{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸¹

کلافه همه چیزو ول کرد و اومد پایین تو سالن.

پشت کانتر آشپزخونه نشست و مشغول نگین کردن پوست پرتقال شد.

شی‌وون تازه از سرکار برگشته بود وارد شد.
دیدن داهی تو اون وضعیت بامزه بود، با لبخند اخم کرد." داری آشپزخونه رو منفجر میکنی؟"

داهی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:" دارم کمک میکنم."

"این کمکه؟"

"آره.. چیه مگه"

نگاهی به آشفتگی اطراف انداخت." مامان اگه ببینه سکته میکنه"

داهی خندید و بعد یک تکه پرتقال برداشت و سمتش گرفت." بخور"

"نع"

"بخور"
و با شیطنت گفت:" نکنه از من می‌ترسی؟"

"از تو؟ محاله"
و آهی کشید و پرتقال رو از دستش گرفت
انگشت هایشان واضح بهم خورد.

برای داهی هیچ معنایی نداشت ولی شی‌وو فورا دستش رو عقب کشید.

داهی نگاهی بهش انداخت." واقعا عجیبی"

"احتمالا"
______________

شب جونگکوک دیر وقت از شرکت بیرون آمد.

موفقیت بزرگی بود، سهام شرکت بعد از چند سال قفل کردن بلاخره وضعش بهتر بود.

همه تبریک گفته بودن و خوشحال بودن.

سوار آسانسور شد و با فکرش لبخند زد." باید به داهی خبر بدم"

گوشی رو از جیبش بیرون آورد و بعد ناگهان خشکش زد.
یادش رفته بود داهی نبود که خبر رو براش بفرسته
نبود که اول از همه خوشحال بشه و برای موفقیت جونگکوک ذوق کنه.
چطور بعد هفده روز با نبودش کنار نیومده بود؟

دیگه نمی‌تونست خودش رو گول بزنه
مشکل رفتن داهی نبود، مشکل این بود که هر لحظه منتظر برگشتش بود.

امشب قرار بود خوشحال باشه و جشن بگیره و کنار خانواده و دوستان نوشیدنی بخوره ولی تنهایی رو انتخاب کرده بود و حالا ساعت دو نصف شب داشت نوشیدنی می‌خورد.

به حوصله لیوان رو دوباره پر کرد و نگاهی به اطراف انداخت، همه جا پر از پوشه و برگه بود و فایل های کاری روی لپ‌تاپ باز بود.

تمام این مدت همینطوری گذشته بود
هر روز خودش رو با کار خفه کرده بود و هر شب باز به این نقطه رسیده بود.

به سکوت، به نبودن داهی!

نمی‌فهمید چشه
چرا آروم نمیگیره
چرا با این موفقیت خوشحال نیست؟

این دلتنگی یا هرچیزی که بود دیگه بدجوری داشت عذابش می‌داد.

با حرص دستش رو میان موهاش کشید." لعنتی"

هنوزم از دستش عصبانی بود.
از اینکه بدون توضیح رفته بود
از اینکه حتی فرصتی برای حرف زدن نداده بود...
همه اینا سرجاشون بودن

اما مشکل این بود هرچه بیشتر عصبانی می‌شد دلتنگی کمتر نمیشد،
و برعکس بیشتر می‌شد.

آنقدر که دیگه نفس کشیدن هم براش سخت شده بود.

سرش رو به پشی مبل تکیه داد و چشم هاشو بست.
ناگهان چیز هایی به ذهنش خطور کرد.

چشم هاشو باز کرد و مدت طولانی‌ به سقف خیره ماند.
خنده تلخی از گلوش بیرون اومد." افتضاحه..."

"من عاشق اون بلای جون شدم"









دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁰فردا با مادرش برای خرید رفته بود تا توی...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶⁴داهی امروز تو شرکت هان موند. به این فکر...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶³تلفنی از منشی دریافت کرد که بهش یادآوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط