「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 47
✦.................................
جونگکوک چیزی نگفت، حتی پلک هم نزد فقط چند ثانیه همانطور نگاهش کرد بعد خیلی آرام دستش از روی کمر نیکی پایین آمد و مچ دستش را گرفت؛ گرم، محکم، قاطع.
بدون اینکه اجازه مخالفت بدهد، او را با خودش از راهرو خارج کرد.
سالن حالا شلوغتر از قبل شده بود؛ چند نفر وسط رقص بودند، چند نفر کنار سن ایستاده بودند
جونگکوک نیکی را تا گوشهای دنج، کنار پنجرههای بلند سالن برد، مبلهای چرمی آن قسمت تقریباً خالی بود
او ایستاد، نگاهی کوتاه اطراف انداخت؛ از تهیونگ خبری نبود انگار برای خوشامد گویی به مهمانهای دیگر رفته بود
همان لحظه صدایی از میان جمعیت بلند شد، مردی با دوربین حرفهای نزدیک شد
عکاس: آقای جئون... لطفاً چند دقیقه تشریف بیارین.
پشت سر او چند نفر دیگر هم منتظر بودند
جونگکوک بیحوصله نفسش را بیرون داد نگاهش دوباره روی نیکی نشست چند ثانیه طولانی بعد خیلی آرام گفت:
_ همینجا بمون.
نیکی چیزی نگفت، جونگکوک یک قدم دور شد اما دوباره برگشت آنقدر نزدیک که فقط خود نیکی صدایش را بشنود:
_ از جلوی چشمم تکون نخور.
این بار لحنش تهدید نبود؛ بیشتر شبیه یک دستور غیرقابلبحث بود بعد بدون منتظر ماندن، میان جمعیت رفت دوربینها پشت سر هم فلاش میزدند چند نفر دورش جمع شدند.
نیکی روی مبل نشست؛ برای اولین بار از اول مهمانی، تنها شد بیاختیار نگاهش میان جمعیت چرخید احساس عجیبی داشت انگار دهها چشم، بیصدا او را زیر نظر گرفته بودند.
جونگکوک مقابل دیوار مخصوص عکاسی ایستاده بود، نور فلاشها یکییکی روی صورت سردش مینشست عکاس با هیجان پشت سر هم دستور میداد
عکاس: آقای جئون... اینطرف لطفاً.
جونگکوک بدون هیچ تغییری در حالت صورتش فقط نیمرخش را عوض کرد
صدای شاترها قطع نمیشد اما نگاهش، اصلاً روی دوربین نبود هر چند ثانیه یک بار از روی جمعیت رد میشد و دقیقاً روی نیکی میایستاد همانطور که گفته بود:
«از جلوی چشمم تکون نخور.»
ـــــــــــــــــــ
نیکی روی مبل نشسته بود، چند دقیقهای گذشته بود حوصلهاش دوباره سر رفت نگاهش میان جمعیت چرخید؛ همان لحظه یونا را دید که کنار میز نوشیدنی ایستاده بود؛ اما این بار لبخند روی صورتش نبود.
مردی درشتاندام با کت سفید، بیش از حد به او نزدیک شده بود، یونا یک قدم عقب رفت مرد دوباره جلو آمد چیزی گفت که باعث شد رنگ صورت یونا بپرد.
نیکی اخم کرد و بدون هیچ فکری بلند شد، یونا با دیدن نیکی انگار نفسش برگشت
یونا: نیکی...
مرد با بیخیالی نگاه کوتاهی به نیکی انداخت
مرد: دوستته؟
نیکی روبهروی یونا ایستاد
+ آره.
مرد شانه بالا انداخت
مرد: پس به دوستت بگو مؤدبتر باشه
+ برو گمشو.
مرد خندید
مرد: بچه...
جملهاش تمام نشد، نیکی با سرعت مچ دستش را گرفت یک چرخش کوتاه و دست مرد پشت کمرش قفل شد، مرد از درد خم شد
مرد: آخ... ول کن...
چند نفر اطرافشان ایستادند
زمزمهها بالا گرفت:
«اون دختره کیه؟»
«داره با سونگکانگ درگیر میشه؟»
«دیوونهست؟»
کیم سونگکانگ یکی از سرمایهدارهای معروف بود اما چیزی که بیشتر از پولش شهرت داشت... ارتباطش با یکی از باند های بزرگ قاچاق اسلحه بود، مردی که کمتر کسی جرئت میکرد حتی صدایش را بلندتر از او کند
سونگکانگ با عصبانیت خودش را آزاد کرد، صورتش سرخ شده بود.
سونگکانگ: هر៸زه...
دستش را بالا آورد تا نیکی را کنار بزند، همان لحظه... یونا با عجله چیزی را از کنار دیوار برداشت:
کنار سالن، بخشی برای سرگرمی مهمانها چیده بودند؛ میز بیلیارد، دارت و یک استند تزئینی که چند چوب بیسبال امضاشده، یادگاری مسابقات خیریه، داخلش قرار داشت.
یونا یکی از آن چوبها را بیرون کشید و تقریباً هولهولکی طرف نیکی گرفت
یونا: بگیر!
نیکی بدون مکث چوب را گرفت
سونگکانگ هنوز فرصت نکرده بود عقب بکشد...
ضربه اول محکم روی ساعدش نشست، صدای ناله مرد بلند شد، ضربه دوم روی شانهاش خورد... چند نفر جیغ کشیدند.
ضربه سوم... روی رانش فرود آمد سونگکانگ روی یک زانو افتاد
+ فکر کردی هر دختریو میتونی اذیت کنی؟
ضربه بعدی
+ اینم واسه اینکه دیگه همچین غلطی نکنی
ضربه بعدی..
+ اینم واسه اینکه دهنت زیادی باز بود
یونا با چشمهای گرد شده فقط نگاه میکرد.
یونا: نیکی... بس کن... ولش کن...
اما انگار نیکی اصلاً نمیشنید، تمام عصبانیت چند روز گذشته تمام تحقیرها تمام اشکهایی که تنها ریخته بود داشت روی سر این مرد خالی میشد.
آن طرف سالن... جونگکوک تازه متوجه شد، نگاهش روی مبل خالی ماند ابرویش در هم رفت.
عکاس هنوز حرف میزد
عکاس: فقط یه عکس دیگه آقای جئون...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 47
✦.................................
جونگکوک چیزی نگفت، حتی پلک هم نزد فقط چند ثانیه همانطور نگاهش کرد بعد خیلی آرام دستش از روی کمر نیکی پایین آمد و مچ دستش را گرفت؛ گرم، محکم، قاطع.
بدون اینکه اجازه مخالفت بدهد، او را با خودش از راهرو خارج کرد.
سالن حالا شلوغتر از قبل شده بود؛ چند نفر وسط رقص بودند، چند نفر کنار سن ایستاده بودند
جونگکوک نیکی را تا گوشهای دنج، کنار پنجرههای بلند سالن برد، مبلهای چرمی آن قسمت تقریباً خالی بود
او ایستاد، نگاهی کوتاه اطراف انداخت؛ از تهیونگ خبری نبود انگار برای خوشامد گویی به مهمانهای دیگر رفته بود
همان لحظه صدایی از میان جمعیت بلند شد، مردی با دوربین حرفهای نزدیک شد
عکاس: آقای جئون... لطفاً چند دقیقه تشریف بیارین.
پشت سر او چند نفر دیگر هم منتظر بودند
جونگکوک بیحوصله نفسش را بیرون داد نگاهش دوباره روی نیکی نشست چند ثانیه طولانی بعد خیلی آرام گفت:
_ همینجا بمون.
نیکی چیزی نگفت، جونگکوک یک قدم دور شد اما دوباره برگشت آنقدر نزدیک که فقط خود نیکی صدایش را بشنود:
_ از جلوی چشمم تکون نخور.
این بار لحنش تهدید نبود؛ بیشتر شبیه یک دستور غیرقابلبحث بود بعد بدون منتظر ماندن، میان جمعیت رفت دوربینها پشت سر هم فلاش میزدند چند نفر دورش جمع شدند.
نیکی روی مبل نشست؛ برای اولین بار از اول مهمانی، تنها شد بیاختیار نگاهش میان جمعیت چرخید احساس عجیبی داشت انگار دهها چشم، بیصدا او را زیر نظر گرفته بودند.
جونگکوک مقابل دیوار مخصوص عکاسی ایستاده بود، نور فلاشها یکییکی روی صورت سردش مینشست عکاس با هیجان پشت سر هم دستور میداد
عکاس: آقای جئون... اینطرف لطفاً.
جونگکوک بدون هیچ تغییری در حالت صورتش فقط نیمرخش را عوض کرد
صدای شاترها قطع نمیشد اما نگاهش، اصلاً روی دوربین نبود هر چند ثانیه یک بار از روی جمعیت رد میشد و دقیقاً روی نیکی میایستاد همانطور که گفته بود:
«از جلوی چشمم تکون نخور.»
ـــــــــــــــــــ
نیکی روی مبل نشسته بود، چند دقیقهای گذشته بود حوصلهاش دوباره سر رفت نگاهش میان جمعیت چرخید؛ همان لحظه یونا را دید که کنار میز نوشیدنی ایستاده بود؛ اما این بار لبخند روی صورتش نبود.
مردی درشتاندام با کت سفید، بیش از حد به او نزدیک شده بود، یونا یک قدم عقب رفت مرد دوباره جلو آمد چیزی گفت که باعث شد رنگ صورت یونا بپرد.
نیکی اخم کرد و بدون هیچ فکری بلند شد، یونا با دیدن نیکی انگار نفسش برگشت
یونا: نیکی...
مرد با بیخیالی نگاه کوتاهی به نیکی انداخت
مرد: دوستته؟
نیکی روبهروی یونا ایستاد
+ آره.
مرد شانه بالا انداخت
مرد: پس به دوستت بگو مؤدبتر باشه
+ برو گمشو.
مرد خندید
مرد: بچه...
جملهاش تمام نشد، نیکی با سرعت مچ دستش را گرفت یک چرخش کوتاه و دست مرد پشت کمرش قفل شد، مرد از درد خم شد
مرد: آخ... ول کن...
چند نفر اطرافشان ایستادند
زمزمهها بالا گرفت:
«اون دختره کیه؟»
«داره با سونگکانگ درگیر میشه؟»
«دیوونهست؟»
کیم سونگکانگ یکی از سرمایهدارهای معروف بود اما چیزی که بیشتر از پولش شهرت داشت... ارتباطش با یکی از باند های بزرگ قاچاق اسلحه بود، مردی که کمتر کسی جرئت میکرد حتی صدایش را بلندتر از او کند
سونگکانگ با عصبانیت خودش را آزاد کرد، صورتش سرخ شده بود.
سونگکانگ: هر៸زه...
دستش را بالا آورد تا نیکی را کنار بزند، همان لحظه... یونا با عجله چیزی را از کنار دیوار برداشت:
کنار سالن، بخشی برای سرگرمی مهمانها چیده بودند؛ میز بیلیارد، دارت و یک استند تزئینی که چند چوب بیسبال امضاشده، یادگاری مسابقات خیریه، داخلش قرار داشت.
یونا یکی از آن چوبها را بیرون کشید و تقریباً هولهولکی طرف نیکی گرفت
یونا: بگیر!
نیکی بدون مکث چوب را گرفت
سونگکانگ هنوز فرصت نکرده بود عقب بکشد...
ضربه اول محکم روی ساعدش نشست، صدای ناله مرد بلند شد، ضربه دوم روی شانهاش خورد... چند نفر جیغ کشیدند.
ضربه سوم... روی رانش فرود آمد سونگکانگ روی یک زانو افتاد
+ فکر کردی هر دختریو میتونی اذیت کنی؟
ضربه بعدی
+ اینم واسه اینکه دیگه همچین غلطی نکنی
ضربه بعدی..
+ اینم واسه اینکه دهنت زیادی باز بود
یونا با چشمهای گرد شده فقط نگاه میکرد.
یونا: نیکی... بس کن... ولش کن...
اما انگار نیکی اصلاً نمیشنید، تمام عصبانیت چند روز گذشته تمام تحقیرها تمام اشکهایی که تنها ریخته بود داشت روی سر این مرد خالی میشد.
آن طرف سالن... جونگکوک تازه متوجه شد، نگاهش روی مبل خالی ماند ابرویش در هم رفت.
عکاس هنوز حرف میزد
عکاس: فقط یه عکس دیگه آقای جئون...
- ۸۵۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط