{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²⁰

سه روز گذشته بود. سه روز از فرار ، سه روز خوابیدن داخل ماشین ، سه روز توی جادههای فرعی و فرار از هر جایی که بوی پلیس میداد. جونگکوک عمداً از بزرگراهها دوری میکرد. هر بار که از شهری رد میشدند، کلاهش را پایین میکشید و فقط برای خرید غذا یا بنزین چند دقیقه توقف میکرد.
شب سوم...ماشین کنار دریاچهای کوچک و دور از شهر پارک شده بود. هوا خنک بود و فقط صدای جیرجیرکها سکوت را میشکست. تهیونگ روی کاپوت ماشین نشسته بود و به آب خیره شده بود. چند لحظه بعد، جونگکوک با دو لیوان نودل آماده از فروشگاه کوچکی که چند دقیقه با آنجا فاصله داشت، برگشت. یکی را سمت تهیونگ گرفت.
جونگکوک : بگیر
تهیونگ لبخند محوی زد و نودل رو گرفت
تهیونگ : ممنون
جونگکوک چیزی نگفت و روی زمین، کنار ماشین نشست و مشغول خوردن شد. چند دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه تهیونگ سر صحبت رو باز کرد
تهیونگ: چند روزه... درست نخوابیدی
جونگکوک شانهای بالا انداخت
جونگکوک : مشکلی ندارم
تهیونگ : اینجوری که نمیشه
جونگکوک : میشه
تهیونگ آهی کشید
تهیونگ: تو همیشه اینقدر لجبازی؟
جونگکوک برای اولین بار لبخند کمرنگی زد
جونگکوک : بیشتر از چیزی که فکر میکنی
دیدن آن لبخند کوتاه، باعث شد تهیونگ هم بیاختیار لبخند بزند. سکوت بینشان دیگر مثل روز اول سنگین نبود.
بعد از شام، تهیونگ از ماشین پایین آمد تا کمی قدم بزند اما هنوز چند قدم برنداشته بود که درد پایش باعث شد مکث کند. جونگکوک همان لحظه متوجه شد.
جونگکوک : وایسا
تهیونگ برگشت
تهیونگ : چیزی نیست.
جونگکوک سریع جلو آمد و بدون هیچ حرفی جلوی تهیونگ زانو زد و باند دور پای تهیونگ را باز کرد. زخم تقریباً خوب شده بود، اما هنوز کاملاً بسته نشده بود. جونگکوک از جعبهی کمکهای اولیه، باند تمیزی بیرون آورد. تهیونگ با تعجب نگاهش میکرد.
تهیونگ : لازم نیست هر روز عوضش کنی
جونگکوک مشغول بستن باند تازه شد
جونگکوک : اگه عفونت کنه، دردسرمون بیشتر میشه
لحنش مثل همیشه سرد بود اما تهیونگ دیگه فهمیده بود...این فقط بهانه است و جونگکوک واقعاً نگرانش بود. وقتی کارش تمام شد، از جایش بلند شد.
جونگکوک : تا یکی دو روز دیگه خوب میشه
تهیونگ آرام گفت
تهیونگ : جونگکوک...
جونگکوک : هوم؟
تهیونگ: ممنون
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد و بعد خیلی آروم گفت
جونگکوک : لازم نیست بابت هر چیزی تشکر کنی ، ما از زندان با هم زدیم بیرون پس....تا وقتی کنار همیم باید حواسمون به هم باشه
قلب تهیونگ برای لحظهای فشرده شد. هر بار که جونگکوک با این اطمینان از کنار هم بودن حرف میزد...احساس گناهش بیشتر میشد.
اون شب...جونگکوک مثل همیشه روی صندلی راننده نشست تا بیدار بمونه . تهیونگ که روی صندلی کناری دراز کشیده بود، آرام گفت
تهیونگ : تو بخواب ، من مراقبم
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد
جونگکوک : نه
تهیونگ : چرا؟
جونگکوک : چون هنوز کامل بهت اعتماد نکردم
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد بعد لبخند خیلی محوی زد
تهیونگ : واقعا لجبازی
جونگکوک هم لبخند کمرنگی گوشه ی لبش نشست .
چند دقیقه بعد...تهیونگ خوابش برد. جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت. سرش رو به شیشه تکیه داده بود و از خستگی عمیق نفس میکشید. جونگکوک بیصدا دستش را دراز کرد و کت خودش را از صندلی عقب برداشت و آرام روی شانه های تهیونگ انداخت. بعد دوباره نگاهش را به تاریکی جاده دوخت...بدون اینکه خودش بدونه ، هرروز داشت بیشتر به این مرد مرموز اهمیت می‌داد

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۱)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁹ ماشین بی‌صدا در جاده‌ی ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁸جونگکوک سوویچ رو برداشت ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۴✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط