♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 95・]ᕗ
دست بردم پشت شونه اش..مثل روزهای اول قیافه درهم کشید و دستم رو گرفت و روی سینه اش گذاشت.
-مشکل پشت شونه ات چیه؟
لبخند بیجونی زد و فقط نگام کرد. خودش رو عقب کشید و بهم پشت کرد.
این یعنی قرار نیست جواب بگیرم. نفس عمیقی کشیدم.
اروم و زیر لب گفتم : خداحافظ.
اما برنگشت نگام کنه و همونجور پشت بهم وایستاد. پوزخندی زدم و از خونه اش زدم بیرون
کمی از خونه اش دور شدم..ولی بغض بد تو گلوم بهم امون
نداد. بی اختیار برگشتم سمت خونه اش. رفتم سمت پنجره مطبش تا کمی نگاش کنم.
روي تخت مطبش نشسته بود و به زمین نگاه میکرد.
صدای مردی به گوش رسید : جونگکوک..خوبی؟
نگاه کردم. یه مرد جوون جلوی در اتاق و ایستاده بود و به جونگکوک
خیره بود. تازه اومده بود..بعد رفتن من.
کمی خودمو از جلوی پنجره کنار کشیدم که نبینتم. جونگکوک با صدای بیجونی گفت : خوب؟هه اره..خوبم..خیلی خوبم
پسر : خری دیگه... اخه احمق همه ارزوشونه دختر پادشاه رو ببینن و دختره به نیم نگاه بهشون بندازه..اونوقت این دختره عاشقت شده تو غمبرک زدی؟
جونگکوک خشن گفت : خفه شو تایلر..اره خرم..خرم چون عاشقشم و دوست ندارم درد بکشه که با من میکشه.. چیکار کنم؟ پرنسس انگلستان رو بیارم توی کلبه ام؟
با بغض زل زدم به صورتش
پسری که فهمیدم اسمش تایلره گفت : نه. اونو چرا بیاری اینجا..تو برو تو قصر.. یه سمت درباری و بعد داماد پادشاه..خدارو چه دیدی..شاید سلطنت به پرنسس و در نتیجه به تو رسید.
جونگکوک یه دفعه ای بلند و خشن گفت : یا خودت لال شو یا تک تک دندونات رو توی دهنت میشکونم بهت اجازه نمیدم حسم رو با مزخرفاتت قاطی کنی.
پردرد و اروم گفت : دوسش دارم لعنتی..خودشو نه سلطنت رو ..دل لعنتیم وقتي لرزید که نمیدونستم کیه. الان چجوري میتونم داشته باشم؟چجوري یه پرنسس با یه دکتر ما میشه؟
اشک روی صورتم سر خورد.
چیزهایی که باید میشنیدم رو شنیدم پردرد سمت قصر راه افتادم.
ᕙ[・part 95・]ᕗ
دست بردم پشت شونه اش..مثل روزهای اول قیافه درهم کشید و دستم رو گرفت و روی سینه اش گذاشت.
-مشکل پشت شونه ات چیه؟
لبخند بیجونی زد و فقط نگام کرد. خودش رو عقب کشید و بهم پشت کرد.
این یعنی قرار نیست جواب بگیرم. نفس عمیقی کشیدم.
اروم و زیر لب گفتم : خداحافظ.
اما برنگشت نگام کنه و همونجور پشت بهم وایستاد. پوزخندی زدم و از خونه اش زدم بیرون
کمی از خونه اش دور شدم..ولی بغض بد تو گلوم بهم امون
نداد. بی اختیار برگشتم سمت خونه اش. رفتم سمت پنجره مطبش تا کمی نگاش کنم.
روي تخت مطبش نشسته بود و به زمین نگاه میکرد.
صدای مردی به گوش رسید : جونگکوک..خوبی؟
نگاه کردم. یه مرد جوون جلوی در اتاق و ایستاده بود و به جونگکوک
خیره بود. تازه اومده بود..بعد رفتن من.
کمی خودمو از جلوی پنجره کنار کشیدم که نبینتم. جونگکوک با صدای بیجونی گفت : خوب؟هه اره..خوبم..خیلی خوبم
پسر : خری دیگه... اخه احمق همه ارزوشونه دختر پادشاه رو ببینن و دختره به نیم نگاه بهشون بندازه..اونوقت این دختره عاشقت شده تو غمبرک زدی؟
جونگکوک خشن گفت : خفه شو تایلر..اره خرم..خرم چون عاشقشم و دوست ندارم درد بکشه که با من میکشه.. چیکار کنم؟ پرنسس انگلستان رو بیارم توی کلبه ام؟
با بغض زل زدم به صورتش
پسری که فهمیدم اسمش تایلره گفت : نه. اونو چرا بیاری اینجا..تو برو تو قصر.. یه سمت درباری و بعد داماد پادشاه..خدارو چه دیدی..شاید سلطنت به پرنسس و در نتیجه به تو رسید.
جونگکوک یه دفعه ای بلند و خشن گفت : یا خودت لال شو یا تک تک دندونات رو توی دهنت میشکونم بهت اجازه نمیدم حسم رو با مزخرفاتت قاطی کنی.
پردرد و اروم گفت : دوسش دارم لعنتی..خودشو نه سلطنت رو ..دل لعنتیم وقتي لرزید که نمیدونستم کیه. الان چجوري میتونم داشته باشم؟چجوري یه پرنسس با یه دکتر ما میشه؟
اشک روی صورتم سر خورد.
چیزهایی که باید میشنیدم رو شنیدم پردرد سمت قصر راه افتادم.
- ۲۶۱
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط