『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²²
دو روز بعد...شهر کوچکی در نزدیکی ساحل . جونگکوک ماشین را چند خیابان دورتر از مرکز شهر پارک کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
جونگکوک : از اینجا به بعد....باید پیاده بریم
تهیونگ پیاده شد و در را بست و کنار او راه افتاد
تهیونگ : اینجا رو میشناسی؟
جونگکوک : یه زمانی... زیاد میاومدم
لحنش آنقدر کوتاه بود که تهیونگ ترجیح داد چیزی نپرسد. خیابانها شلوغ بودند و آدمها بیخبر از همهجا، مشغول زندگی روزمرهشان بودند. حس عجیبی داشت...دیدن آدمهایی که آزادانه راه میرفتند، در حالی که آن دو مجبور بودند هر چند قدم یکبار پشت سرشان را نگاه کنند.
چند دقیقه بعد جونگکوک جلوی یک کافهی قدیمی ایستاد. تابلوی چوبی و رنگورورفتهی کافه هنوز سر جایش بود.
جونگکوک : اینجا منتظر بمون
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا؟!
جونگکوک : ممکنه کسی منو بشناسه
تهیونگ : پس منم میام
جونگکوک نگاهش کرد اما برای اولین بار مخالفت نکرد.
جونگکوک : باشه احمق ، فقط زیاد حرف نزن
....
داخل کافه، مرد میانسالی پشت صندوق ایستاده بود. همین که چشمش به جونگکوک افتاد، برای لحظهای خشکش زد.
_ ...جونگکوک؟
جونگکوک لبخند تلخی زد
جونگکوک : سلام، هیون وو
مرد سریع اطراف را نگاه کرد.
هیون وو : تو... نباید اینجا باشی
جونگکوک : میدونم ، فقط یه سؤال دارم
هیونوو نفس عمیقی کشید
هیون وو : هنوز دنبالش میگردی؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد
جونگکوک : آره
هیون وو چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آرام گفت
هیون وو : سه هفته پیش...یکی گفت لوکا رو توی بندر «هانول» دیده ؛ بیشتر از این چیزی نمیدونم
جونگکوک سری تکان داد
جونگکوک : همینم کافیه
قبل از رفتن، هیونوو آرام گفت
هیون وو : مواظب باش...اون آدم، همونی نیست که قبلاً میشناختی.
جونگکوک فقط لبخند تلخی زد.
جونگکوک : اینو بهتر از هر کسی میدونم
وقتی از کافه بیرون آمدند، تهیونگ پرسید
تهیونگ : سرنخ پیدا کردی؟
جونگکوک برای اولین بار، بدون پنهانکاری جواب داد.
جونگکوک : آره....احتمالاً توی بندر هانوله
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ : پس میریم اونجا
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : بدون اینکه حتی بدونی ممکنه چه اتفاقی بیفته؟
تهیونگ شانه بالا انداخت
تهیونگ : مگه تا الان میدونستم؟
جونگکوک خندید . خندهای کوتاه، اما واقعی
جونگکوک : تو واقعا دیوونهای
تهیونگ : شاید...ولی دیگه وسط راه ولت نمیکنم
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت
جونگکوک : ممنون...
.....
خورشید کمکم غروب میکرد. برای اینکه شب را در ماشین نگذرانند، وارد مهمانخانه کوچکی در حاشیهی شهر شدند. زن پشت پیشخوان بدون اینکه زیاد به چهرهشان دقت کند، گفت
_ فقط یه اتاق خالی مونده
تهیونگ و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
جونگکوک : دو تا تخت داره؟
_ آره
هردو نفس راحتی کشیدند و کلید رو گرفتن .
هر دو وارد اتاق شدند. اتاق کوچک بود؛ دو تخت یکنفره، یک پنجرهی رو به دریا و یک تلویزیون قدیمی. جونگکوک پرده را کمی کنار زد و بیرون را بررسی کرد. تهیونگ روی یکی از تختها نشست.
تهیونگ : بالاخره یه سقف بالای سرمون داریم
جونگکوک لبخند محوی زد
جونگکوک : آره...بعد از چند روز، بد نیست
برای اولین بار بعد از فرار...هردویشان احساس کردند شاید بتوانند چند ساعت، بدون ترس از صدای آژیر یا نور چراغهای پلیس، نفس بکشن اما هیچکدوشمون نمیدتنست...این آرامش...چقدر قراره کوتاه باشه
....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²²
دو روز بعد...شهر کوچکی در نزدیکی ساحل . جونگکوک ماشین را چند خیابان دورتر از مرکز شهر پارک کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
جونگکوک : از اینجا به بعد....باید پیاده بریم
تهیونگ پیاده شد و در را بست و کنار او راه افتاد
تهیونگ : اینجا رو میشناسی؟
جونگکوک : یه زمانی... زیاد میاومدم
لحنش آنقدر کوتاه بود که تهیونگ ترجیح داد چیزی نپرسد. خیابانها شلوغ بودند و آدمها بیخبر از همهجا، مشغول زندگی روزمرهشان بودند. حس عجیبی داشت...دیدن آدمهایی که آزادانه راه میرفتند، در حالی که آن دو مجبور بودند هر چند قدم یکبار پشت سرشان را نگاه کنند.
چند دقیقه بعد جونگکوک جلوی یک کافهی قدیمی ایستاد. تابلوی چوبی و رنگورورفتهی کافه هنوز سر جایش بود.
جونگکوک : اینجا منتظر بمون
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ : چرا؟!
جونگکوک : ممکنه کسی منو بشناسه
تهیونگ : پس منم میام
جونگکوک نگاهش کرد اما برای اولین بار مخالفت نکرد.
جونگکوک : باشه احمق ، فقط زیاد حرف نزن
....
داخل کافه، مرد میانسالی پشت صندوق ایستاده بود. همین که چشمش به جونگکوک افتاد، برای لحظهای خشکش زد.
_ ...جونگکوک؟
جونگکوک لبخند تلخی زد
جونگکوک : سلام، هیون وو
مرد سریع اطراف را نگاه کرد.
هیون وو : تو... نباید اینجا باشی
جونگکوک : میدونم ، فقط یه سؤال دارم
هیونوو نفس عمیقی کشید
هیون وو : هنوز دنبالش میگردی؟
جونگکوک بدون مکث جواب داد
جونگکوک : آره
هیون وو چند لحظه سکوت کرد و بعد خیلی آرام گفت
هیون وو : سه هفته پیش...یکی گفت لوکا رو توی بندر «هانول» دیده ؛ بیشتر از این چیزی نمیدونم
جونگکوک سری تکان داد
جونگکوک : همینم کافیه
قبل از رفتن، هیونوو آرام گفت
هیون وو : مواظب باش...اون آدم، همونی نیست که قبلاً میشناختی.
جونگکوک فقط لبخند تلخی زد.
جونگکوک : اینو بهتر از هر کسی میدونم
وقتی از کافه بیرون آمدند، تهیونگ پرسید
تهیونگ : سرنخ پیدا کردی؟
جونگکوک برای اولین بار، بدون پنهانکاری جواب داد.
جونگکوک : آره....احتمالاً توی بندر هانوله
تهیونگ سری تکان داد
تهیونگ : پس میریم اونجا
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : بدون اینکه حتی بدونی ممکنه چه اتفاقی بیفته؟
تهیونگ شانه بالا انداخت
تهیونگ : مگه تا الان میدونستم؟
جونگکوک خندید . خندهای کوتاه، اما واقعی
جونگکوک : تو واقعا دیوونهای
تهیونگ : شاید...ولی دیگه وسط راه ولت نمیکنم
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت
جونگکوک : ممنون...
.....
خورشید کمکم غروب میکرد. برای اینکه شب را در ماشین نگذرانند، وارد مهمانخانه کوچکی در حاشیهی شهر شدند. زن پشت پیشخوان بدون اینکه زیاد به چهرهشان دقت کند، گفت
_ فقط یه اتاق خالی مونده
تهیونگ و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
جونگکوک : دو تا تخت داره؟
_ آره
هردو نفس راحتی کشیدند و کلید رو گرفتن .
هر دو وارد اتاق شدند. اتاق کوچک بود؛ دو تخت یکنفره، یک پنجرهی رو به دریا و یک تلویزیون قدیمی. جونگکوک پرده را کمی کنار زد و بیرون را بررسی کرد. تهیونگ روی یکی از تختها نشست.
تهیونگ : بالاخره یه سقف بالای سرمون داریم
جونگکوک لبخند محوی زد
جونگکوک : آره...بعد از چند روز، بد نیست
برای اولین بار بعد از فرار...هردویشان احساس کردند شاید بتوانند چند ساعت، بدون ترس از صدای آژیر یا نور چراغهای پلیس، نفس بکشن اما هیچکدوشمون نمیدتنست...این آرامش...چقدر قراره کوتاه باشه
....ادامه دارد
- ۷۵۵
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط