{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۶

اصلا من تا حالا تو عمرم اینقدر زود بلند نشدم! ای حسینی الهی بمیری یه ملت از دستت راحت شن!
داشتم پتو رو جمع میکردم که یهو در باز شدو فرید با یه پارچ اب اومد تو همونجا وایساد و بعد از چند دقیقه بلند زد زیر خنده!
حالا نخند کی بخند منم مات مونده بودمو داشتم به فرید نگاه میکردم حدود یه ربع همینجوری داشت هر هر میخندید عصبانی رفتم سمتش متکارو کوبوندم تو سرشو گفتم
_ای هناق!یه ربعه داری به چی میخندی؟اگ چیز خنده داری دیدی بگو منم بخندم!؟
فرید سرشو اورد بالا و یه نگاه بهم کرد دوباره زد زیر خنده!
چیش!بیخیالش شدمو رفتم سمت تخت ولی یهو رو به رو آینه خشکم زد!!!
یا امام! این دیگ کیه!؟من که نیستم!از جلو آینه رفتم کنار و دوباره رفتم جلو اینه که...
تازه موقعیتو درک کردمو برگشتم سمت فرید که همچنان داشت به من بدبخت میخندید داد زدم
_مگه این خراب شده در نداره ک کلتو عین بز میندازی پایین میای تو ها؟
فرید خندشو خورد و گفت
_خب حالا
_خب درد!گمشو بیرون.
دوباره خندید و رفت بیرون یه نگاه به خودم تو آینه انداختمو زدم زیر خنده!
واقعا قیافم خنده دار شده بود پاچه شلوارم تا بالای زانوم اومده بود،لباسمم تا بالای نافم بالا رفته بود،موهام رو هوا سیخ شده بود،رژ لبم پخش شده بود و آب دهنم رو لباسم ریخته بود اصلا یع وضعی!!
سریع از تو کمد یه دست لباس برداشتمو پوشیدم موهامم شونه زدمو رفتم تو دستشویی.بعد از پاکسازی اومدم بیرون و به سمت آقا جون که داشت صلوات میشمارد رفتم و جلو پاش نشستم
_سلام شهرام جون صبح بخیر
_رها بابا خودتی!!
_نه روحمه!وا خودمم دیگ
یه دست به موهام کشید و گفت
_مطمئنی!!
_وا آقا جون!
_سابقه نداشتی این وقت بیدار شی!
_آره ولی مجبورم
_چرا بابا!؟
_آقا جون؟
_بله
_آقا جون؟
_چیه دخترم؟
_میدونستی خعلی دوست دارم
_چی میخوای رها
_اجازه!
اخم کردو گفت
_اجاره برای چی؟
_ اِ آقا جون هنوز حرف نزدم اخم میکنی!
_خب بگو ببینم چی شده؟؟
_اوممم میگم،ولی داد نزن
_بگو
_میگم...چی....زه..آقاجون..من فردا باید برم شیراز ،بخدا برای تفریح نه برای دانشگام الان اومدم اجازه بگیرم،تا برم!
یه نگاه وحشتناک بهم انداختو داد زد
_نخیر من کی اجازه دادم که حالا اجازه بدم؟
_اه آقاجون من باید برم مجبورم
_بیخود لازم نکرده
_آقاجون تو رو خدا بزار برم ،من مثل مامانم نیستم!!من حواسم جَمعه
_مامانتم میگفت حواسم جَمعه ولی رفت دیگ هم نیومد
ناله کردم
_آقاجون
رو کردم سمت فرید و گفتم
_تو یه چیزی بگو
شونشو انداخت بالا و به تلوزیون خیره شد.
ساعت ۸شب بود همچنان داشتم برای رفتن اصرار میکردم!که یهو آقا جون گفت
_باشه برو
_چی!؟؟
_میگم برو
_برو،برو اقا جون داری خرم میکنی که دست از سرت بردارم!؟
_باشه نرو
_جدی گفتین برو!؟
دیدگاه ها (۲)

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۷_جدی گفتم،ولی به یه شرط!؟مشکوک ن...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۸یا اکثر اماما این صدای چیه؟زلزله...

رمان شیطنت در راه عشق پارت_۵باز من چقدر پرو بودم ک یه عذرخوا...

شیطنت در راه عشق پارت_۴_ناهار چیه؟_برو به سمیه خانم بگو چیه،...

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رمان دخت من

P25فردا ویو انیا بیدار شدم دیدم ساعت ۵ یاد دیروز افتادم و بغ...

پارت ۱۰

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

رمان تو خود منی

عاشقم باش Part 47

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط