من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم من اشتباه کردم و جلو نشستم و
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛ تا اینکه جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هروقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ برمیگردد و با لبخند می گوید :تو فقط رکاب بزن.!
- ۱.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط