{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

فیکشن: «شبی که باران نمی‌ایستاد»

باران آرام و بی‌وقفه روی شهر می‌بارید. خیابان‌های سئول در نور چراغ‌ها برق می‌زدند. نامجون قدم‌هایش را سنگین و بی‌هدف روی پیاده‌رو می‌کشید. هنوز صدای فریادهای چند ساعت قبل در خانه در گوشش بود. جیسون، همسرش، از بی‌توجهی‌ها و غیبت‌های طولانی‌اش شکایت کرده بود. کلمات تند رد و بدل شدند، و آن آرامشی که همیشه در میانشان جریان داشت، ناگهان در هم شکست.

او به پارک کوچکی پناه برد؛ نیمکتی خیس، درختانی خمیده زیر باران، و سکوتی که جز صدای باران چیزی را حمل نمی‌کرد. برای اولین بار در مدت‌ها، شانه‌هایش افتاده بود، گویی بار تمام دنیا روی آن‌ها سنگینی می‌کرد.

در همین لحظه صدای قدم‌هایی نرم به گوش رسید. کسی نزدیک شد؛ تو بودی، با چتری در دست و نگرانی در چشم‌هایت. بی‌هیچ مقدمه‌ای کنار او نشستی، چتر را بالای هر دویتان گرفتی.

نامجون نگاه کوتاهی بهت انداخت، چشم‌هایش خسته و بی‌قرار بودند. با صدایی گرفته گفت:
«فکر می‌کردم می‌تونم همه‌چیز رو درست نگه دارم. ولی… دارم از دست می‌دم. جیسون حق داره. من همیشه یا روی صحنه‌ام یا توی استودیو… و خونه‌مون کم‌کم بی‌معنی می‌شه.»

تو سکوت کردی. فقط حضور داشتی. همین کافی بود تا او ادامه دهد.
«ازدواج… ساده نیست. آدم فکر می‌کنه عشق همه‌چیو حل می‌کنه. اما وقتی غیبت‌ها طولانی بشه، وقتی سکوت بین دو نفر عمیق‌تر از حرف‌ها بشه… عشق هم زخمی می‌شه.»

صدایش شکست. قطره‌های باران روی گونه‌هایش می‌لغزید، یا شاید اشک بود. تو آرام گفتی:
«بارون می‌شوره… اما چیزی که باقی می‌مونه، تصمیم توئه. اگه می‌خوای حفظش کنی، باید برگردی و بجنگی، حتی سخت‌تر از قبل.»

نامجون برای چند لحظه خیره شد. گویی میان کلماتت و بارانی که بر زمین می‌ریخت، چیزی درونش روشن شد. لبخندی ضعیف زد، اما واقعی.
«ممنون که اینجام. شاید امشب سخت‌ترین شب زندگی من باشه، اما با تو… دیگه تنها نیستم.»

باران همچنان می‌بارید. شهر زیر رگبار نفس می‌کشید، و نامجون در دل همان باران، امید تازه‌ای پیدا کرد

شب از نیمه گذشته بود. باران شدید شیشه‌های خانه را می‌کوبید و سکوت سردی فضای سالن را گرفته بود. جیسو روی مبل نشسته بود، دست‌هایش را دور خودش حلقه کرده و به نقطه‌ای خیره مانده بود. گونه‌اش هنوز از سیلی‌ای که چند ساعت قبل خورده بود، می‌سوخت. اشک‌هایش بارها خشک و دوباره جاری شده بودند، اما حالا دیگر حتی گریه هم نداشت.

در همین سکوت، در باز شد. نامجون با موهای خیس و قدم‌هایی مردد وارد شد. نگاهش بی‌قرار بود، گویی همه‌ی غرور و قدرت همیشگی‌اش در استودیو یا روی صحنه، پشت در جا مانده بود.

– «جیسو…» صدایش شکست.
هیچ پاسخی نشنید. جیسو حتی نگاهش نکرد.

نامجون جلو آمد، دست‌هایش لرزیدند. نشست روی زمین، درست مقابل مبل.
– «می‌دونم… می‌دونم که کارم غیرقابل بخششه. هیچ دلیلی نداره، هیچ بهونه‌ای ندارم. فقط… فقط بدون که از همون لحظه هزار بار خودمو لعنت کردم.»

جیسو پلک زد، اما سکوتش سنگین‌تر شد. اشک آرام از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد.

نامجون بی‌اختیار سرش را روی دامن جیسو گذاشت، صدایش پر از التماس بود:
– «ازت نمی‌خوام فراموش کنی. فقط… نذار این آخرمون باشه. من بدون تو هیچ‌چیز نیستم. می‌جنگم، عوض می‌شم، فقط نذار اینجا تموم بشه.»

دست‌های جیسو برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماندند. درونش پر از خشم و اندوه بود، اما قلبش هنوز می‌تپید برای مردی که حالا مثل کودکی شکسته، در برابرش زانو زده بود. آهی سنگین کشید و آرام، دست لرزانش را روی موهای خیس نامجون گذاشت.

– «این بار آخرته، نامجون.»

چشمان نامجون پر از اشک شد. سرش را بالا آورد، نگاهشان قفل شد؛ نگاه کسی که شکست، پشیمانی و عشق را یک‌جا در خود داشت.
در همان لحظه، میان صدای باران و بغض‌های فروخورده، جیسو بالاخره او را در آغوش گرفت.

پایان.


به مناسبت تولد بابامون بابا نامجون یک تک پارتی نوشتم امیدوارم خوشتون باید لایک و کامنت یادتون نره ❤️🌹
دیدگاه ها (۰)

---فصل اول – پارت هشتمکافه دنج و نیمه‌تاریک بود؛ بوی قهوه و ...

.---فصل اول – پارت نهمزن با لبخند کوتاهی نزدیک شد و گفت:«سلا...

---فصل اول – پارت هفتمخورشید غروب می‌کرد و نور نارنجی از پنج...

.---فصل اول – پارت ششمروز بعد، استودیو فضای متفاوتی داشت. صد...

MIDNIGHT BET

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

پارت۲بعد از آن شب، زندگی یو ایل دیگر هرگز مثل قبل نبود. آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط