{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانی

گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانی
شاید به دلت رحم بیفتد، و بمانی

هر بیت مرا یاد تو بر دل گره افتاد
گفتم که تو آن مایه ی آرامش جانی

وزن غزلم گاه پریشان شد و بگریخت
تا زلف سپردی به همان باد خزانی

صد غمزه به پیچ و خم ابروی تو دیدم
گفتم که خریدارم و هر چند گرانی

حالم همه از دوری تو خوب خراب است
خود زین همه ویرانی من در جریانی

شبها من و تنهایی و شعری ز تو عریان
رسوا شود این پنجره گر پرده "درانی"

با آینه گفتم زتو،چین بر رخش افتاد
گفتا که به پیرانه سری، عشق جوانی؟

گفتم که نه پیرم، که مرا عشق چنین کرد
گفتا که مرض عشق و تو درمان به همانی

یک فاجعه در من به تماشای تو رخ داد
از آن "الف" امروز به جا ،"دال" کمانی

گفتم غزلم را و سپردم به نگاهت
تا اینکه بدانی تو مرا جان و جهانی

دیگر تو و "یاسین" و دلی در تب دیدار
خواهی بروی، یا که بیایی و بمانی . . .

#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

هر شب من از غم تا سحر شب زنده داری میکنم سر میگذارم روی پا ت...

با یاد شانه های تو سر آفریده استایزد چقدر «شانه به سر» آفرید...

عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماستکی به‌مسجد سزد آن‌ شمع که ‌...

فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوریکه راه آدم و حوا زده است دیو...

گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط