『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²¹
صبح....باران ریزی میبارید. جونگکوک ماشین را کنار یک رستوران بینراهی کوچک نگه داشت. تابلوی قدیمی رستوران زیر باران چشمک میزد.
جونگکوک : داخل شلوغ نیست
تهیونگ از پنجره نگاهی انداخت
تهیونگ : مطمئنی؟
جونگکوک : اگه شلوغ بود، توقف نمیکردم
هر دو کلاههایشان را پایین کشیدند و وارد رستوران شدند. بوی قهوه و نان تازه فضای گرم رستوران رو پر کرده بود. جز پیرمرد صاحب رستوران و یک زوج مسن، مشتری دیگری آنجا نبود. جونگکوک گوشهترین میز را انتخاب کرد؛ جایی که بتواند در ورودی را زیر نظر داشته باشد.
چند دقیقه بعد.... پیشخدمت دو فنجان قهوه و صبحانه را روی میز گذاشت. تهیونگ متوجه شد جونگکوک حتی قبل از برداشتن قاشق، نگاهی به تمام پنجرههای رستوران انداخت.
تهیونگ : همیشه اینقدر محتاطی؟
جونگکوک جرعهای از قهوه نوشید.
جونگکوک : از وقتی که با اونی که منو انداخت زندان آشنا شدم...آره
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد ، بعد آرام پرسید
تهیونگ: خیلی بهش اعتماد داشتی؟
جونگکوک نگاهش را به فنجان دوخت
جونگکوک : بیشتر از خودم
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد
جونگکوک : اون تنها کسی بود که فکر میکردم هیچوقت پشتم رو خالی نمیکنه....اما اشتباه میکردم.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک : وقتی دستگیر شدم...هیچکسو نداشتم ، نه خانواده ای...نه دوستی ، فقط جونگسو. اونم هر هفته میاومد ملاقاتم
تهیونگ لب پایینش رو گاز گرفت ، نمیدونست چی بگه
جونگکوک : برای همین...دیگه به کسی اعتماد نمیکنم
تهیونگ : ولی به من اعتماد کردی
و لبخند تلخی زد
جونگکوک نگاهش کرد ، چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
جونگکوک : نه...هنوز نه اما...یه حس عجیبی دارم. حس میکنم تو...شبیه آدمایی نیستی که تا حالا دیدم.
قلب تهیونگ برای لحظهای از تپش ایستاد. او دقیقاً همان آدمی بود که جونگکوک نباید به او اعتماد میکرد اما حالا...همین اعتماد داشت کمکم شکل میگرفت.
بعد از صبحانه، دوباره سوار ماشین شدند. باران شدیدتر شده بود. تهیونگ به قطرههایی که روی شیشه میلغزیدند خیره شد. بعد بیمقدمه گفت
تهیونگ : اگه بخوای....کمکت میکنم
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک :تو ؟!
تهیونگ :آره . پیدا کردن همین آدمی که میگی...هرچقدر طول بکش....منم باهاتم
جونگکوک : چرا؟!
تهیونگ: چون...فکر نمیکنم آدمی که زندگیت رو نابود کرده، حق داشته باشه آزاد بگرد
این کلمات ، ناخواسته از لبانش بیرون آمد و حتی خودش هم لحظه شوکه شد ؛ حتی خودش هم میدونست اینکار رو واقعا بخاطر جونگکوک میکنه نه ماموریت اما بازم به خودش دروغ گفت و خودش رو با جمله « فقط برای رسیدن به لوکاعه » راضی کرد . جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت ، بعد آرام خندید. خندهای کوتاه اما واقعی
جونگکوک : میدونی...اولین باره یکی داوطلب میشه تو دردسرم شریک بشه
تهیونگ هم لبخند زد
جونگکوک : شاید سلیقهی بدی دارم
و هر دو برای چند ثانیه خندیدند.
چند ساعت بعد...ماشین کنار یک جایگاه سوخت توقف کرد. جونگکوک برای بنزین زدن پیاده شد و تهیونگ داخل ماشین ماند. ناگهان صفحهی تلفن همراهی که جونگسو برای مواقع ضروری به آنها داده بود، روشن شد.
پیام جدید از ته سونگ
تهسونگ : «وضعیت؟»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند ، بعد فقط یک جمله تایپ کرد.
تهیونگ : «هنوز همراهشم. اعتمادش داره جلب میشه.»
انگشتش چند لحظه روی دکمهی ارسال ماند. بعد پیام رو فرستاد.
همون لحظه...درِ ماشین باز شد. جونگکوک نشست پشت فرمان.
تهیونگ : آمادهای؟
تهیونگ قبل از اینکه جونگکوک چیزی ببینه گوشی رو خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
تهیونگ : آره
ماشین دوباره به راه افتاد...بیخبر از اینکه با هر کیلومتری که جلو میرفتند...اعتماد یکی بیشتر میشد...و عذاب وجدان دیگری، سنگینتر
...ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ²¹
صبح....باران ریزی میبارید. جونگکوک ماشین را کنار یک رستوران بینراهی کوچک نگه داشت. تابلوی قدیمی رستوران زیر باران چشمک میزد.
جونگکوک : داخل شلوغ نیست
تهیونگ از پنجره نگاهی انداخت
تهیونگ : مطمئنی؟
جونگکوک : اگه شلوغ بود، توقف نمیکردم
هر دو کلاههایشان را پایین کشیدند و وارد رستوران شدند. بوی قهوه و نان تازه فضای گرم رستوران رو پر کرده بود. جز پیرمرد صاحب رستوران و یک زوج مسن، مشتری دیگری آنجا نبود. جونگکوک گوشهترین میز را انتخاب کرد؛ جایی که بتواند در ورودی را زیر نظر داشته باشد.
چند دقیقه بعد.... پیشخدمت دو فنجان قهوه و صبحانه را روی میز گذاشت. تهیونگ متوجه شد جونگکوک حتی قبل از برداشتن قاشق، نگاهی به تمام پنجرههای رستوران انداخت.
تهیونگ : همیشه اینقدر محتاطی؟
جونگکوک جرعهای از قهوه نوشید.
جونگکوک : از وقتی که با اونی که منو انداخت زندان آشنا شدم...آره
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد ، بعد آرام پرسید
تهیونگ: خیلی بهش اعتماد داشتی؟
جونگکوک نگاهش را به فنجان دوخت
جونگکوک : بیشتر از خودم
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد
جونگکوک : اون تنها کسی بود که فکر میکردم هیچوقت پشتم رو خالی نمیکنه....اما اشتباه میکردم.
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگکوک : وقتی دستگیر شدم...هیچکسو نداشتم ، نه خانواده ای...نه دوستی ، فقط جونگسو. اونم هر هفته میاومد ملاقاتم
تهیونگ لب پایینش رو گاز گرفت ، نمیدونست چی بگه
جونگکوک : برای همین...دیگه به کسی اعتماد نمیکنم
تهیونگ : ولی به من اعتماد کردی
و لبخند تلخی زد
جونگکوک نگاهش کرد ، چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
جونگکوک : نه...هنوز نه اما...یه حس عجیبی دارم. حس میکنم تو...شبیه آدمایی نیستی که تا حالا دیدم.
قلب تهیونگ برای لحظهای از تپش ایستاد. او دقیقاً همان آدمی بود که جونگکوک نباید به او اعتماد میکرد اما حالا...همین اعتماد داشت کمکم شکل میگرفت.
بعد از صبحانه، دوباره سوار ماشین شدند. باران شدیدتر شده بود. تهیونگ به قطرههایی که روی شیشه میلغزیدند خیره شد. بعد بیمقدمه گفت
تهیونگ : اگه بخوای....کمکت میکنم
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک :تو ؟!
تهیونگ :آره . پیدا کردن همین آدمی که میگی...هرچقدر طول بکش....منم باهاتم
جونگکوک : چرا؟!
تهیونگ: چون...فکر نمیکنم آدمی که زندگیت رو نابود کرده، حق داشته باشه آزاد بگرد
این کلمات ، ناخواسته از لبانش بیرون آمد و حتی خودش هم لحظه شوکه شد ؛ حتی خودش هم میدونست اینکار رو واقعا بخاطر جونگکوک میکنه نه ماموریت اما بازم به خودش دروغ گفت و خودش رو با جمله « فقط برای رسیدن به لوکاعه » راضی کرد . جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت ، بعد آرام خندید. خندهای کوتاه اما واقعی
جونگکوک : میدونی...اولین باره یکی داوطلب میشه تو دردسرم شریک بشه
تهیونگ هم لبخند زد
جونگکوک : شاید سلیقهی بدی دارم
و هر دو برای چند ثانیه خندیدند.
چند ساعت بعد...ماشین کنار یک جایگاه سوخت توقف کرد. جونگکوک برای بنزین زدن پیاده شد و تهیونگ داخل ماشین ماند. ناگهان صفحهی تلفن همراهی که جونگسو برای مواقع ضروری به آنها داده بود، روشن شد.
پیام جدید از ته سونگ
تهسونگ : «وضعیت؟»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند ، بعد فقط یک جمله تایپ کرد.
تهیونگ : «هنوز همراهشم. اعتمادش داره جلب میشه.»
انگشتش چند لحظه روی دکمهی ارسال ماند. بعد پیام رو فرستاد.
همون لحظه...درِ ماشین باز شد. جونگکوک نشست پشت فرمان.
تهیونگ : آمادهای؟
تهیونگ قبل از اینکه جونگکوک چیزی ببینه گوشی رو خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
تهیونگ : آره
ماشین دوباره به راه افتاد...بیخبر از اینکه با هر کیلومتری که جلو میرفتند...اعتماد یکی بیشتر میشد...و عذاب وجدان دیگری، سنگینتر
...ادامه دارد
- ۲۳۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط