{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند وقت که از جداییمون گذشت،کلاً خطشو عوض کرد.منم تنها جا

چند وقت که از جداییمون گذشت،کلاً خطشو عوض کرد.منم تنها جایی که میتونستم ببینمش تو عکسای پروفایل تلگرامش بود که همونم با یه دیلیت اکانت مشتی ازم گرفت...
مگه میشد بهش فکر نکنم...؟
همش ذهنم مشغول بود که چجوری شماره ی جدیدشو پیدا کنم...
هر کاری میشد کردم تا شمارشو پیدا کنم،اما نشد که نشد...
دیگه کم کم بیخیال شدم...
تا اینکه چند ماه بعد یه جرقه ای تو ذهنم زده شد!
یادم اومد که اون تو همه ی نرم افزارای اجتماعی نام کاربریش ثابته!
وقتو تلف نکردم،بلافاصله username اونو وارد کردم،دیدم بـــــله،خود خودشه،با همون اسم و فامیل ولی...
ولی نه عکس پروفایلی در کار بود که ببینم و نه زمان آخرین بازدیدش از تلگرام... در واقع خیلی وقت پیشا یا همون last seen along time ago ی خودمون بود آخرین بازدیدش.
انگار یه کوه یخ ریختن روم،چون به این جاش اصلاً فکر نکرده بودم.
ولی یه لحظه به یه چیزی فکر کردم، که بعیدم نبود همچین قضیه ای در کار باشه.آیدیشو گرفتم با یه اکانت دیگه چک کردم و این دفعه دیگه خودم یخ شدم...
منو بلاک کرده بود، با دیدن این صحنه دیگه نه دل و دماغ دیدن پروفایلشو داشتم و نه حوصله ی کار دیگه ای رو...
فهمیدم که گاهی وقتا واقعاً لازمه از چیزایی که خیلی دوست داریم دل بکنیم،اگه این تکنولوژی لامصبم نبود الان من اینجوری نمیشدم...
اینو نوشتم تا بدونین که شاید_واسه_شما_هم_اتفاق_بیفته


#ƒムイ£ℳ£み

@Biterlove
دیدگاه ها (۱۴)

امروز روز من است و منتمام دلتنگیهایم رابه جای تودر آغوش می ک...

تولدت هپی مپی آبجی تیتی گلــــــــــــــــم ان شاالله ۱۰۰۰۰۰...

خیالت تخـت... یک روز ، دقیقا نمیدانم کِی.. اما شاید روزی حوا...

میروم‌ اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچنان که تار و پود قل...

Otagh baghli Part 51 داشتم همینجوری فکر میکردم که یهو به خود...

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

‏🐿[۱۵:۰۰ ~ ۱۵:۰۴ به وقت کلمبیا]آه، تبدیل به یه پسر سرماخورده...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P5کلید رو تو در ا...

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

## «دروغی به اسم عشق»ساعت سه و ربع صبح بود که صدای کلید توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط