MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۹۵
"ویو جنا".
.
تو خیایون با اون سر وز راه میرفتم و مردم عجیب نگاه میکردن.
خاک بر سرت دختر..
___
موهام و خشک کردم و رو تخت افتادم.
داشتم تلاش میکردم به یاد بیارم که چی شد از خونه جونگکوک سر دراوردم.
ولی فایده نداشت یادم نمی امد.
صدایه در امد.
جنا: بله؟
زن عمو:عزیزم بیا وقت ناهاره.
جنا: باشه.
__
پشت میز نشستم.
معدم یخورده می سوخت.
زن عمو: دیشب پیش یوری بودی؟؟
سرم و بالا گرفتم به تهیونگ نگاه کردم ولی اون سرش پایین بودم و داشت غذاشو می خورد.
جنا: ا..اره..
تهیونگ نسبت به دروغم هیچ واکنشی نشون نداد.
عمو: بچه ها..ما یه مشکلی برامون پیش امده..
تهیونگ:چه مشکلی؟
عمو: مرکز خریدمون تو نیویورک..تقریبا نصفش اتیش گرفته...
تهیونگ: کار کی بود؟
عمو: ما ام نمی دونیم..کسی که گزاشتیم مسئولش باشه ازمون خواسته بریم اونجا،از اونجایی که تو ام برگشتی خیالمون راحته که جنا پیشت بمونه و ما یه هفته ایی بریم برگردیم.
ته:اها،کی میرید؟
زن عمو: برایه شب بلیط گرفتیم..راستی خانم لی ام فرستادم بره شما از یجا غذاتون و سفارش بدید زن بیچاره انقدر کار کرد وقتشه یکم استراحت کنه ،مراقب هم باشیدا..تهیونگ نبینم جنارو تو این خونه که وسط نا کجا اباده تنها بزاری.
عمو: باز گفت ناکجا اباد، من اینجارو برایه تو گرفتم ،مگه نمیگفتی میخوای خونت یجایه دل باز باشه؟؟
زن عمو:اینجا تا چشم کار میکنه درخته..خطر ناکهه..
______
عمو اینا رفتن.
و من موندم و تهیونگ و این خونه...
دیگه خدا باید به دادم برسه.
تهیونگ با اینکه باهام نرف نمیزنه مطمئنم اون رویه مسئولیت پذیریش پدرم و در میاره..
اون چون یجورایی هم بازیمم بوده..حواسش بیشتر از عمو و زن عمو بهم بوده.
چون اون خیلی چییزا خبر داره که اونا ندارن.
هعییییی
GHAPTER:1
PART:۹۵
"ویو جنا".
.
تو خیایون با اون سر وز راه میرفتم و مردم عجیب نگاه میکردن.
خاک بر سرت دختر..
___
موهام و خشک کردم و رو تخت افتادم.
داشتم تلاش میکردم به یاد بیارم که چی شد از خونه جونگکوک سر دراوردم.
ولی فایده نداشت یادم نمی امد.
صدایه در امد.
جنا: بله؟
زن عمو:عزیزم بیا وقت ناهاره.
جنا: باشه.
__
پشت میز نشستم.
معدم یخورده می سوخت.
زن عمو: دیشب پیش یوری بودی؟؟
سرم و بالا گرفتم به تهیونگ نگاه کردم ولی اون سرش پایین بودم و داشت غذاشو می خورد.
جنا: ا..اره..
تهیونگ نسبت به دروغم هیچ واکنشی نشون نداد.
عمو: بچه ها..ما یه مشکلی برامون پیش امده..
تهیونگ:چه مشکلی؟
عمو: مرکز خریدمون تو نیویورک..تقریبا نصفش اتیش گرفته...
تهیونگ: کار کی بود؟
عمو: ما ام نمی دونیم..کسی که گزاشتیم مسئولش باشه ازمون خواسته بریم اونجا،از اونجایی که تو ام برگشتی خیالمون راحته که جنا پیشت بمونه و ما یه هفته ایی بریم برگردیم.
ته:اها،کی میرید؟
زن عمو: برایه شب بلیط گرفتیم..راستی خانم لی ام فرستادم بره شما از یجا غذاتون و سفارش بدید زن بیچاره انقدر کار کرد وقتشه یکم استراحت کنه ،مراقب هم باشیدا..تهیونگ نبینم جنارو تو این خونه که وسط نا کجا اباده تنها بزاری.
عمو: باز گفت ناکجا اباد، من اینجارو برایه تو گرفتم ،مگه نمیگفتی میخوای خونت یجایه دل باز باشه؟؟
زن عمو:اینجا تا چشم کار میکنه درخته..خطر ناکهه..
______
عمو اینا رفتن.
و من موندم و تهیونگ و این خونه...
دیگه خدا باید به دادم برسه.
تهیونگ با اینکه باهام نرف نمیزنه مطمئنم اون رویه مسئولیت پذیریش پدرم و در میاره..
اون چون یجورایی هم بازیمم بوده..حواسش بیشتر از عمو و زن عمو بهم بوده.
چون اون خیلی چییزا خبر داره که اونا ندارن.
هعییییی
- ۱۵.۷k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط