{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸²ادامه

با متر ها فاصله، آن سوی سالن دست به جیب پیداش کرد.
همان نگاه آرام و غیرقابل‌خواندن.

جونگکوک.
قلب داهی چنان محکم کوبید که نزدیک بود نفسش بند بیاد.

فقط سه هفته بود.
اما انگار سه سال گذشته بود.

در همان لحظه جونگکوک هم سرش را بلند کرد.
بی‌حرکت.

و بعد خیلی آرام سرش را تکان داد
یک سلام رسمی.

درست مثل دو شریک تجاری
درست مثل دو غریبه.

و این بیشتر از هر چیز دیگه ای قلب داهی رو فشرد.

اما نمیدونست که جونگکوک خیله وقته تحت نظرش داره و بعد از کلی فکر، اینطور سلام کردن بهترین راه بود.
داهی خودش خواسته بود
خودش مدام فاصله ای بینشون می‌انداخت که به دو غریبه تبدیل بشن.
نه حرف می‌زد و نه اجازه می‌داد جونگکوک قدم بزاره.

پس دیگه جونگکوک نمی‌خواست دنبالش بیوفته، مثل یه مزاحم...

نور لوسترهای کریستالی روی لیوان‌های بلند شامپاین می‌افتاد.
صدای موسیقی آرام با همهمه مهمان‌ها در هم می‌آمیخت.

مدیران
سرمایه‌گذاران
خبرنگارها.

همه مشغول صحبت بودند.
همه به مناسبت پایان موفق پروژه‌ای که ماه‌ها برایش تلاش شده بود جمع شده بودند.

داهی لبخند حرفه‌ای دیگری تحویل یکی از مهمان‌ها داد.
دست داد
تشکر کرد
به سؤال‌ها جواب داد.

و درست مثل تمام نیم ساعت گذشته، هیچ‌کدام از حرف‌ها را نشنید.

چشم‌هایش بی‌اختیار در سالن می‌گشت.

ولی جایی که نمی‌خواست فرود آمد.
اون دختر...

دستش دور لیوان محکم شد.

سه هفته پیش همین دختر آتش خشم ر  در وجودش روشن کرده بود.

اما حالا...

حالا فقط قلبش را فشرد.
نگاهش را پایین انداخت.

برای اولین بار آرزو کرد کاش اون دختر وجود نداشت.

کاش می‌توانست کنار او بایستد.
کاش می‌توانست با او حرف بزند
کاش همه چیز به این نقطه نمی‌رسید
نفسی لرزان کشید
احساس تلخی در گلویش نشست.



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸³داهی دیگه بیشتر از این نمی‌تونست اون فض...

واسه همه پارت ها کامنت بزار🔪ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸²داهی روی تخ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸¹کلافه همه چیزو ول کرد و اومد پایین تو س...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶⁰با اینکه دیگه فرار نمی‌کرد اما انگار با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط