{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۷۴

جیمین : فقط دارم باهاش کنار میام که منو تو توي په کثافت گیر کردیم..
با این تفاوت که تو این کثافت رو ساختي.. دستش از حرکت وایستاد و لحظه به بطري تو دستش و بعد به من نگاه کرد و لبخند خيلي گشاد ساختگي الكي زد و گفت
جیمین : مرسي.. اين جمله ات واقعاً خيلي به شرايط كمك
کرد.. دندونامو به هم فشردم و گفتم
الا: چيزي كه به شرايط كمك میکنه حقیقته..
بهم خیره موند. گنگ گفتم
الا : چرا...
وسط حرفم بلند گفت
جیمین : چرا این بازي رو راه انداختم؟چرا ...
وسط حرفم بلند گفت
جیمین : چرا این بازي رو راه انداختم؟چرا اینکارو با تو و خودم میکنم؟ چرا تو رو انتخاب کردم؟ و رو مرز عصبانیت گفت
جیمین : ببین.. همه سوالاتو بلدم..پس بس کن..شنیدنشون داره حالمو بهم میزنه.. کلافه اي جرعه اي از نوشیدنیش خورد و با تاکید گفت
جیمین :تو اينجايي چون من میخوام در قبال کاري که من میخوام و
در ازاش چيزي رو ميگيري که من خواستم بدم..همین.. و بقیه نوشیدنیشو سر کشید و لیوانشو کوبید رو اپن و گفت الانم باید تو یه سکوت مطلق بشينم روي په طرح لعنتي كه خيلي بيشتر از موعد و هفته هاست دستمه کارکنم.. و نگام کرد و با تهدید گفت
جیمین : پس مثل یه دختر خوب و ساکت انواع کارهاي بي صدا و بي دردسر رو انجام بده و رو مخ من نرو..روشنه؟
با نفرت همونجور نگاش کردم. جدي رفت سمت اتاقش که یهو چرخید و متعجب قفل یه جا شد. نگاهش منم گنگ نگاهشو دنبال کردم
انگار به من بود.. ولي كجام؟ لباسم که درست و پوشیده بود و..
نگاهم به دستم خورد. حلقه.. وايي.
حلقه ازدواجمون توی دستم بود و یادم رفته بود درش بیارم..
الان هزارتا فکر پیش خودش میکنه.. دندونامو به هم فشردم و بهش نگاه کردم. ابرو بالا انداخت و گفت
جیمین : چیه؟ حلقه دست کردي..
تند درش اوردم و رفتم جلو و پرتش کردم رو اپن کنار حلقه مردونه شو با غیض رخ تو رخش وایستادمو گفتم
الا : صابون به دلت نزن که خوشم اومده از این بساط.. دست کردم تا مامانم لمسش کنه و شاید این خبر خوش و شوك باعث شه چشم باز کنه.. و ازش روبرگردوندم که با غیض گفت
جیمین :من واسه دختر شاه پریون صابون به دلم نمیزنم..چه برسه به تو..
ریلکس برگشتم سمتش و :گفتم
الا : دقیقا مشکل منم همینجاست... چرا یکی از اون دختراي شاه پریون الان جاي من نیست؟
با غیض گفت
جیمین : چون تو از اونا بدشانس تري
دیدگاه ها (۲)

ظهور ازدواج )پارت ۷۵ و رفت تو اتاقش و در رو کوبید. الان به م...

ظهور ازدواج )پارت ۷۶ صورتمو گرفتم و اخ خيلي بلندي گفتم و خم ...

ظهور ازدواج )پارت ۷۳ چند کلید و کارت بانکي و گوشي نومو برداش...

ظهور ازدواج )پارت ۷۲جیمین :اهان..مال خواهرمه..خیلی وقت پیش چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط