{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم

شور تحریر «بنان» را، پنجه ی «شهناز» هم
شب که شد، سکر تمنای تو بیرون میزند

از خم سربسته و از شیشه های باز هم

شب که شد،آوازی از دیوان شمس الدین خوش است

دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم
باید امشب از حصار تنگ تهران وارهی

نشئه ی قونیه باشی، تشنه ی شیراز هم
تا سحر مشغول باشی با معمایی لطیف

ممکن است آیا که با من لطف دارد، ناز هم ؟
روز های آخر اسفند مستم کرده است

گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم


خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم ولی

نام تو تکرار می شد در صدای ساز هم

مستی نامت عجب عقل از سرم انداخته

چون نمی ترسم من از این شهر پر سرباز هم

صبح آمد باید از یاد تو برخیزم ببخش
 
آفتاب آمد تو را از من بگیرد باز هم
دیدگاه ها (۶)

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

P : 15

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۱ | «یک روز فقط برای ما...

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

قمار اخر

پارت ۴۲ جین پرده را کنار زد.ماشین مشکی هنوز جلوی خانه بود.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط