نوشتم سکوت،خواندی غرور...
نوشتم سکوت،خواندی غرور...
نوشتم عشق،خواندی دروغ...
نوشتم محبت،خواندی حماقت...
نوشتم صداقت،خواندی خریت...
نوشتم*...* خواندی خداحافظ!...
نوشتم کجا؟پس دلم؟چیزی نخواندی!چون رفته بودی!...
برای همین
هرگاه از شدت تنهایی،
به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند...!!
خنجرخیانتی راکه در پشتم فرو رفته،
در می آورم ،
میبوسمش...... صیقلی عاشقانه
اندکی نمک به رویش ،
نوازشش کرده ،
دوباره بر سرجایش میگذارم......
از قول من به آن "لعنتــــــــــی" بگویید:
"خیالش تخت، من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفـــــــــــا دارم..."
نوشتم عشق،خواندی دروغ...
نوشتم محبت،خواندی حماقت...
نوشتم صداقت،خواندی خریت...
نوشتم*...* خواندی خداحافظ!...
نوشتم کجا؟پس دلم؟چیزی نخواندی!چون رفته بودی!...
برای همین
هرگاه از شدت تنهایی،
به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند...!!
خنجرخیانتی راکه در پشتم فرو رفته،
در می آورم ،
میبوسمش...... صیقلی عاشقانه
اندکی نمک به رویش ،
نوازشش کرده ،
دوباره بر سرجایش میگذارم......
از قول من به آن "لعنتــــــــــی" بگویید:
"خیالش تخت، من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفـــــــــــا دارم..."
- ۴۳۵
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط