراهنش باز بود.
کتاب: مترسک
نویسنده: علی ناصری
برادر بزرگترم تازنده بود، در مزرعه کار نمیکرد. وقتی مُرد، لباس هایش را مترسک مزرعه می پوشید. صبح روز بعد مترسک را با لباس هایش برده بودند. هرچه گشتیم پیدا نشد!. مزرعه مان ازصدای کلاغ ها، سیاه شد. چهل سالِ بعد که پیردخترِ همسایه مُرد، مترسک را توی اتاقش پیدا کردند، در حالیکه دکمه های پیراهنش باز بود.
کتاب: مترسک
نویسنده: علی ناصری
- ۲.۶k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط