{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۹۰

دستمو به دیوار گرفتم و چندتا نفس عمیق کشیدم و ضربه به در زدم.
جدي گفت
جیمین : بیا..
اروم رفتم داخل دستامو با استرس تو هم قفل کردم دستامو با استرس تو هم قفل کردم. درحالیکه چيزي رو روي ميز مینداخت با اخم باريکي
گفت
جیمین : بیا تو..
و به کاناپه اشاره کرد و گفت..... جیمین : بشین..
خيلي لرزون و با قلبی که داشت از جا درمیومد به زور اب دهنم رو قورت دادم و سمت کاناپه رفتم. گلوم . خشك خشك بود. به زحمت نشستم..
تنم از ترس خشك و كرخ بود.. دستاي يخمو تو هم قفل کردم و سعی کردم هیچ ترسي رو بروز ندم. سمت تلویزیون رفت و سيدي رو داخل دستگاه پایینش گذاشت. گنگ و با نفسهاي سنگين چشمامو باريك كردم. کنترل رو از روی میز برداشت و کنارم رو کاناپه دو نفره نشست و با کنترل ور رفت.
نامفهوم نگاش کردم. داره چیکار میکنه؟ این..
سرفه اي زد و ریلکس گفت
جیمین :هي..اروم..فقط میخوایم با هم فیلم ببینیم..
فيلم؟ متعجب به تلویزیون نگاه کردم که فیلمی رو پلي کرد. داره شوخی میکنه؟ اما... جدي به تلویزیون خیره بود. منم نگاه شوکه و لرزونم رو روی صفحه تلویزیون کشیدم. يه فيلم اجتماعي عاشقانه بود. نه خيلي صحنه داشت و نه خيلي خشك بود..
اونقدر محو فيلم شده بودم که اصلا یادم رفته بود چرا این اتاق اومدم و همه استرسم از بین رفته بود و توي خيلي عادي درباره فیلم حرف میزدیم...
الا: باید باهاش ازدواج کنه...
با دهن کجی گفت
جیمین : اونوقت یه کلیشه میشه مثل بقیه.. لبخند کجي زدم و گفتم
الا: اره..ولي خوب..شیرین میشه..یه کلیشه شیرین بهتر از یه تراژدي دردناکه که هر وقت بهش فك كني قلبت بگيره..
سري تکون داد و گفت
جیمین : ولي تهش باید بد تموم شه..اینجور فيلمها اكثراً اينطورن..
اصلا یادمون رفته بود چرا توی این اتاق و کنار هم و توي این خونه ایم.
کارش حرف نداشت. قلبم جوري اروم بود که حد نداشت..
نوشته فیلم اومد..
الا: قبلاً دیده بودیش؟
جیمین : نه..خواهرم معمولاً چندماه درميون كلي فيلم برام میفرسته..کار شوهرش يه جورايي به فیلم مرتبطه.. از بطري روي ميز دوتا لیوان ریخت و یکیشو سمت من گرفت. بي حرف ازش گرفتم.
امشب بهش نیاز داشتم و اونم اینو خوب میدونست.. نگاهي بهم انداخت و گفت:
جیمین : خوب بود؟
لبخند باريکي زدم و نوشيدنيمو سر کشیدم و لیولنش رو روی میز گذاشتم و شونه بالا انداختم و دستامو دو طرف روع ما گذاشتم و گفتم
الا: هنوز معتقدم باید باهاش ازدواج میکرد
دیدگاه ها (۲۱)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۰۸جیمین آروم سیگارش را روی زمین انداخت سپ...

3 تفنگدار )پارت ۱۰۹تهیونگ: اون سوک برو پارچه تمیز بیار .. او...

ظهور ازدواج )پارت ۸۹وقتي آنالی وصف حال دیشبم رو شنید تونست ...

ظهور ازدواج )پارت ۸۸ قلبم ریخت و اروم رفتم داخل روبروم پنجره...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part با لبخند به سمت ع...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

My nurse

#in_your_eyespart_9۶ویو کایلا "یک ماه بعد"با صدای آلارم گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط