「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149
✦.................................
همه ساکت شدند،آیلین خیلی مظلوم دستش را بالا آورد.
+ ببخشید استاد خودکارم افتاد.
معلم نفس عمیقی کشید، دوباره برگشت سمت تخته؛ هنوز چیزی ننوشته بود که این بار صدای سرفهی مصنوعیِ کای بلند شد، آنیا سریع سرش را پایین انداخت تا خنده اش دیده نشود، آیلین هم لبش را گاز گرفت
معلم دوباره برگشت
معلم: شما سه نفر... امروز خیلی خوشحال به نظر میرسین
کای کاملاً جدی گفت:
کای: استاد انرژی مثبت برای یادگیری لازمه
چند نفر از بچه های کلاس خندیدن، حتی خود معلم هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و سرش را تکان داد.
معلم: فقط دعا کن مدیر صداتونو نشنوه.
«زنگ تفریح»
سه نفری روی نیمکت حیاط نشسته بودند، آنیا بستنی اش را گاز زد
آنیا: امروز عجیبی
آیلین نگاهش را از حیاط گرفت
+ من؟
کای سر تکان داد
کای: آره... چند بار دیدم حواست یه جای دیگه بود
آیلین چند ثانیه مکث کرد؛ دلش میخواست دربارهی پیام های دیشب حرف بزند اما منصرف شد و لبخند کوچکی زد
+ چیز خاصی نیست فقط خوب نخوابیدم
کای با نگرانی نگاهش کرد
کای: مطمئنی؟
ایلین با لبخند گفت:
+ آره.
«زنگ آخر هم تمام شد»
صدای زنگ، راهروها را پر از همهمه کرد، دانش آموزها یکی یکی از کلاس ها بیرون می آمدند
آنیا کیفش را روی شانه انداخت.
آنیا: من امروز باید برم سمت کتابخونه
کای هم گفت:
کای: منم یه کاری دارم.
بعد رو به آیلین لبخند زد
کای: راننده دنبالت میاد؟
آیلین سر تکان داد
+ آره. شما برین.
آنیا دستش را برای خداحافظی تکان داد.
آنیا: فردا میبینمت
+ مواظب خودتون باشین
چند دقیقه بعد، تنها از درِ مدرسه بیرون آمد؛ هوا خنک تر از صبح شده بود کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و به سمت محل همیشگی توقف ماشین رفت هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که
بی اختیار ایستاد حس عجیبی داشت، انگار... کسی نگاهش میکرد آرام برگشت پیاده رو شلوغ بود؛ چند دانشآموز، چند رهگذر، هیچ چیز غیرعادی دیده نمیشد
لب هایش را روی هم فشرد.
«+شاید دارم زیادی به پیام های دیشب فکر میکنم...»
دوباره راه افتاد، اما این بار صدای قدم های دیگری را هم میشنید؛ قدم هایی که هر بار او آرام تر راه میرفت آن ها هم آرام تر میشدند و هر بار سرعتش را بیشتر میکرد...آن صدا دوباره پشت سرش تکرار میشد، قلبش بی اختیار، کمی تندتر از قبل میزد.
صدای قدمها هنوز پشت سرش میآمد، نه آنقدر نزدیک، نه آنقدر دور فقط به اندازه ای که دلش را بی قرار کند.
آیلین بی اختیار سرعت قدم هایش را بیشتر کرد دستش بند کیفش را محکم تر گرفت
دوباره برگشت؛ این بار هم چیزی ندید چند دانش آموز از کنارش رد شدند، مرد میان سالی مشغول صحبت با تلفن بود همه چیز عادی به نظر میرسید اما آن حس لعنتی از بین نمیرفت قلبش آرام آرام تندتر میزد، زیر لب گفت:
+ داری زیادی فکر میکنی آیلین... آروم باش...
نگاهش به ساعتش افتاد، راننده باید تا چند دقیقهی دیگر میرسید، همان لحظه، گوشیاش لرزید؛ پیامی از راننده:
«راننده: خیابون اصلی شلوغه. لطفاً از کوچهی کنار مدرسه بیاید، من همون جا منتظرم.»
آیلین پیام را خواند، چند بار آن را بالا و پایین کرد، همیشه راننده از خیابان اصلی دنبالش میآمد اما با خودش گفت شاید واقعاً ترافیک شده باشد.
آهسته مسیرش را عوض کرد؛ کوچه خلوت تر از همیشه بود صدای شلوغی مدرسه کم کم پشت سرش محو شد فقط صدای باد میان شاخه های درخت ها میپیچید
چند قدم دیگر برداشت.
ناگهان... همان حس دوباره برگشت این بار واضح تر انگار کسی درست پشت سرش راه میرفت.
آیلین سریع برگشت؛ کسی نبود لب هایش را روی هم فشرد خواست به راننده زنگ بزند که ناگهان صدای قدم های تندی از پشت سرش بلند شد فرصت نکرد برگردد
دستی محکم دهان و بینیاش را با پارچه ای پوشاند؛ بوی تند و تلخی در مشامش پیچید چشم هایش از ترس گرد شد بی اختیار دست های مرد را گرفت و تقلا کرد
+ م... مـ...
صدایش زیر دستکش مرد خفه شد؛ اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد هرچه بیشتر تقلا میکرد بدنش سنگین تر میشد تصویر مقابل چشم هایش تار شد آخرین چیزی که دید
چند مرد با لباس های تیره بود که اطرافش را گرفته بودند بعد، همه جا سیاه شد
ــــــــــــــ
نمیدانست چقدر گذشته است فقط سرمایی که تا استخوانش نفوذ کرده بود، آرام آرام وادارش کرد چشم هایش را باز کند، سرش به شدت گیج میرفت، پلک هایش سنگین بودند
چند بار نفس عمیق کشید، تصویرها کم کم واضح شدند؛ دیوارهای سیمانی، پنجره های شکسته، سقف نم زده بوی رطوبت و خاک، تمام فضای ساختمان را پر کرده بود
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149
✦.................................
همه ساکت شدند،آیلین خیلی مظلوم دستش را بالا آورد.
+ ببخشید استاد خودکارم افتاد.
معلم نفس عمیقی کشید، دوباره برگشت سمت تخته؛ هنوز چیزی ننوشته بود که این بار صدای سرفهی مصنوعیِ کای بلند شد، آنیا سریع سرش را پایین انداخت تا خنده اش دیده نشود، آیلین هم لبش را گاز گرفت
معلم دوباره برگشت
معلم: شما سه نفر... امروز خیلی خوشحال به نظر میرسین
کای کاملاً جدی گفت:
کای: استاد انرژی مثبت برای یادگیری لازمه
چند نفر از بچه های کلاس خندیدن، حتی خود معلم هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و سرش را تکان داد.
معلم: فقط دعا کن مدیر صداتونو نشنوه.
«زنگ تفریح»
سه نفری روی نیمکت حیاط نشسته بودند، آنیا بستنی اش را گاز زد
آنیا: امروز عجیبی
آیلین نگاهش را از حیاط گرفت
+ من؟
کای سر تکان داد
کای: آره... چند بار دیدم حواست یه جای دیگه بود
آیلین چند ثانیه مکث کرد؛ دلش میخواست دربارهی پیام های دیشب حرف بزند اما منصرف شد و لبخند کوچکی زد
+ چیز خاصی نیست فقط خوب نخوابیدم
کای با نگرانی نگاهش کرد
کای: مطمئنی؟
ایلین با لبخند گفت:
+ آره.
«زنگ آخر هم تمام شد»
صدای زنگ، راهروها را پر از همهمه کرد، دانش آموزها یکی یکی از کلاس ها بیرون می آمدند
آنیا کیفش را روی شانه انداخت.
آنیا: من امروز باید برم سمت کتابخونه
کای هم گفت:
کای: منم یه کاری دارم.
بعد رو به آیلین لبخند زد
کای: راننده دنبالت میاد؟
آیلین سر تکان داد
+ آره. شما برین.
آنیا دستش را برای خداحافظی تکان داد.
آنیا: فردا میبینمت
+ مواظب خودتون باشین
چند دقیقه بعد، تنها از درِ مدرسه بیرون آمد؛ هوا خنک تر از صبح شده بود کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و به سمت محل همیشگی توقف ماشین رفت هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که
بی اختیار ایستاد حس عجیبی داشت، انگار... کسی نگاهش میکرد آرام برگشت پیاده رو شلوغ بود؛ چند دانشآموز، چند رهگذر، هیچ چیز غیرعادی دیده نمیشد
لب هایش را روی هم فشرد.
«+شاید دارم زیادی به پیام های دیشب فکر میکنم...»
دوباره راه افتاد، اما این بار صدای قدم های دیگری را هم میشنید؛ قدم هایی که هر بار او آرام تر راه میرفت آن ها هم آرام تر میشدند و هر بار سرعتش را بیشتر میکرد...آن صدا دوباره پشت سرش تکرار میشد، قلبش بی اختیار، کمی تندتر از قبل میزد.
صدای قدمها هنوز پشت سرش میآمد، نه آنقدر نزدیک، نه آنقدر دور فقط به اندازه ای که دلش را بی قرار کند.
آیلین بی اختیار سرعت قدم هایش را بیشتر کرد دستش بند کیفش را محکم تر گرفت
دوباره برگشت؛ این بار هم چیزی ندید چند دانش آموز از کنارش رد شدند، مرد میان سالی مشغول صحبت با تلفن بود همه چیز عادی به نظر میرسید اما آن حس لعنتی از بین نمیرفت قلبش آرام آرام تندتر میزد، زیر لب گفت:
+ داری زیادی فکر میکنی آیلین... آروم باش...
نگاهش به ساعتش افتاد، راننده باید تا چند دقیقهی دیگر میرسید، همان لحظه، گوشیاش لرزید؛ پیامی از راننده:
«راننده: خیابون اصلی شلوغه. لطفاً از کوچهی کنار مدرسه بیاید، من همون جا منتظرم.»
آیلین پیام را خواند، چند بار آن را بالا و پایین کرد، همیشه راننده از خیابان اصلی دنبالش میآمد اما با خودش گفت شاید واقعاً ترافیک شده باشد.
آهسته مسیرش را عوض کرد؛ کوچه خلوت تر از همیشه بود صدای شلوغی مدرسه کم کم پشت سرش محو شد فقط صدای باد میان شاخه های درخت ها میپیچید
چند قدم دیگر برداشت.
ناگهان... همان حس دوباره برگشت این بار واضح تر انگار کسی درست پشت سرش راه میرفت.
آیلین سریع برگشت؛ کسی نبود لب هایش را روی هم فشرد خواست به راننده زنگ بزند که ناگهان صدای قدم های تندی از پشت سرش بلند شد فرصت نکرد برگردد
دستی محکم دهان و بینیاش را با پارچه ای پوشاند؛ بوی تند و تلخی در مشامش پیچید چشم هایش از ترس گرد شد بی اختیار دست های مرد را گرفت و تقلا کرد
+ م... مـ...
صدایش زیر دستکش مرد خفه شد؛ اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد هرچه بیشتر تقلا میکرد بدنش سنگین تر میشد تصویر مقابل چشم هایش تار شد آخرین چیزی که دید
چند مرد با لباس های تیره بود که اطرافش را گرفته بودند بعد، همه جا سیاه شد
ــــــــــــــ
نمیدانست چقدر گذشته است فقط سرمایی که تا استخوانش نفوذ کرده بود، آرام آرام وادارش کرد چشم هایش را باز کند، سرش به شدت گیج میرفت، پلک هایش سنگین بودند
چند بار نفس عمیق کشید، تصویرها کم کم واضح شدند؛ دیوارهای سیمانی، پنجره های شکسته، سقف نم زده بوی رطوبت و خاک، تمام فضای ساختمان را پر کرده بود
- ۲.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط