{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

فصل اول – پارت هشتم

کافه دنج و نیمه‌تاریک بود؛ بوی قهوه و صدای آرام موسیقی در هوا می‌پیچید. یونا با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کرد و کنار پنجره نشست. یونگی روبه‌رویش نشست، مثل همیشه با چهره‌ای سرد و بی‌احساس.

یونا لیوان قهوه‌اش را برداشت.

«خب... حالا قراره منو امتحان کنید؟»


یونگی جوابی نداد. نگاهش به در کافه دوخته شده بود. ناگهان رنگ صورتش تغییر کرد.

یونا متوجه شد. نگاهش را دنبال کرد و... زنی زیبا با موهای قهوه‌ای و لباسی ساده وارد کافه شد. لبخندش آرام بود، اما وقتی چشمش به یونگی افتاد، لحظه‌ای در جا ایستاد.

یونا با تعجب به یونگی نگاه کرد.

«می‌شناسیدش؟»


یونگی سخت قورت داد. دست‌هایش روی میز مشت شدند.

«...اون.»
صدایش پایین و پر از لرزش بود.

«اون کسیه که... زمانی همه‌چیزمو براش گذاشتم.»


زن نزدیک‌تر شد، انگار قصد داشت سلام کند. یونا برای اولین بار دید که نگاه سرد یونگی شکست، و پشت آن زخمی قدیمی سر باز کرد.

یونا نمی‌دانست چه بگوید. قلبش به تندی می‌تپید، نه از حسادت، بلکه از سنگینی فضا. او در سکوت تنها نگاه کرد... به مین یونگی‌ای که برای اولین بار چهره‌ای آسیب‌پذیر از خودش نشان می‌داد.

#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک


---
دیدگاه ها (۰)

.---فصل اول – پارت نهمزن با لبخند کوتاهی نزدیک شد و گفت:«سلا...

سلام عزیزای من خیلی وقت بود فعالیتی نداشتم از اونجایی که مدا...

---فیکشن: «شبی که باران نمی‌ایستاد»باران آرام و بی‌وقفه روی ...

---فصل اول – پارت هفتمخورشید غروب می‌کرد و نور نارنجی از پنج...

فصل اول – پارت بیست‌وهشتمحقیقتی که باید پیدا می‌شدصدای افتاد...

فصل اول – پارت بیست‌وششماولین قدمنور صبح آرام روی پرده‌ها اف...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط