شیطنت در راه عشق
شیطنت در راه عشق
پارت_۴
_ناهار چیه؟
_برو به سمیه خانم بگو چیه،نه به من
_ اِ مگه سمیه اومده
_آره بابا جان اومده
_باشه ممنون بعد به سمت آشپزخونه رفتم
سمیه رو صندلی نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد رفتم رو به روش نشستم دستمو زدم زیر چونمو گفتم
_سلام سمی
سرشو اورد بالا و با لبخند گفت
_سلام دختر قشنگم نگاش کردمو لبخند قشنگی زدم چقدر این زنو دوست داشتم حکم مادرم رو داشت
بعد از خوردن ناهار سریع پریدم تو اتاقم نشستم رو تخت همونجور که خیار میخوردم یه زنگ به مهدیس زدم هنوز دومین بوق نخورده بود که صداش بلند شد
_خبر مرگت بیاد ایشاالله از دستت راحت بشم از صبح کدوم گوری بودی؟مگه قرار نبود به قول خودت بیای اینجا تا فکرامونو رو هم بریزیم ها؟هوی داری چی کوفت میکنی؟رها!؟ایشاالله تو گلوت گیر کنه!الو؟؟
با دهن پر گفتم
_نفرینات اگ تموم شد حرف بزنم
_بنال
_خواب بودم
_ای الهی خواب بخواب شی
_مهدیس الان تو کجایی؟
داد زد
_سر قبر تو از صبح تو خونه با بچه ها منتظر تواییم
_موفق باشین من الان میام و بعد قطع کردم.
گوشیو پرت کردم بغل بالشت و بلند شدم
باز کردن در کمد لباسا همانا و هجوم لباسا تو صورتم همانا!
چیش!
مردشور هر چی لباسه اه !
از بین اون همه لباس یه مانتوی عروسکی مشکی با یه شلوار لوله یخی کشیدم بیرون و پوشیدم ساعت مچی مارک دارمو بستم آرایش هم فقط به برق لب و یه کرم بود.سویچو از رو میز برداشتم گوشیمو گرفتم دستم رفتم پایین عادت نداشتم کیف دستم بگیرم با صدای آقا جون سر جام وایسادم
_کجا میری بابا رو نوک پام چرخیدمو گفتم
_دارم میرم خونه مهدیس اینا
_کی میای دخترم؟
_معلوم نیست،ولی سعی میکنم تا شام بیام
_باشه برو مواظب خودت باش
_باشه فعلا
بعد از در خارج شدم.
در ماشین با صدای تیکی باز شد سریع سوار شدم،ضبتو روشن کردم و به سمت خونه مهدیس اینا حرکت کردم سر راه بودم که گوشیم زنگ خورد نمیدونم یهو بی هوا و بی اختیار دستم از رو فرمون ول شد و رفت سمت و رفت سمت جیبم انگار ک...
یهو حس کردم به سمت جلو پرت شدم پامو گذاشتم رو ترمز و یه جیغ کشیدم.
سرمو از رو فرمون بلند کردمو یه نگاه به رو به رو که جمعیت جمع شده بود انداختم سریع از ماشین پیاده شدمو به سمت جمعیت رفتم یه پسر حدود ۲۳-۲۴ رو زمین نشسته بود و ناله میکرد رفتم جلوش و گفتم
_آقا حالتون خوبه؟
سرشو اورد بالا و داد زد
_زدی ناکارم کردی بعد مگی حالم خوبه؟
منم عصبانی شدمو گفتم
_جو گیر میشیا !چرا داد میزنی؟نمردی که!
بعد برگشتم سمت جمعیت و گفتم
_سینما تموم شد بفرمایید لطفا! شما هم انقدر ادا در نیار دیه میدم! پوزخند زد و گفت
_کی حرف پول زد خانم محترم فقط حرف من اینه که حواستونو بیشتر جمع کنید
_باشه!چون تو گفتی!
بعد رفتم سمت ماشینم یه استارت زدمو از بغل پسره رد شدم!
پارت_۴
_ناهار چیه؟
_برو به سمیه خانم بگو چیه،نه به من
_ اِ مگه سمیه اومده
_آره بابا جان اومده
_باشه ممنون بعد به سمت آشپزخونه رفتم
سمیه رو صندلی نشسته بود و داشت سالاد درست میکرد رفتم رو به روش نشستم دستمو زدم زیر چونمو گفتم
_سلام سمی
سرشو اورد بالا و با لبخند گفت
_سلام دختر قشنگم نگاش کردمو لبخند قشنگی زدم چقدر این زنو دوست داشتم حکم مادرم رو داشت
بعد از خوردن ناهار سریع پریدم تو اتاقم نشستم رو تخت همونجور که خیار میخوردم یه زنگ به مهدیس زدم هنوز دومین بوق نخورده بود که صداش بلند شد
_خبر مرگت بیاد ایشاالله از دستت راحت بشم از صبح کدوم گوری بودی؟مگه قرار نبود به قول خودت بیای اینجا تا فکرامونو رو هم بریزیم ها؟هوی داری چی کوفت میکنی؟رها!؟ایشاالله تو گلوت گیر کنه!الو؟؟
با دهن پر گفتم
_نفرینات اگ تموم شد حرف بزنم
_بنال
_خواب بودم
_ای الهی خواب بخواب شی
_مهدیس الان تو کجایی؟
داد زد
_سر قبر تو از صبح تو خونه با بچه ها منتظر تواییم
_موفق باشین من الان میام و بعد قطع کردم.
گوشیو پرت کردم بغل بالشت و بلند شدم
باز کردن در کمد لباسا همانا و هجوم لباسا تو صورتم همانا!
چیش!
مردشور هر چی لباسه اه !
از بین اون همه لباس یه مانتوی عروسکی مشکی با یه شلوار لوله یخی کشیدم بیرون و پوشیدم ساعت مچی مارک دارمو بستم آرایش هم فقط به برق لب و یه کرم بود.سویچو از رو میز برداشتم گوشیمو گرفتم دستم رفتم پایین عادت نداشتم کیف دستم بگیرم با صدای آقا جون سر جام وایسادم
_کجا میری بابا رو نوک پام چرخیدمو گفتم
_دارم میرم خونه مهدیس اینا
_کی میای دخترم؟
_معلوم نیست،ولی سعی میکنم تا شام بیام
_باشه برو مواظب خودت باش
_باشه فعلا
بعد از در خارج شدم.
در ماشین با صدای تیکی باز شد سریع سوار شدم،ضبتو روشن کردم و به سمت خونه مهدیس اینا حرکت کردم سر راه بودم که گوشیم زنگ خورد نمیدونم یهو بی هوا و بی اختیار دستم از رو فرمون ول شد و رفت سمت و رفت سمت جیبم انگار ک...
یهو حس کردم به سمت جلو پرت شدم پامو گذاشتم رو ترمز و یه جیغ کشیدم.
سرمو از رو فرمون بلند کردمو یه نگاه به رو به رو که جمعیت جمع شده بود انداختم سریع از ماشین پیاده شدمو به سمت جمعیت رفتم یه پسر حدود ۲۳-۲۴ رو زمین نشسته بود و ناله میکرد رفتم جلوش و گفتم
_آقا حالتون خوبه؟
سرشو اورد بالا و داد زد
_زدی ناکارم کردی بعد مگی حالم خوبه؟
منم عصبانی شدمو گفتم
_جو گیر میشیا !چرا داد میزنی؟نمردی که!
بعد برگشتم سمت جمعیت و گفتم
_سینما تموم شد بفرمایید لطفا! شما هم انقدر ادا در نیار دیه میدم! پوزخند زد و گفت
_کی حرف پول زد خانم محترم فقط حرف من اینه که حواستونو بیشتر جمع کنید
_باشه!چون تو گفتی!
بعد رفتم سمت ماشینم یه استارت زدمو از بغل پسره رد شدم!
- ۱۴.۸k
- ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط