ویو کیساکی

ویو کیساکی
کنار ایزانا نشسته بودم بالای یه ساختمون بودیم که
ایزانا گفت :کیساکی بدلت تحویل پلیس داده شد دیگه دستگیر نمیشی
کیساکی گفت:مایکی رو بهتر از هر کسی میشناسم از این نظر کاملا به خودم مغرورم
ایزانا میدونی اون چیزی که برای رهبر بودن نیاز مغز نیست
ظاهر
انگار ظاهر مایکی دقیقا بدرد رهبر شدن میخوره الان نباید با آدم های توی تومان بمونه پتانسیل زیادش رو نابود می‌کنند
ایزانا گفت:چقدر متکبر
چندین بار سعی کردم
یک بار می خواستم
کاری کنم که کیوماسا دراکن رو بکشه
ولی درست وقتی قرار بود بمیره یکی دخالت کرد
ایزانا :کی دخالت کرد
کیساکی :اون هاناگاکی تاکه میچی
ایزانا با تعجب گفت :چی
کیساکی :میشناسیش
ایزانا در ذهنش [نباید بهش بگم اون هنوزم کاملا قابل اعتماد نیست ]
ایزانا گفت :بهش نمیخوره مهره خاصی باشه
بعد کم کم کیساکی رفت
ایزانا در ذهنش[یعنی بالاخره اون رو پیداش کردم بعد از اینکه به فرزند خوندگی گرفتنش دیگه نتونستم ببینمش ]
دیدگاه ها (۱)

داستان

سناریو توکیو ریونجرز

اوسی جدیدم در توکیو ریونجرزززززززز(آکاری را در سطل آشغال مشا...

🌊فن‌فیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊@misaki000#فن_فیک#misaki_kuro...

stolen

پارت ۵۷

ابلیس

تو گروهی که مربوط به یک دوره ی آموزشی بود، یک خانمی هم حضور ...

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

کپشن مهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط