P
P.2
نور سالن مثل موجی از طلایی و لاجوردی روی جمع پخش بود
صدای خندهها با موسیقی پسزمینه قاطی میشد و حلقههای براق لیوانها زیر نور میدرخشیدند.
جونگکوک و ا.ت وارد شدند و درست مثل همیشه نگاهها برای چند لحظه رویشان ثابت ماند.
او در لباس مشکی با چینهای لطیف در قسمت شانه و کوک کنار او، با آن کت رسمی و چشمهایی که همیشه بوی کنترل میدادند.
چند نفر سلام کردند، چند بوسهی خشک رد و بدل شد و بعد هرکدام بین جمع پخش شدند.
ا.ت نفس راحتی کشید.
هنوز چیزی آرامش داشت تا اینکه... صدایی از کنار بار بلند شد....
صدایی که هر سلول بدنش را به یاد انداخت.
"وای... باورم نمیشه تویی"
لبخندش یخ زد برگشت.
او... کسی بود که در ذهنش خاطرهای خاموش داخل ذهنش وجود داشت...
همان کسی که دیگر هیچ معنایی از عشق را کنارش حس نمیکرد...
او سئو جون همان اکسش بود...
با همان نگاه مطمئن
با لبخند آشنایی که روزی دلش را لرزانده بود
و حالا فقط طعم تلخ عادت داشت.
کنار میز ایستاده بود، با لیوانی در دست و نگاهی مستقیم به او.
جونگکوک کمی عقبتر ایستاده بود، دو قدم فاصله، اما انگار از همان ثانیهی اول همه چیز را فهمید.
چشمهایش باریک شد. دستانش در جیب فرو رفتند... نفسش کوتاهتر شد.
سئو جون به او نزدیکتر شد و با لحنی آرام لب زد
"نمیدونستم هنوز برق چشمات میتونه اینقد قشنگ باشه"
ا.ت نفسش را در سینه حبس کرد.
میخواست عقب برود اما صدایی از پشت سرش، سرد و محکم، میان جمعیت پیچید
جونگکوک: "بهتره فاصلهت رو حفظ کنی"
صدای موسیقی بلند شد اما لرزش خشم در لحنش واضح بود.
چند نفر برگشتند سمتشان اما نگاه کوک جایی نمیرفت مثل تیغ روی چهرهی مرد مقابلش ساییده میشد.
سئو جون خندید و با همان آرامش لعنتی گفت
"دوباره حسودت شد؟ مثل قدیما"
دست جونگکوک مشت شد
ا.ت آهسته میانشان ایستاد و زیر لب گفت:
"کوک، لطفا… الان وقتش نیس"
ولی چشمان او دیگر پر از آتش شده بود. نمیخواست نمایش دهد اما نمیتوانست هم بیتفاوت بماند.
در همان لحظه، آهنگ پسزمینه عوض شد
پیانویی آرام که از عمق سالن میپیچید.
نگاهها به سمت دیگر رفتند، اما میان آن موسیقی، سه نفر در سکوتی خفهکننده گیر افتاده بودند...
جایی میان گذشته و حال درست در امتداد موسیقی بار.....
شرایط: ۱۵ لایک و ۱۵ کامنت
نور سالن مثل موجی از طلایی و لاجوردی روی جمع پخش بود
صدای خندهها با موسیقی پسزمینه قاطی میشد و حلقههای براق لیوانها زیر نور میدرخشیدند.
جونگکوک و ا.ت وارد شدند و درست مثل همیشه نگاهها برای چند لحظه رویشان ثابت ماند.
او در لباس مشکی با چینهای لطیف در قسمت شانه و کوک کنار او، با آن کت رسمی و چشمهایی که همیشه بوی کنترل میدادند.
چند نفر سلام کردند، چند بوسهی خشک رد و بدل شد و بعد هرکدام بین جمع پخش شدند.
ا.ت نفس راحتی کشید.
هنوز چیزی آرامش داشت تا اینکه... صدایی از کنار بار بلند شد....
صدایی که هر سلول بدنش را به یاد انداخت.
"وای... باورم نمیشه تویی"
لبخندش یخ زد برگشت.
او... کسی بود که در ذهنش خاطرهای خاموش داخل ذهنش وجود داشت...
همان کسی که دیگر هیچ معنایی از عشق را کنارش حس نمیکرد...
او سئو جون همان اکسش بود...
با همان نگاه مطمئن
با لبخند آشنایی که روزی دلش را لرزانده بود
و حالا فقط طعم تلخ عادت داشت.
کنار میز ایستاده بود، با لیوانی در دست و نگاهی مستقیم به او.
جونگکوک کمی عقبتر ایستاده بود، دو قدم فاصله، اما انگار از همان ثانیهی اول همه چیز را فهمید.
چشمهایش باریک شد. دستانش در جیب فرو رفتند... نفسش کوتاهتر شد.
سئو جون به او نزدیکتر شد و با لحنی آرام لب زد
"نمیدونستم هنوز برق چشمات میتونه اینقد قشنگ باشه"
ا.ت نفسش را در سینه حبس کرد.
میخواست عقب برود اما صدایی از پشت سرش، سرد و محکم، میان جمعیت پیچید
جونگکوک: "بهتره فاصلهت رو حفظ کنی"
صدای موسیقی بلند شد اما لرزش خشم در لحنش واضح بود.
چند نفر برگشتند سمتشان اما نگاه کوک جایی نمیرفت مثل تیغ روی چهرهی مرد مقابلش ساییده میشد.
سئو جون خندید و با همان آرامش لعنتی گفت
"دوباره حسودت شد؟ مثل قدیما"
دست جونگکوک مشت شد
ا.ت آهسته میانشان ایستاد و زیر لب گفت:
"کوک، لطفا… الان وقتش نیس"
ولی چشمان او دیگر پر از آتش شده بود. نمیخواست نمایش دهد اما نمیتوانست هم بیتفاوت بماند.
در همان لحظه، آهنگ پسزمینه عوض شد
پیانویی آرام که از عمق سالن میپیچید.
نگاهها به سمت دیگر رفتند، اما میان آن موسیقی، سه نفر در سکوتی خفهکننده گیر افتاده بودند...
جایی میان گذشته و حال درست در امتداد موسیقی بار.....
شرایط: ۱۵ لایک و ۱۵ کامنت
- ۲.۶k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط