ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۷۲
جیمین :اهان..مال خواهرمه..خیلی وقت پیش چند روز مونده بود اونا رو خرید که بپوشه ولی نشد بمونه و رفت..اصلا یه بارم
نپوشید گمانم اگه اندازه ات میشه مال تو.. با خشم گفتم
الا : من به لطف و صدقه شما نیاز ندارم... کلافه و با حرص گفت
جیمین : يك سال خرج و لباس و خوراکت با منه..باید لباس بخري که..اونا تازه و دست نخورده است. لطف نکردم بهت میگم بی استفاده است ميخواي بردار..نمیخواي برندار..
دست کرد تو جیبش و سيگاري درآورد و گذاشت گوشه لبش و دست تو جیبش کرد تا فندک در بیاره خون خونمو میخورد
از سیگار متنفر بودم. متنفر سیگارشو روشن کرد که با نفرت دستمو تکون دادم تا دود رو کنار بزنم و دندونامو به هم فشردم و تلخ گفتم
الا :به بو و دود سیگار حساسیت دارم.. حالم بد میشه..
اونم تلخ گفت
جیمین: منم همین طور.. واه.. زل زدم بهش و اروم گفتم
الا : براي زندگي مسالمت آمیز بهتره
حقوق هم دیگه رو رعایت کنیم.. بلند شد و سیگارشو تو جاسیگاری پر روي ميز تلويزيون خاموش کرد و دودش رو فوت کرد بیرون و جدي گفت
جیمین : خواستم لب پنجره میکشم..
چه عجب پس. در این حدها شعورش ميرسه. و یه سرفه شدید زد.به پاش نگاه کردم. به نظر خوب بود. باندش تمیز بود و دمپايي پوشيده بود.
اروم گفتم
الا : یه چیز دیگه... وایستاد..
دستم رو جلوش گرفتم و گفتم
الا : کلید بالکنم.
دست کرد تو جیبش و کلید رو در آورد و لبخند شیطنت باري زد و گفت
جیمین : فقط عین بچه کوآلا از بالکن اویزون نشو و خودتو به کشتن نده.. طبقه چهارمه ها ا..بيوفتي كم كم بايد سرتاپات رو گچ بگیریم.
با غیض کلید رو از دستش کشیدم و گفتم
الا: گوله نمك.. رفت تو اتاقش.
نفسم رو بیرون دادم و رفتم سراغ دوتا غذايي که خریده بود. یکیشو داغ کردم و خوردم و رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم. دلم پر میکشید براي ديدن مامان.. فردا باید برم ..ببینمش باز سرفه زد. احتمالا حساسیت داره و یا شاید سرما خورده.. اگه حساسیت داره پس چرا سیگار میکشید؟
صبح به محض بیدار شدنم رفتم سمت در و دستگیره شو کشیدم. باز شد.
لبخندي رو لبم اومد. پس سرحرفاش هست.. يه جورايي راست میگفت باید به هم اعتماد کنیم.. مجبوریم این مدت رو یه جوري با هم کنار بیایم.. نمیخواستم دوباره سگ شه و البته سگ شم و به جون هم بیوفتیم.
واسه همین یه چیزی خوردم و بهش اسمس دادم ;میرم بیمارستان
نگاهي به لباسهاي نوي مثلا خواهرش انداختم.. واقعا براي خواهرشه یا دوست دختري چيزي؟ هرچند اهميتي هم نداره..واسه هرکی میخواد باشه.. نه.. فعلا بهشون نیاز ندارم.. لباس هاي خودمو پوشیدم. لحظه بعد جواب داد: ;اكی:
اگه قول بدین لایک کنید براتون ۳۰ پارت امروز میزارم
پارت ۷۲
جیمین :اهان..مال خواهرمه..خیلی وقت پیش چند روز مونده بود اونا رو خرید که بپوشه ولی نشد بمونه و رفت..اصلا یه بارم
نپوشید گمانم اگه اندازه ات میشه مال تو.. با خشم گفتم
الا : من به لطف و صدقه شما نیاز ندارم... کلافه و با حرص گفت
جیمین : يك سال خرج و لباس و خوراکت با منه..باید لباس بخري که..اونا تازه و دست نخورده است. لطف نکردم بهت میگم بی استفاده است ميخواي بردار..نمیخواي برندار..
دست کرد تو جیبش و سيگاري درآورد و گذاشت گوشه لبش و دست تو جیبش کرد تا فندک در بیاره خون خونمو میخورد
از سیگار متنفر بودم. متنفر سیگارشو روشن کرد که با نفرت دستمو تکون دادم تا دود رو کنار بزنم و دندونامو به هم فشردم و تلخ گفتم
الا :به بو و دود سیگار حساسیت دارم.. حالم بد میشه..
اونم تلخ گفت
جیمین: منم همین طور.. واه.. زل زدم بهش و اروم گفتم
الا : براي زندگي مسالمت آمیز بهتره
حقوق هم دیگه رو رعایت کنیم.. بلند شد و سیگارشو تو جاسیگاری پر روي ميز تلويزيون خاموش کرد و دودش رو فوت کرد بیرون و جدي گفت
جیمین : خواستم لب پنجره میکشم..
چه عجب پس. در این حدها شعورش ميرسه. و یه سرفه شدید زد.به پاش نگاه کردم. به نظر خوب بود. باندش تمیز بود و دمپايي پوشيده بود.
اروم گفتم
الا : یه چیز دیگه... وایستاد..
دستم رو جلوش گرفتم و گفتم
الا : کلید بالکنم.
دست کرد تو جیبش و کلید رو در آورد و لبخند شیطنت باري زد و گفت
جیمین : فقط عین بچه کوآلا از بالکن اویزون نشو و خودتو به کشتن نده.. طبقه چهارمه ها ا..بيوفتي كم كم بايد سرتاپات رو گچ بگیریم.
با غیض کلید رو از دستش کشیدم و گفتم
الا: گوله نمك.. رفت تو اتاقش.
نفسم رو بیرون دادم و رفتم سراغ دوتا غذايي که خریده بود. یکیشو داغ کردم و خوردم و رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم. دلم پر میکشید براي ديدن مامان.. فردا باید برم ..ببینمش باز سرفه زد. احتمالا حساسیت داره و یا شاید سرما خورده.. اگه حساسیت داره پس چرا سیگار میکشید؟
صبح به محض بیدار شدنم رفتم سمت در و دستگیره شو کشیدم. باز شد.
لبخندي رو لبم اومد. پس سرحرفاش هست.. يه جورايي راست میگفت باید به هم اعتماد کنیم.. مجبوریم این مدت رو یه جوري با هم کنار بیایم.. نمیخواستم دوباره سگ شه و البته سگ شم و به جون هم بیوفتیم.
واسه همین یه چیزی خوردم و بهش اسمس دادم ;میرم بیمارستان
نگاهي به لباسهاي نوي مثلا خواهرش انداختم.. واقعا براي خواهرشه یا دوست دختري چيزي؟ هرچند اهميتي هم نداره..واسه هرکی میخواد باشه.. نه.. فعلا بهشون نیاز ندارم.. لباس هاي خودمو پوشیدم. لحظه بعد جواب داد: ;اكی:
اگه قول بدین لایک کنید براتون ۳۰ پارت امروز میزارم
- ۱۶.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط