پارت 59
پارت 59
نگاهی به ساعت کردم و پوست ل*ب*مو جویدم اون قسمتی که ما نشسته بودیم خیلی خلوت بود و خرپر
نمیزد خیلی خنک بود جوری که با اون مانتوی نارک بهارونه حسابی سردم شده بود...پدرام دستشو انداخت دور گردونم
و منو کشید سمت خودش هیچ حسی نداشتم حتی بدمم نمیومد! فقطو فقط به لحظه ای فکر میکردم که مهرداد برسه
و مارو باهم ببینه درستتته پوزیشتتنمون خیلی عاشقونه بود اما حرفای معمولی بینمون رد و بدل میشد و هردومون
حسابی کلافه بودیم.پدرام_میگم حالا از کجا معلوم باورکنه و بیادش! _باور میکنه چون تو منو از دستش نجات دادی
و باهم از مهمونی فرار کردیم حتما الان
خیلی عصبیه،دارم اوضاعو کاملا علیه خودم جلوه میدم -تاحالا ندیده بودم
دختری اصرار داشته باشه خودشو خ*ی*ا*ن*تکار نشون بده.پوزخند تلخی زدم و نگامو ازش دزدیدم یهو لحن پدرام
عوض شد و بلند گفت-بخند سعیده...با گنگی بهش نگاه کردم که نگاشو به پشت سرمون دوخت منظورشو فهمیدم و یه
قهقهه ی بلند زدم پدرام مثلا داشتتت عاشقونه نگام میکرد و لبخند رو ل*ب*ش بود صورتشو آورد نزدیک
صورتم و طبق قراری که گذاشته بودیم جوری موقعیتشو تنظیم کرد که هرکی از پشت میدید فکر میکرد داره
میب*و*ستم چند ثانیه توهمون حالت موند و بعدل*ب*شو خیس کرد کنار کشتتید و با پشت دست دهنشو پاک کرد
ینی داغونه رل بازی کردنش بودم بدجوری تو نقشش فرو رفته بود من که نمیتونستتتم برگردم
و ببینم مهرداد تو چه حالیه اما وقتی تا اونموقع جلو نیومده بود پس معلوم بود نمیخواد به روی خودش بیاره
لبخند فاتحانه ای زدم و تو ب*غ*ل پدرام فرو رفتم:( با احتیاط درو باز کردم و رفتم داخل خونه...خونه تو سکوت
اعصاب خورد کنی فرو رفته بود...وای خدا خاطره هامون...لحظه های خوبی که باهم تو این خونه داشتیم
نگاهی به ساعت کردم و پوست ل*ب*مو جویدم اون قسمتی که ما نشسته بودیم خیلی خلوت بود و خرپر
نمیزد خیلی خنک بود جوری که با اون مانتوی نارک بهارونه حسابی سردم شده بود...پدرام دستشو انداخت دور گردونم
و منو کشید سمت خودش هیچ حسی نداشتم حتی بدمم نمیومد! فقطو فقط به لحظه ای فکر میکردم که مهرداد برسه
و مارو باهم ببینه درستتته پوزیشتتنمون خیلی عاشقونه بود اما حرفای معمولی بینمون رد و بدل میشد و هردومون
حسابی کلافه بودیم.پدرام_میگم حالا از کجا معلوم باورکنه و بیادش! _باور میکنه چون تو منو از دستش نجات دادی
و باهم از مهمونی فرار کردیم حتما الان
خیلی عصبیه،دارم اوضاعو کاملا علیه خودم جلوه میدم -تاحالا ندیده بودم
دختری اصرار داشته باشه خودشو خ*ی*ا*ن*تکار نشون بده.پوزخند تلخی زدم و نگامو ازش دزدیدم یهو لحن پدرام
عوض شد و بلند گفت-بخند سعیده...با گنگی بهش نگاه کردم که نگاشو به پشت سرمون دوخت منظورشو فهمیدم و یه
قهقهه ی بلند زدم پدرام مثلا داشتتت عاشقونه نگام میکرد و لبخند رو ل*ب*ش بود صورتشو آورد نزدیک
صورتم و طبق قراری که گذاشته بودیم جوری موقعیتشو تنظیم کرد که هرکی از پشت میدید فکر میکرد داره
میب*و*ستم چند ثانیه توهمون حالت موند و بعدل*ب*شو خیس کرد کنار کشتتید و با پشت دست دهنشو پاک کرد
ینی داغونه رل بازی کردنش بودم بدجوری تو نقشش فرو رفته بود من که نمیتونستتتم برگردم
و ببینم مهرداد تو چه حالیه اما وقتی تا اونموقع جلو نیومده بود پس معلوم بود نمیخواد به روی خودش بیاره
لبخند فاتحانه ای زدم و تو ب*غ*ل پدرام فرو رفتم:( با احتیاط درو باز کردم و رفتم داخل خونه...خونه تو سکوت
اعصاب خورد کنی فرو رفته بود...وای خدا خاطره هامون...لحظه های خوبی که باهم تو این خونه داشتیم
- ۴.۰k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط