{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این ساحلِ آرام، پناهِ جانِ من است

این ساحلِ آرام، پناهِ جانِ من است
با هر نفس کشیدن، نامِ او بر لب
این حسِ دلنشین، نشانِ عشقِ من است



دخترک بغض الود نگاهش کرد سپس تند از روی زمین بلند شد با اینکه قلبش خورد شده بود ولی نمی‌خواست آن چرندیات را باور کند شاید جونگکوک راجب بیمار دیگری می‌گفت .. لب تر کرد و محکم گفت. : از حسادت نمیدونی چیکار بکنی اول رفتی سراغ جونگکوک ولی نتونستی ماله خودت کنیش بعدش سو آه .. تو چه زن بی غروری هستی
یون می ابرو بالا داد سپس با پوزخند گفت : اگه پرونده ترو پیدا کنم فقد اگه پیداش کنم بدبختت میکنم صبر کن و ببین قراره یه دنیا زجر بکشی قراره بد ترین درد رو تجربه کنی تا اپن موقع صبر کن وقت زیادی نمانده
جونگکوک: کی قراره زجر بکشه ؟.؟
یون می خونسرد نگاهش کرد سپس با اشوه کیفش را برداشت و از سرویس بهداشتی خارج شد .. دخترک غمگین پلک زد سپس سمت جونگکوک چرخید .. مرد تنها بازم دست به سینه ایستاده بود در سکوت و آرامش : چی بهت گفت ؟... دخترک با درد پوزخند زد سپس ارام گفت : حقایق
گام برداشت و از کنار جونگکوک رد شد ولی او محکم بازو اش را اسیر خودش گرفت با لحن جدی گفت : لطفا بگو چی بهت گفت
دخترک با بغض بلند گفت : هیچی نگفت هیچی ..
از دید آن چشم های مرد تنها تمنا بود نه چیز دیگری برخلاف قلب شکسته آن دختر بازم گفت : همش فرار می‌کنی ازم... منم غرور مردونم رو زیر پا میزارم و بازم دنبالت میام ولی این بار باید بهم بگی که چی شده
دخترک آروم سمتش چرخید با بغض گلو تازه کرد و سرش را پایین انداخت ، آغوش میخواست .. نه از درد بلکه از عطر وانیل و آغوش گرم .. بدون حرفی گامی سمتش برداشت برای اولین بار دلش را جلو برد رها قلبش را جلو زد چون این دلیل عشق بود .. نه چیزه دیگری .. جونگکوک متعجب نگاهش میکرد .. انتظار جلو آمدنش را نداشت .. مخصوصا حالا که دست های کوچک اش دور کمر ورزیده دکتر جوان حلقه شدند سرش را روبه سینه تخت دکترش تیکه داد ،
او در آغوش کسی بود که تمام دنیایش را در لبخند او خلاصه می‌کرد، اما در آن میان، سنگینیِ رازی که قلبش را به درد می‌آورد یک چیز بود عاشق نبودند آن مرد
هر لحظه بیشتر می‌شد. سرش را روی سینه او گذاشته بود و عطر تنش را با هر نفس به درون ریه‌هایش می‌کشید گویی می‌خواست این لحظه را برای همیشه در خاطراتش حک کنه اما در عمق نگاهش غمی بی‌پایان موج می‌زد غمی از این‌که آوا که تمام وجودش را به جونگکوک گره زده بود هنوز نمی‌دانست که این آغوش برای او فراتر از یک دوستی یا بیماری ساده است.
هر تپش قلب آوا فریادی بی‌صدا بود که نام جونگکوک را صدا می‌زد اما لب‌هایش بسته بود و کلمات در گلویش خشک شده بودند. آوا می‌ترسید که با گفتن حقیقت حتی همین نزدیکیِ لرزان را هم از دست بدهد. در آن سکوتِ سنگین آوا تنها به تماشای دنیایی مشغول بود که در آن او عاشق بود و معشوقش، بی‌خبر از این آتشِ پنهان تنها او را به عنوان یک دوست در آغوش کشیده بود. این آغوش هم زیباترین پناهگاهش بود و هم دردناک‌ترین زندانی که تا به حال شناخته بود
با یک لبخند پهن جونگکوک دستش را روی موهای آوا کشید و با لحنی بامزه گفت: اوه اوه! ببین کی اینجا قیافه اش شبیه جوجه اردک غمگین شده؟ چیه عزیزم؟ باز کی دلت رو شکونده؟
سپس ادای گریه کردن درآورد و با صدای بلند گفت: نهههه! نی نی کوچولوی من نباید گریه کنه
آوا خندید و با مشت آرامی به بازوی جونگکوک زد. مسخره نکن! فقط یکم خسته ام..... جونگکوک در حالی که هنوز لبخند شیطنت آمیزی روی لب داشت سرش را کج کرد و با چشمانی درشت به او نگاه کرد. سپس گفت : خسته؟ باشه پس من هم می شم خرس عروسکی تو تا راحت بتونی روش لم بدی و استراحت کنی
او دست هایش را باز کرد و ادای خرس عروسکی را درآورد.
آوا در آغوش جونگکوک فرو رفت و سرش را روی سینه اش گذاشت. صدای قلب جونگکوک را می شنید که محکم می زد. سپس گفت : واقعا که بعضی وقتا از خودم هم بچه تر رفتار می کنی
پسر موهای دختر را نوازش کرد. : خب اینجوری که زندگی بامزه تره! مگه نه؟
او با انگشتش گونه آوا را قلقلک داد. حالا بگو ببینم، خانم کوچولو چی هوس کرده؟ شیر کاکائو یا بستنی؟... دخترک آرام خندید سپس سرش را بلند کرد و گامی به عشق برخواست : نه مرسی هیچی نمیخواهم ..
جونگکوک سرش را هم کرد و بازمزه گفت : پس اگه خوبی بریم لباس عروس انتخاب کنیم ... با انگشت اشاره اش ضربه خیلی نرمی را به بینی آوا هدیه داد سپس ریز خندید .. دخترک اخم ریزی کرد و آرام سری تکون داد سپس هر دو سمت اتاق پروف رفتند ..
دیدگاه ها (۷)

سو آه با ذوق گفت : پس همینو انتخاب میکنیم جیهوپ محکم پشت دست...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

سو آه را سمت یکی از شیشه های اتاق کشاند آوا بازم اخم کرد ، م...

گام برداشت سپس وارد آن محیط شد با نگاهش و گام به سمت سرویس ب...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

دخترک بفضش با حالت ناجور ترکید و اشک هایش مثل آبشار سرازیر ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط