P

P26🍯






-چی؟ الان اینو جدی میگی؟
&اوهم
-نگران نباش بعدا به حساب اونم میرسم
&بابایی گناه داره لطفا کاریش نداشته باشین
-تو چرا به فکر اونی
& خوب شما بهش دستور دادین
-اره اما حق نداشت چنین رفتاری رو باهات داشته باشه الانم ول کن اینارو ساعت چهار صبحه دخترم نمیخوای بخوابی ؟
&چرا خیلی خوابم میاد
-{درار کشید رو تخت و دستاشو به سمت لارا باز کرد}
&{رفت بغلش}
-بخواب فرشته کوچولو
&{تو بغلش به خوابی عمیق میره}
-{اونم میخوابه}





صبح//





جیمین«صبح با پرتو های نوری که از لابه لای پرده میتابید و منو واردار به باز کردن چشمام میکرد بیدار شدم که دیدم هنوز لارا تو بغلمه اروم از بغلم درش آوردم و بدنشو روی تخت صاف کردم و پتو رو کشیدم روش از صورتش خستگی می‌بارید طفلک دیشب هم خیلی ترسیده بود هم خسته شده بود با پشت انگشتام صروت نرمش رو به آرومی نوازش کردم و بوسیدمش من خیلی در حق این بچه ظلم کرده بودم میلا ازم قول گرفته بود که نزارم اب تو دلش تکون بخوره اما من زدم زبر قولم نباید اینقدر اذیتش میکردم اما به خودم قول میدم که از این به بعد از گل نازکتر بهش نگم به خودم قول میدم بوسه ی ریزی رو لپش کاشتم و رفتم پایین اول به خاطر اینکه گیج و منگ بودم یه قهوه خوردم بعدش زنگ زدم به نامجون هیونگ تا برای امشب دعوتشون کنم تا با اعضا بیان تولد لارا میخوام امشب براش یه تولد خوب بگیرم بعد از اینکه زنگ زدم رفتم به سه تا از بادیگاردام گفتم که برن به کشتی که خارج از سئول دارم تا اونجارو برای امشب اماده کنن میخوام لارا رو اونجا سوپرایز کنم بعد از اینکه گفتم بهشون اومدم تو و یادم افتاد که کادوم هنوز مونده خدایا اخه من چی بگیرم خوشش بیاد من نمیدونم اون چی دوست داره یکمی فکر کردم بعدش یه چیزی به ذهنم رسید اونو سفارش دادم و به یه نفر سپردم بگیرتش حتما چون هوای خونه یکمی خفه بود رفتم تو حیاط تا هوا بخورم که چشمم افتاد به اون بادیگاردی که لارا رو اونجوری پرت کرده بود زمین نا خوداگاه صورتم از شدت عصبانیت قرمز شد رفتم سمتش و یقشو گرفتم و یه سیلی محکمی بهش زدم و بردمش اتاق شکنجه ی که از وقتی پدرم که مافیا بود و اینجا زندگی میکرد مونده بود انداختمش رو زمین
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۶¥قربان اتفاقی افتاده{ترسیده}-عوضی تو چطوری جرعت...

P27🍯&اوم خیلی خوشمزه شده-نوش جونت&بابا شما نمیخورین-نه دخترم...

P25🍯-معلومه که نه لارا جان& آخه امشب{حرفشو جیمین قطع کرد}-دخ...

P24🍯-تروخدا....تروخدا بیا پایین لارا{ترسیده و میره سمتش}&جلو...

P26🍯-چی؟ الان اینو جدی میگی؟&اوهم-نگران نباش بعدا به حساب او...

P12🍯&{تو خواب تکون میخوره و چونکه خیلی به جیمین نزدیک بوده م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط