{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت هفتاد ویک ....


یاشار :
دایی گفت : نه عمو یاشار دکتر خبر کرده
من دیگه نموندم واز اتاق اومدم بیرون گلین بیرون داشت گریه می کردمتعجب نگاش کردم وگفتم : این رفتارا چیه گلین مگه خدای ناکرده...
گلین با گریه گفت : یهو حالش بد شد ...ترسیدم ...
- چیزی نیس یه تب لرزه
دست گلین رو گرفتم وگفتم : برو اتاقت حال خودت که بدتره
در اتاقش رو باز کردم وگفتم : بابای دوستم میاد چیزی برای ترسیدن نیس بهش گفتم گیسو تب داره
گلین تو چشام نگاه کرد وگفت : حالش غیر طبیعی بود یهو که حالش بد شد ترسیدم
آروم اومد تو بغلم جا خوردم ولی چیزی نگفتم ودستی به موهاش کشیدم وگفتم : اوه چقدرم گیسو طلا عزیزه وخبر نداشتیم
سرشو بلند کرد وتو چشام نگاه کرد وگفت : خوبه که هستی یاشار
- خیلی خوب دیگه چیزی نشده انقده آبغوره می گیری ...
با صدای آقای مجیدی بابای انوش گفتم : فعلا من برم پیش آقای مجیدی
بابای انوش با دیدنم نگران گفت: چی عمو
- دختر دایی ام تب داره انوش بهتون گفته
بابای انوش سری تکون داد وباهم رفتیم تو اتاق آریا ودایی نبودن زن دایی داشت برای دکتر توزیح می داد حال گیسو چطوربوده اونم گیسو رو معاینه کردوگفت : براش سروم آوردم یه آمپولم هست تزریق می کنم زود تبش میاد پایین جای نگرانی نیس
زن دایی آروم شد وبابای انوشم کارش رو انجام داد یه نسخه نوشت وداد دست من وگفت : تا صبح حالش بهتر میشه نگران نباشید خانم زن دایی که دیگه آروم شده بود با هم دکتر رو بدرقه کردیم تا رفت پایین میخواست بمونه تا سروم گیسو تموم شه ولی من بهش گفتم خودمون درمیاریم یعتی آریا دربیاره
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت هفتاد ودو....آریا : آقا جون وخانم جون حال گ...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت هفتادوسه....آریا:باز در باز شد واین بار خان...

🌼گیسوی شب🌼# پارت هفتاد....یاشار:منو آریا باهم هم قدم شدیم ور...

🌼گیسوی شب🌼# پارت شصت ونه..یاشار:پوفی کرد وگفت : خودم هنوز شو...

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

زندگی جدید پارت۸چند روز از اون شبی که توی جنگل بیهوش شدم گذش...

فرشته کوچولو(۲) .....پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط