「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 150
✦.................................
خواست تکان بخورد، نتوانست دست هایش از پشت، به صندلی فلزی بسته شده بودند پاهایش هم محکم با طناب بسته شده بود چشم هایش از وحشت لرزید صدایش به سختی از گلوی خشک شده اش بیرون آمد:
+ ن... نه...
همان لحظه صدای باز شدن در آهنی، سکوت ساختمان را شکست.
تق...
چند مرد قدبلند با لباس های مشکی و صورت های پوشیده، یکی یکی وارد شدند همه ماسک به صورت داشتند، در آخر... مردی بلندقد، با کت مشکی و ماسکی تیره، آرام وارد شد قدم هایش نه عجله داشت و نه تردید فقط سکوت
مرد روبه روی آیلین ایستاد؛ چند ثانیه بدون اینکه حرفی بزند، نگاهش کرد، آیلین با وجود ترس، نگاهش را از او برنداشت گلویش خشک شده بود اما با صدایی لرزان گفت:
+ شما... کی هستین...؟
مرد، لبخند محوی زیر ماسک زد صدایش آرام بود، اما سرد؛
R: لازم نیست منو بشناسی فقط چیزی که میگم یادت بمونه
آیلین نفسش لرزید، مرد یک قدم جلوتر آمد
R: از کیم تهیونگ فاصله بگیر... همین امروز... همین حالا.. وگرنه
مکث کوتاهی کرد، صدایش از قبل هم سردتر شد:
هم تو میمیری... هم اون :R
قلب آیلین انگار از تپش ایستاد با وجود ترس، بی اختیار سرش را بالا گرفت
+ حق ندارین...
نفسش برید، اما ادامه داد:
+ حق ندارین اسمشو بیارین...
مرد چند لحظه ساکت ماند، بعد با تمسخر خندید.
اینقدر ازش دفاع میکنی...؟ :R
ارزشش رو داره...؟ :R
آیلین نگاه محکمی به او دوخت با تمام ترسی که در وجودش میلرزید، آرام گفت:
+ از شما بیشتر...
همان لحظه بی اختیار آب دهانش را به سمت مرد پرت کرد.
سکوت، همهی افراد ماسک دار خشکشان زد؛ مرد دستش را خیلی آرام روی صورتش کشید بعد بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، با پشت دست، سیلی محکمی به صورت آیلین زد
صدای برخورد در فضای ساختمان پیچید، سر آیلین به یک طرف پرت شد؛ طعم خون، روی لبش نشست چشمهایش پر از اشک شد اما حتی این بار هم سرش را پایین نیاورد
مرد چند لحظه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام گفت:
خوبه... :R
R: یعنی نقطه ضعفش رو درست انتخاب کردم...
آیلین نفس نفس میزد؛ جای سیلی هنوز روی گونه اش میسوخت چند تار مو روی صورتش افتاده بود و گوشهی لبش طعم تلخ خون را میداد، اما نگاهش را از مردِ نقاب دار نگرفت.
مرد چند ثانیه بیحرکت ایستاد؛ بعد خیلی آرام دستکش چرمی اش را مرتب کرد و بدون اینکه لحنش تغییر کند، گفت:
R: شجاعی...
R: اما شجاعت، همیشه آدمارو رو نجات نمیده
آیلین چیزی نگفت؛ گلویش از ترس خشک شده بود
یکی از افراد نقاب دار جلو آمد و طنابِ دست هایش را باز کرد طناب که شل شد، مچ های سرخش از درد تیر کشیدند، آیلین بیاختیار دستش را روی مچش گذاشت و آرام ماساژ داد.
مرد نقاب دار دوباره قدمی نزدیک تر آمد، آنقدر نزدیک که صدایش، واضح تر از قبل به گوش آیلین رسید
R: خوب گوش کن... این اولین و آخرین هشدارمه.
مکث کوتاهی کرد.
از فرمانده کیم فاصله بگیر :R
نه تماس، نه دیدار، نه حتی یه پیام.
قلب آیلین فشرده شد، بی اختیار گفت:
+ اگه... نکنم...؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد، بعد مرد، خیلی آرام خندید خنده ای که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود
R: اون وقت...اول اون میمیره. بعد...
نگاهش روی صورت آیلین ثابت ماند.
R:نوبت تو میرسه.
اشک، بی اختیار گوشهی چشم آیلین جمع شد، نه از ترس خودش، از تصورِ تهیونگ.
مرد انگار همان را از نگاهش خوانده باشد، آرام ادامه داد:
R: فکر نکن فرمانده میتونه پیدامون کنه قبل از اینکه حتی نزدیک بشه... همه چیز تموم شده.
آیلین برای اولین بار، واقعاً درماندگی را حس کرد، نه به خاطر طنابها، نه به خاطر آن ساختمان، به خاطر اطمینانی که در صدای مرد بود اطمینانی که نشان میداد برای هر قدم بعدی، از قبل برنامه دارد.
مرد برگشت تا برود، اما درست قبل از رسیدن به در، بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، گفت:
R: یه چیز دیگه...اگر حتی یک کلمه از امروز... به فرمانده کیم... خانوادهات... یا هر کس دیگهای بگی...
صدایش آرامتر شد:
R:این بار فقط هشدار نمیدیم.
درِ آهنی با صدای بلندی باز شد، مردها یکی یکی از ساختمان بیرون رفتند آخرین نفر، قبل از خروج، طنابِ افتاده روی زمین را با نوک کفشش کنار زد و در را از بیرون بست؛ سکوت.
آیلین چند لحظه همان جا نشست؛ دست هایش میلرزید آنقدر شدید که حتی نتوانست اشک هایش را پاک کند نفس عمیقی کشید سعی کرد خودش را آرام کند اما تصویر تهیونگ، مدام جلوی چشمش میآمد.
«اول اون میمیره...»
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 150
✦.................................
خواست تکان بخورد، نتوانست دست هایش از پشت، به صندلی فلزی بسته شده بودند پاهایش هم محکم با طناب بسته شده بود چشم هایش از وحشت لرزید صدایش به سختی از گلوی خشک شده اش بیرون آمد:
+ ن... نه...
همان لحظه صدای باز شدن در آهنی، سکوت ساختمان را شکست.
تق...
چند مرد قدبلند با لباس های مشکی و صورت های پوشیده، یکی یکی وارد شدند همه ماسک به صورت داشتند، در آخر... مردی بلندقد، با کت مشکی و ماسکی تیره، آرام وارد شد قدم هایش نه عجله داشت و نه تردید فقط سکوت
مرد روبه روی آیلین ایستاد؛ چند ثانیه بدون اینکه حرفی بزند، نگاهش کرد، آیلین با وجود ترس، نگاهش را از او برنداشت گلویش خشک شده بود اما با صدایی لرزان گفت:
+ شما... کی هستین...؟
مرد، لبخند محوی زیر ماسک زد صدایش آرام بود، اما سرد؛
R: لازم نیست منو بشناسی فقط چیزی که میگم یادت بمونه
آیلین نفسش لرزید، مرد یک قدم جلوتر آمد
R: از کیم تهیونگ فاصله بگیر... همین امروز... همین حالا.. وگرنه
مکث کوتاهی کرد، صدایش از قبل هم سردتر شد:
هم تو میمیری... هم اون :R
قلب آیلین انگار از تپش ایستاد با وجود ترس، بی اختیار سرش را بالا گرفت
+ حق ندارین...
نفسش برید، اما ادامه داد:
+ حق ندارین اسمشو بیارین...
مرد چند لحظه ساکت ماند، بعد با تمسخر خندید.
اینقدر ازش دفاع میکنی...؟ :R
ارزشش رو داره...؟ :R
آیلین نگاه محکمی به او دوخت با تمام ترسی که در وجودش میلرزید، آرام گفت:
+ از شما بیشتر...
همان لحظه بی اختیار آب دهانش را به سمت مرد پرت کرد.
سکوت، همهی افراد ماسک دار خشکشان زد؛ مرد دستش را خیلی آرام روی صورتش کشید بعد بدون اینکه صدایش را بالا ببرد، با پشت دست، سیلی محکمی به صورت آیلین زد
صدای برخورد در فضای ساختمان پیچید، سر آیلین به یک طرف پرت شد؛ طعم خون، روی لبش نشست چشمهایش پر از اشک شد اما حتی این بار هم سرش را پایین نیاورد
مرد چند لحظه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام گفت:
خوبه... :R
R: یعنی نقطه ضعفش رو درست انتخاب کردم...
آیلین نفس نفس میزد؛ جای سیلی هنوز روی گونه اش میسوخت چند تار مو روی صورتش افتاده بود و گوشهی لبش طعم تلخ خون را میداد، اما نگاهش را از مردِ نقاب دار نگرفت.
مرد چند ثانیه بیحرکت ایستاد؛ بعد خیلی آرام دستکش چرمی اش را مرتب کرد و بدون اینکه لحنش تغییر کند، گفت:
R: شجاعی...
R: اما شجاعت، همیشه آدمارو رو نجات نمیده
آیلین چیزی نگفت؛ گلویش از ترس خشک شده بود
یکی از افراد نقاب دار جلو آمد و طنابِ دست هایش را باز کرد طناب که شل شد، مچ های سرخش از درد تیر کشیدند، آیلین بیاختیار دستش را روی مچش گذاشت و آرام ماساژ داد.
مرد نقاب دار دوباره قدمی نزدیک تر آمد، آنقدر نزدیک که صدایش، واضح تر از قبل به گوش آیلین رسید
R: خوب گوش کن... این اولین و آخرین هشدارمه.
مکث کوتاهی کرد.
از فرمانده کیم فاصله بگیر :R
نه تماس، نه دیدار، نه حتی یه پیام.
قلب آیلین فشرده شد، بی اختیار گفت:
+ اگه... نکنم...؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد، بعد مرد، خیلی آرام خندید خنده ای که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود
R: اون وقت...اول اون میمیره. بعد...
نگاهش روی صورت آیلین ثابت ماند.
R:نوبت تو میرسه.
اشک، بی اختیار گوشهی چشم آیلین جمع شد، نه از ترس خودش، از تصورِ تهیونگ.
مرد انگار همان را از نگاهش خوانده باشد، آرام ادامه داد:
R: فکر نکن فرمانده میتونه پیدامون کنه قبل از اینکه حتی نزدیک بشه... همه چیز تموم شده.
آیلین برای اولین بار، واقعاً درماندگی را حس کرد، نه به خاطر طنابها، نه به خاطر آن ساختمان، به خاطر اطمینانی که در صدای مرد بود اطمینانی که نشان میداد برای هر قدم بعدی، از قبل برنامه دارد.
مرد برگشت تا برود، اما درست قبل از رسیدن به در، بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، گفت:
R: یه چیز دیگه...اگر حتی یک کلمه از امروز... به فرمانده کیم... خانوادهات... یا هر کس دیگهای بگی...
صدایش آرامتر شد:
R:این بار فقط هشدار نمیدیم.
درِ آهنی با صدای بلندی باز شد، مردها یکی یکی از ساختمان بیرون رفتند آخرین نفر، قبل از خروج، طنابِ افتاده روی زمین را با نوک کفشش کنار زد و در را از بیرون بست؛ سکوت.
آیلین چند لحظه همان جا نشست؛ دست هایش میلرزید آنقدر شدید که حتی نتوانست اشک هایش را پاک کند نفس عمیقی کشید سعی کرد خودش را آرام کند اما تصویر تهیونگ، مدام جلوی چشمش میآمد.
«اول اون میمیره...»
- ۴۱۹
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط