{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری که زیاد دوست دختر داشت بالاخره عاشق شدو ازدواج کرد.

پسری که زیاد دوست دختر داشت بالاخره عاشق شدو ازدواج کرد........!!!بعد خدا بهش یه دختر داد.....!!!یه روزی خدا بهش گفت:یادته چه جوری اشک دخترا رو در میاوردی....؟؟؟!!! حالا خودت دختر داری.....!!نظرت چیه؟؟؟!!تحمل اشکش رو داری....؟؟؟!!!گفت:فقط میتونم بگم پشیمونم و امیدوارم همه اونایی که دلشون رو شکستم منو ببخشن......!!! هیچ پدری طاقت دیدن اشک دخترشو نداره.......!! پدرهای اینده......به دختردار شدنتون خوب فکرکنید....!!زمین گرده ها.....
دیدگاه ها (۱)

دلتنگ یک رفیق

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

I can be myself with himPart⁹⁷[ویو نیلسو]سریع از اتاق رفتم ب...

خب بریم 🎀 حالا تقریبا یه روز از اون اتفاق گذشت و دیشب سانزو...

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

سناریو واکاسا پارت اخر

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 141♡⁠。⁠)⁩لبخند ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۴: ضیافتِ زهرآگینشبِ بعد، قصر حال و هوای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط