「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 49
✦.................................
همین یک کلمه کافی بود، با قدمهای آرام از میان جمعیت گذشتند
همه کنار میرفتند، هیچکس حتی جرئت نگاه مستقیم به صورت جونگکوک را نداشت.
چند دقیقه بعد... سالن هنوز در شوک بود
سونگکانگ با کمک افرادش از زمین بلند شده بود، یقهی کت پارهاش را مرتب میکرد و از شدت تحقیر رگ گردنش بیرون زده بود
همان موقع تهیونگ از ورودی سالن وارد شد؛ نگاهش که به شلوغی افتاد اخم کرد چند قدم جلو آمد
تهیونگ: اینجا چه خبر شده؟
سونگکانگ با دیدنش نفس عمیقی کشید، تهیونگ را از قبل میشناخت؛ شریکقدیمی خانوادهشان بود، سونگکانگ با عصبانیت گفت:
سونگکانگ: اون رفیقت... جئون... این بلا رو سرم آورد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به صورت کبود او انداخت هیچ واکنشی نشان نداد فقط پرسید:
تهیونگ: چرا؟
سونگکانگ لحظهای مکث کرد، طبیعتاً نمیتوانست بگوید وسط مهمانی مزاحم یک زن شده است، دندانهایش را روی هم فشار داد.
سونگکانگ: اون زن خرابش...
جملهاش را خورد، همان لحظه نگاهش به یونا افتاد که کمی آنطرفتر ایستاده بود
تهیونگ هم مسیر نگاهش را دنبال کرد و آرام به سمت یونا رفت
تهیونگ: چی شده؟
یونا لبش را گاز گرفت، چند ثانیه مردد ماند بعد ارام گفت:
یونا: یه... یه دعوا شد
تهیونگ: دعوا؟ بین کیا؟
یونا ناخودآگاه گفت:
یونا: نیکی بود که...
همان لحظه ساکت شد چشمهایش گرد شد، تهیونگ ابرویش بالا رفت
_ نیکی؟
چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام پرسید:
_ نیکی... هارت؟
یونا قلبش فرو ریخت؛ فهمید نیکی چیزی نگفته بود، با عجله خندید
یونا: نه... نه بابا... اشتباه گفتم.
تهیونگ نگاهش را از صورت او برنداشت، یونا با دستپاچگی ادامه داد:
یونا: منظورم... یکی دیگه بود... اسمش شبیه نیکیه... قاطی کردم.
تهیونگ چیزی نگفت فقط نگاه عمیقش چند ثانیه روی صورت یونا ماند، بعد آرام سرش را برگرداند اما همان لحظه شک کوچکی گوشهی ذهنش کاشته شده بود شکی که به این راحتی قرار نبود از بین برود
ــــــــــــ
درِ مرسدس مشکی با صدای سنگینی بسته شد، داخل ماشین سکوتی خفهکننده جریان داشت، صدای ماشین تنها چیزی بود که میان آن دو شنیده میشد
جونگکوک حتی یک بار هم به نیکی نگاه نکرد، هر دو دستش روی فرمان قفل شده بود و رگهای برجستهی پشت دستش زیر نور چراغهای خیابان پیدا بود
نیکی چند بار نگاهش کرد؛ فک جونگکوک آنقدر محکم روی هم فشار داده شده بود که عضلات صورتش تکان میخورد
ماشین با سرعتی غیرعادی خیابانهای خلوت شب را یکییکی پشت سر میگذاشت
چند دقیقه گذشت
نیکی دیگر طاقت نیاورد
+ من...
همان لحظه...
جونگکوک با تمام قدرت مشتش را روی فرمان کوبید؛ صدای بوق کوتاه ماشین در خیابان پیچید، نیکی از جا پرید برای اولین بار از ابتدای آشناییشان واقعاً از سکوتش ترسید
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند با صدایی پایین و زهرآلود گفت:
_ فکر کردی چون جلوی همه پشتت وایسادم... یعنی کارت درست بوده؟ یا فکر کردی ازت دفاع کردم؟
لبخند کوتاه و تلخی گوشهی لبش نشست
_ اشتباه نکن
چند ثانیه بعد ادامه داد:
_ هیچکس حق نداره به چیزی که مال منه دست بزنه. حتی اگه خودم بخوام نابودش کنم.
نیکی اخمش درهم رفت
+ من که چیزی...
جونگکوک این بار نگاهش کرد نگاهی که انگار از یخ ساخته شده بود
_ خفه.
همین یک کلمه باعث شد بقیهی جمله در گلوی نیکی بماند.
ماشین با صدای لاستیکها وارد محوطهی عمارت شد، نگهبانها با دیدن خودرو فوراً درِ بزرگ را باز کردند، مرسدس مقابل ورودی ایستاد
جونگکوک پیاده شد دور ماشین را دور زد، درِ سمت نیکی را باز کرد
_ پایین.
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، پیاده شد هنوز دو قدم برنداشته بود که جونگکوک مچ دستش را گرفت؛ آنقدر محکم که هیچ راه فراری باقی نماند.
از میان راهروهای عمارت گذشتند
خدمتکارها با دیدن صورت یخزدهی جونگ کوک حتی جرئت سلام کردن هم نداشتند.
او مستقیم مقابل یکی از اتاقهای انتهای راهرو ایستاد، در را باز کرد؛ اتاق تقریباً خالی بود، یک تخت، یک پنجره، و یک کمد
جونگکوک نیکی را داخل فرستاد بعد آرام برگشت و روبه رویش ایستاد
_ تا فردا شب...
نگاهش مستقیم در چشمهای نیکی قفل شد
_ از این اتاق بیرون نمیای.
نیکی ناباور خندید
+ شوخی میکنی؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد، نیکی یک قدم جلو آمد.
+ من زندانی تو نیستم.
_ از الان هستی.
+ حق نداری...
جونگکوک نزدیکتر شد، فاصلهشان به چند سانتیمتر رسید
_ حق...
آهسته نفس کشید
_ همون چیزیه که من تعیینش میکنم.
نیکی دندان روی هم فشار داد
+ من آسم دارم.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 49
✦.................................
همین یک کلمه کافی بود، با قدمهای آرام از میان جمعیت گذشتند
همه کنار میرفتند، هیچکس حتی جرئت نگاه مستقیم به صورت جونگکوک را نداشت.
چند دقیقه بعد... سالن هنوز در شوک بود
سونگکانگ با کمک افرادش از زمین بلند شده بود، یقهی کت پارهاش را مرتب میکرد و از شدت تحقیر رگ گردنش بیرون زده بود
همان موقع تهیونگ از ورودی سالن وارد شد؛ نگاهش که به شلوغی افتاد اخم کرد چند قدم جلو آمد
تهیونگ: اینجا چه خبر شده؟
سونگکانگ با دیدنش نفس عمیقی کشید، تهیونگ را از قبل میشناخت؛ شریکقدیمی خانوادهشان بود، سونگکانگ با عصبانیت گفت:
سونگکانگ: اون رفیقت... جئون... این بلا رو سرم آورد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به صورت کبود او انداخت هیچ واکنشی نشان نداد فقط پرسید:
تهیونگ: چرا؟
سونگکانگ لحظهای مکث کرد، طبیعتاً نمیتوانست بگوید وسط مهمانی مزاحم یک زن شده است، دندانهایش را روی هم فشار داد.
سونگکانگ: اون زن خرابش...
جملهاش را خورد، همان لحظه نگاهش به یونا افتاد که کمی آنطرفتر ایستاده بود
تهیونگ هم مسیر نگاهش را دنبال کرد و آرام به سمت یونا رفت
تهیونگ: چی شده؟
یونا لبش را گاز گرفت، چند ثانیه مردد ماند بعد ارام گفت:
یونا: یه... یه دعوا شد
تهیونگ: دعوا؟ بین کیا؟
یونا ناخودآگاه گفت:
یونا: نیکی بود که...
همان لحظه ساکت شد چشمهایش گرد شد، تهیونگ ابرویش بالا رفت
_ نیکی؟
چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام پرسید:
_ نیکی... هارت؟
یونا قلبش فرو ریخت؛ فهمید نیکی چیزی نگفته بود، با عجله خندید
یونا: نه... نه بابا... اشتباه گفتم.
تهیونگ نگاهش را از صورت او برنداشت، یونا با دستپاچگی ادامه داد:
یونا: منظورم... یکی دیگه بود... اسمش شبیه نیکیه... قاطی کردم.
تهیونگ چیزی نگفت فقط نگاه عمیقش چند ثانیه روی صورت یونا ماند، بعد آرام سرش را برگرداند اما همان لحظه شک کوچکی گوشهی ذهنش کاشته شده بود شکی که به این راحتی قرار نبود از بین برود
ــــــــــــ
درِ مرسدس مشکی با صدای سنگینی بسته شد، داخل ماشین سکوتی خفهکننده جریان داشت، صدای ماشین تنها چیزی بود که میان آن دو شنیده میشد
جونگکوک حتی یک بار هم به نیکی نگاه نکرد، هر دو دستش روی فرمان قفل شده بود و رگهای برجستهی پشت دستش زیر نور چراغهای خیابان پیدا بود
نیکی چند بار نگاهش کرد؛ فک جونگکوک آنقدر محکم روی هم فشار داده شده بود که عضلات صورتش تکان میخورد
ماشین با سرعتی غیرعادی خیابانهای خلوت شب را یکییکی پشت سر میگذاشت
چند دقیقه گذشت
نیکی دیگر طاقت نیاورد
+ من...
همان لحظه...
جونگکوک با تمام قدرت مشتش را روی فرمان کوبید؛ صدای بوق کوتاه ماشین در خیابان پیچید، نیکی از جا پرید برای اولین بار از ابتدای آشناییشان واقعاً از سکوتش ترسید
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند با صدایی پایین و زهرآلود گفت:
_ فکر کردی چون جلوی همه پشتت وایسادم... یعنی کارت درست بوده؟ یا فکر کردی ازت دفاع کردم؟
لبخند کوتاه و تلخی گوشهی لبش نشست
_ اشتباه نکن
چند ثانیه بعد ادامه داد:
_ هیچکس حق نداره به چیزی که مال منه دست بزنه. حتی اگه خودم بخوام نابودش کنم.
نیکی اخمش درهم رفت
+ من که چیزی...
جونگکوک این بار نگاهش کرد نگاهی که انگار از یخ ساخته شده بود
_ خفه.
همین یک کلمه باعث شد بقیهی جمله در گلوی نیکی بماند.
ماشین با صدای لاستیکها وارد محوطهی عمارت شد، نگهبانها با دیدن خودرو فوراً درِ بزرگ را باز کردند، مرسدس مقابل ورودی ایستاد
جونگکوک پیاده شد دور ماشین را دور زد، درِ سمت نیکی را باز کرد
_ پایین.
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، پیاده شد هنوز دو قدم برنداشته بود که جونگکوک مچ دستش را گرفت؛ آنقدر محکم که هیچ راه فراری باقی نماند.
از میان راهروهای عمارت گذشتند
خدمتکارها با دیدن صورت یخزدهی جونگ کوک حتی جرئت سلام کردن هم نداشتند.
او مستقیم مقابل یکی از اتاقهای انتهای راهرو ایستاد، در را باز کرد؛ اتاق تقریباً خالی بود، یک تخت، یک پنجره، و یک کمد
جونگکوک نیکی را داخل فرستاد بعد آرام برگشت و روبه رویش ایستاد
_ تا فردا شب...
نگاهش مستقیم در چشمهای نیکی قفل شد
_ از این اتاق بیرون نمیای.
نیکی ناباور خندید
+ شوخی میکنی؟
جونگکوک هیچ جوابی نداد، نیکی یک قدم جلو آمد.
+ من زندانی تو نیستم.
_ از الان هستی.
+ حق نداری...
جونگکوک نزدیکتر شد، فاصلهشان به چند سانتیمتر رسید
_ حق...
آهسته نفس کشید
_ همون چیزیه که من تعیینش میکنم.
نیکی دندان روی هم فشار داد
+ من آسم دارم.
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط