__عروسک خانوم من__
p5
ا.ت: چرا نقاشیمو پاره کردییی (بغض)
کوک میدونم معلم ازت قبول میکنه
ا.ت بغض رو خورد و تیکههای کاغذ رو برداشت و رفت سمت معلم و نشونشون داد
ا.ت: خانم من کشیدم پاره شد
معلم: (نگاهی به صورت ناراحتش کرد)اشکال نداره...راستی ا.ت پات چیکار شده....وای عزیزم داره کل پات خون میاد
ا.ت: بخدا تمیزش میکنم میزمو....اینم خوب میشه
فرصتی به معلم نداد و رفت سر جاش نشست و معلم هم با فکر اینکه زنگ آخره و چیزی نمیشه پیگیر نشد
کوک نگاهی به دختر ناراحت کرد که داشت مداد رنگیاش رو جمع میکرد
کوک: دیدی قبول کرد(نیشخند)
ا.ت: .......
کوک: هه واسه یه مدادرنگی این کارای بچگونه رو میکنی؟
ا.ت: ......
کوک: هی واسه برگت ناراحتی.....پس ناراحت باش ارزشش بیشتر نبود
ا.ت: ......
ا.ت اصلا به حرفای کوک توجه نمیکرد و بعد از جمع کردن مداداش با دستمال زیر میزش رو تمیز کرد و با یه دستمال دیگه کل ساق پای خونیش رو پاک کرد
نیم نگاهی به ساعت بالای سر معام کرد حدود ۵ دقیقه مونده بود که رنگ بخوره
زانوهاش رو زد به میز و کیفش رو بغل کرد....سرش رو به سمت پنجره چرخوند و به تماشای حیاط سبز و گنجیشک های داخلش کرد....اینقدر محو اون حیاط شده بود که لبخند کودکانه ای روی لبش نشست
کوک سرش رو کج کرد و به چهره کناردستیش نگاه کرد و اروم زمزمه کرد
کوک واقعا این مغزش کجاست؟سر یک سال اینقدر آدما فرق میکنن؟(خیلی اروم)
زینگ زینگگگگ
زنگ کلاس به صدا در آمدو کوک یه آبنبات از کیفش بیرون آورد و کرد تو دهنش و به سمت خروجی حرکت کرد و آخر کار نگاهی به پایی کرد که حالا خونریزی کمتری داشت
با اروم ترین حالت به خودش گفت (به من چه) و از اونجا دور شد
ا.ت هم کیفش رو برداشت و از کلاس رفت بیرون و فقط تهیونگ توی کلاس بود و پیش خودش میگفت چرا باید کوک اینقدر بی رحم باشه...چطور مدرسه میتونه اینقدر بی مسئولیت باشه؟
تهیونگ بیخیال حرفای واهی مغزش شد و به سمت خونه رفت.....توی راه گوشیش زنگ زد و پدرش بود
تهیونگ: الو بابا
×سلام پسر کجایی
تهیونگ: وایسادم کنار درخت همیشگی
×من یکم جلو ترم بیا اونجا و کارتم دارم
تهیونگ: باشه بابا
گوشیش رو قطع کرد
شاید بگن چرا یه بچه هشت ساله گوشی داره برای خودش....چون پدرش روی پول بود...پدر تهیونگ ثروتمند ترین آدم کشور و پدر جونگکوک خطرناک ترین مافیا کره بود چه از نظر شمالی چه جنوبی
شرطا:❤️🩹۱۰
#سناریو
#تکپارتی
#فیک
#بی_تی_اس
#حونگکوک
#کوک
#جی_کی
#جونگ_کوک
#عروسک_خانوم_من
ا.ت: چرا نقاشیمو پاره کردییی (بغض)
کوک میدونم معلم ازت قبول میکنه
ا.ت بغض رو خورد و تیکههای کاغذ رو برداشت و رفت سمت معلم و نشونشون داد
ا.ت: خانم من کشیدم پاره شد
معلم: (نگاهی به صورت ناراحتش کرد)اشکال نداره...راستی ا.ت پات چیکار شده....وای عزیزم داره کل پات خون میاد
ا.ت: بخدا تمیزش میکنم میزمو....اینم خوب میشه
فرصتی به معلم نداد و رفت سر جاش نشست و معلم هم با فکر اینکه زنگ آخره و چیزی نمیشه پیگیر نشد
کوک نگاهی به دختر ناراحت کرد که داشت مداد رنگیاش رو جمع میکرد
کوک: دیدی قبول کرد(نیشخند)
ا.ت: .......
کوک: هه واسه یه مدادرنگی این کارای بچگونه رو میکنی؟
ا.ت: ......
کوک: هی واسه برگت ناراحتی.....پس ناراحت باش ارزشش بیشتر نبود
ا.ت: ......
ا.ت اصلا به حرفای کوک توجه نمیکرد و بعد از جمع کردن مداداش با دستمال زیر میزش رو تمیز کرد و با یه دستمال دیگه کل ساق پای خونیش رو پاک کرد
نیم نگاهی به ساعت بالای سر معام کرد حدود ۵ دقیقه مونده بود که رنگ بخوره
زانوهاش رو زد به میز و کیفش رو بغل کرد....سرش رو به سمت پنجره چرخوند و به تماشای حیاط سبز و گنجیشک های داخلش کرد....اینقدر محو اون حیاط شده بود که لبخند کودکانه ای روی لبش نشست
کوک سرش رو کج کرد و به چهره کناردستیش نگاه کرد و اروم زمزمه کرد
کوک واقعا این مغزش کجاست؟سر یک سال اینقدر آدما فرق میکنن؟(خیلی اروم)
زینگ زینگگگگ
زنگ کلاس به صدا در آمدو کوک یه آبنبات از کیفش بیرون آورد و کرد تو دهنش و به سمت خروجی حرکت کرد و آخر کار نگاهی به پایی کرد که حالا خونریزی کمتری داشت
با اروم ترین حالت به خودش گفت (به من چه) و از اونجا دور شد
ا.ت هم کیفش رو برداشت و از کلاس رفت بیرون و فقط تهیونگ توی کلاس بود و پیش خودش میگفت چرا باید کوک اینقدر بی رحم باشه...چطور مدرسه میتونه اینقدر بی مسئولیت باشه؟
تهیونگ بیخیال حرفای واهی مغزش شد و به سمت خونه رفت.....توی راه گوشیش زنگ زد و پدرش بود
تهیونگ: الو بابا
×سلام پسر کجایی
تهیونگ: وایسادم کنار درخت همیشگی
×من یکم جلو ترم بیا اونجا و کارتم دارم
تهیونگ: باشه بابا
گوشیش رو قطع کرد
شاید بگن چرا یه بچه هشت ساله گوشی داره برای خودش....چون پدرش روی پول بود...پدر تهیونگ ثروتمند ترین آدم کشور و پدر جونگکوک خطرناک ترین مافیا کره بود چه از نظر شمالی چه جنوبی
شرطا:❤️🩹۱۰
#سناریو
#تکپارتی
#فیک
#بی_تی_اس
#حونگکوک
#کوک
#جی_کی
#جونگ_کوک
#عروسک_خانوم_من
- ۱۲.۳k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط