کسی تا به حال از تو پرسیده چرا دلتنگی؟ و تو ندانی چه جواب
کسی تا به حال از تو پرسیده چرا دلتنگی؟ و تو ندانی چه جواب دهی؟
تنهایی گاه خودش را تحمیل می کند و تو چاره ای نداری جز اینکه بنشینی و منتظر گذر زمان دردناک زمان بمانی؛ مثل اینکه خوره افتاده باشد به جانت و تو هی کم بیاری در برابرش؛ لبخندت را بپوشانی، دلت را محکم بغل کنی و زار زار گریه کنی و خودت هم ندانی دقیقا «مرگت» چیست؟
لابه لای تنهایی دیگر آدم ها گم شوی و دهانت دوخته باشد و حرفهای نگفته ات را جرعه جرعه بخوری؛ مثل زهری که علاجش را معلوم نیست کجا میتوان پیدا کرد .
تنهایی را میتوان حس کرد نه با این الفاظ مسطور؛ بلکه از عمق وجودت وقتی همچون آتشی از زیر خاکستر کهنۀ سالهای دور از ته دلت زبانه میکشد.
تنهایی گاه خودش را تحمیل می کند و تو چاره ای نداری جز اینکه بنشینی و منتظر گذر زمان دردناک زمان بمانی؛ مثل اینکه خوره افتاده باشد به جانت و تو هی کم بیاری در برابرش؛ لبخندت را بپوشانی، دلت را محکم بغل کنی و زار زار گریه کنی و خودت هم ندانی دقیقا «مرگت» چیست؟
لابه لای تنهایی دیگر آدم ها گم شوی و دهانت دوخته باشد و حرفهای نگفته ات را جرعه جرعه بخوری؛ مثل زهری که علاجش را معلوم نیست کجا میتوان پیدا کرد .
تنهایی را میتوان حس کرد نه با این الفاظ مسطور؛ بلکه از عمق وجودت وقتی همچون آتشی از زیر خاکستر کهنۀ سالهای دور از ته دلت زبانه میکشد.
- ۱.۲k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط