「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 125
✦.................................
سولی ابرو بالا انداخت
سولی: یعنی چی؟
نیکان: یعنی خودمم نمیفهمم چرا هنوز اینجایی
سولی: چون-
جملهاش را نیمهکاره رها کرد
نیکان: چون؟
سولی لبهایش را به هم فشرد
سولی: چون هنوز تصمیم نگرفتم ازت بدم بیاد
نیکان: دیر تصمیم میگیری
نیکان چند ثانیه نگاهش کرد، بعد ناگهان پرسید:
نیکان: بیخیال... تو نیکی رو میشناسی؟
تمام حالت صورت سولی در یک لحظه تغییر کرد
سولی: نیکی؟
نیکان: آره.
سولی چند ثانیه خیره ماند
سولی: معلومه که میشناسم.
نیکان برای اولین بار کمی جدیتر به جلو خم شد
نیکان: از کجا؟
سولی: نیکی زن جونگکوکه... و جونگکوک پسرداییمه.
فک نیکان سفت شد
سولی که متوجه تغییر ناگهانی صورتش شده بود، ابرویش را بالا برد
سولی: چی شد؟
نیکان: تو باهاش در ارتباط بودی؟
سولی پوزخند زد
سولی: نه دقیقا... من و دایون یه مدت اذیتش میکردیم.
نیکان نگاهش سردتر شد.
سولی همان لحظه فهمید جملهی خوبی نگفته اما مثل همیشه حاضر نبود عقب بکشد:
سولی: البته قبل از اینکه بخوای قیافهی قاتلها رو بگیری، خودم میدونم کار درستی نبود
نیکان: شمارشو داری؟
سولی: چی؟
نیکان: شمارهی نیکی.
سولی: چرا؟
نیکان: جواب بده.
سولی کمی عقب رفت و دستهایش را روی سینهاش گذاشت
سولی: تو اول بگو چرا دنبال شمارهی زن جونگکوکی.
نگاهشان چند ثانیه در هم قفل شد، نیکان بالاخره گفت:
نیکان: میخوام باهاش حرف بزنم.
سولی: چرا؟
نیکان: چون کار شخصی دارم.
سولی: چه کار شخصیای؟
نیکان با خونسردی به او خیره ماند
نیکان: میتونی پیداش کنی یا نه؟
سولی چند ثانیه فکر کرد، بعد گوشیاش را برداشت
سولی: احتمالاً توی مخاطبهام دارمش.
نیکان چیزی نگفت
سولی مشغول گشتن شد و بعد از چند لحظه صفحهی گوشی را جلوی نیکان گرفت
سولی: اینه.
نیکان نگاهش روی شماره ثابت ماند
نیکان: زنگ بزن
سولی: چرا خودت-
نیکان فقط نگاهش کرد
سولی: باشه..
روی تماس زد... چند ثانیه گذشت بعد صدای خاموش بودن گوشی آمد، سولی آرام گوشی را پایین آورد.
سولی: خاموشه.
نیکان نگاهش را از صفحه برنداشت
نیکان: دوباره.
سولی: وقتی خاموشه دیگه با دوباره زدن روشن نمیشه
نیکان: سولی!
سولی: گفتم خاموشه!
سولی گوشی را روی مبل گذاشت و به نیکان نگاه کرد
سولی: چرا اینقدر برات مهمه؟
نیکان سکوت کرد. سولی کمی دقیقتر نگاهش کرد... نیکان نگاهش را پایین انداخت و چند ثانیه بعد گفت:
نیکان: خواهرمه... هشت ساله دارم دنبالش میگردم.
چشم های سولی از تعجب گرد شد اما چیزی نگفت.
نیکان: و حالا فهمیدم زندهست... فقط نمیدونم کجاست.
سولی آهسته گفت:
سولی: تو... واقعاً میخوای پیداش کنی؟
نیکان نگاهش را بالا آورد
نیکان: به هر قیمتی.
سولی چند ثانیه نگاهش کرد، نیکان بلند شد و روبهرویش ایستاد
سولی: چی کار میکنی؟
نیکان جواب نداد فقط کمی خم شد، دستش را کنار صورت سولی گذاشت و او را به خودش نزدیک کرد، سولی برای اولین بار واقعاً ساکت شد. نیکان با فاصلهای بسیار کم گفت:
نیکان: اگه کمکم کنی پیداش کنم، شاید نظرم دربارهت عوض بشه.
سولی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد پوزخند زد
سولی: شاید؟
نیکان: ...
سولی: و اگه زدی زیر حرفت چی؟
نیکان نگاهش را از چشمهای سولی برنداشت.
نیکان: من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم.
سولی چند لحظه خیره ماند، بعد خودش جلو رفت و یک بو៸سهی کوتاه روی ل៸بهای نیکان گذاشت... وقتی عقب کشید، همان پوزخند مغرور دوباره روی صورتش نشست
سولی: پس یادت باشه خودت گفتی.
نیکان هنوز به او نگاه میکرد... سولی گوشیاش را برداشت و از جا بلند شد.
سولی: شماره رو نگه میدارم. هر وقت چیزی فهمیدم بهت میگم.
نیکان: نه
سولی برگشت.
نیکان: همین الان باید شروع کنی
سولی چشمهایش را ریز کرد، خواصت چیری بگوید که نیکان گفت:
نیکان: درباره نیکی چیزی به کسی نمیگی.
سولی: فکر کردی من احمقم؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 125
✦.................................
سولی ابرو بالا انداخت
سولی: یعنی چی؟
نیکان: یعنی خودمم نمیفهمم چرا هنوز اینجایی
سولی: چون-
جملهاش را نیمهکاره رها کرد
نیکان: چون؟
سولی لبهایش را به هم فشرد
سولی: چون هنوز تصمیم نگرفتم ازت بدم بیاد
نیکان: دیر تصمیم میگیری
نیکان چند ثانیه نگاهش کرد، بعد ناگهان پرسید:
نیکان: بیخیال... تو نیکی رو میشناسی؟
تمام حالت صورت سولی در یک لحظه تغییر کرد
سولی: نیکی؟
نیکان: آره.
سولی چند ثانیه خیره ماند
سولی: معلومه که میشناسم.
نیکان برای اولین بار کمی جدیتر به جلو خم شد
نیکان: از کجا؟
سولی: نیکی زن جونگکوکه... و جونگکوک پسرداییمه.
فک نیکان سفت شد
سولی که متوجه تغییر ناگهانی صورتش شده بود، ابرویش را بالا برد
سولی: چی شد؟
نیکان: تو باهاش در ارتباط بودی؟
سولی پوزخند زد
سولی: نه دقیقا... من و دایون یه مدت اذیتش میکردیم.
نیکان نگاهش سردتر شد.
سولی همان لحظه فهمید جملهی خوبی نگفته اما مثل همیشه حاضر نبود عقب بکشد:
سولی: البته قبل از اینکه بخوای قیافهی قاتلها رو بگیری، خودم میدونم کار درستی نبود
نیکان: شمارشو داری؟
سولی: چی؟
نیکان: شمارهی نیکی.
سولی: چرا؟
نیکان: جواب بده.
سولی کمی عقب رفت و دستهایش را روی سینهاش گذاشت
سولی: تو اول بگو چرا دنبال شمارهی زن جونگکوکی.
نگاهشان چند ثانیه در هم قفل شد، نیکان بالاخره گفت:
نیکان: میخوام باهاش حرف بزنم.
سولی: چرا؟
نیکان: چون کار شخصی دارم.
سولی: چه کار شخصیای؟
نیکان با خونسردی به او خیره ماند
نیکان: میتونی پیداش کنی یا نه؟
سولی چند ثانیه فکر کرد، بعد گوشیاش را برداشت
سولی: احتمالاً توی مخاطبهام دارمش.
نیکان چیزی نگفت
سولی مشغول گشتن شد و بعد از چند لحظه صفحهی گوشی را جلوی نیکان گرفت
سولی: اینه.
نیکان نگاهش روی شماره ثابت ماند
نیکان: زنگ بزن
سولی: چرا خودت-
نیکان فقط نگاهش کرد
سولی: باشه..
روی تماس زد... چند ثانیه گذشت بعد صدای خاموش بودن گوشی آمد، سولی آرام گوشی را پایین آورد.
سولی: خاموشه.
نیکان نگاهش را از صفحه برنداشت
نیکان: دوباره.
سولی: وقتی خاموشه دیگه با دوباره زدن روشن نمیشه
نیکان: سولی!
سولی: گفتم خاموشه!
سولی گوشی را روی مبل گذاشت و به نیکان نگاه کرد
سولی: چرا اینقدر برات مهمه؟
نیکان سکوت کرد. سولی کمی دقیقتر نگاهش کرد... نیکان نگاهش را پایین انداخت و چند ثانیه بعد گفت:
نیکان: خواهرمه... هشت ساله دارم دنبالش میگردم.
چشم های سولی از تعجب گرد شد اما چیزی نگفت.
نیکان: و حالا فهمیدم زندهست... فقط نمیدونم کجاست.
سولی آهسته گفت:
سولی: تو... واقعاً میخوای پیداش کنی؟
نیکان نگاهش را بالا آورد
نیکان: به هر قیمتی.
سولی چند ثانیه نگاهش کرد، نیکان بلند شد و روبهرویش ایستاد
سولی: چی کار میکنی؟
نیکان جواب نداد فقط کمی خم شد، دستش را کنار صورت سولی گذاشت و او را به خودش نزدیک کرد، سولی برای اولین بار واقعاً ساکت شد. نیکان با فاصلهای بسیار کم گفت:
نیکان: اگه کمکم کنی پیداش کنم، شاید نظرم دربارهت عوض بشه.
سولی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد پوزخند زد
سولی: شاید؟
نیکان: ...
سولی: و اگه زدی زیر حرفت چی؟
نیکان نگاهش را از چشمهای سولی برنداشت.
نیکان: من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم.
سولی چند لحظه خیره ماند، بعد خودش جلو رفت و یک بو៸سهی کوتاه روی ل៸بهای نیکان گذاشت... وقتی عقب کشید، همان پوزخند مغرور دوباره روی صورتش نشست
سولی: پس یادت باشه خودت گفتی.
نیکان هنوز به او نگاه میکرد... سولی گوشیاش را برداشت و از جا بلند شد.
سولی: شماره رو نگه میدارم. هر وقت چیزی فهمیدم بهت میگم.
نیکان: نه
سولی برگشت.
نیکان: همین الان باید شروع کنی
سولی چشمهایش را ریز کرد، خواصت چیری بگوید که نیکان گفت:
نیکان: درباره نیکی چیزی به کسی نمیگی.
سولی: فکر کردی من احمقم؟
- ۷۱۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط