My slaveP
My slave(P3)
ا.ت" موندم چی بهش بگم برای همین یه فکری اومد به سرم تا بتونم بهش بفهمونم که دروغ نمیگم"
ا.ت : خب تو خودت شرایط زندگیم میدونی برای همین خواستم آیدل بشم تا زندگی خودم رو نجات بدم ولی...
هیون هونگ : ببینم تو دیونه شدی؟؟ تو فکر کردی هایپ با شرایطی که داره تورو قبول میکنه؟!!
ا.ت : میدونم!!! ولی ترسیدم و گاهی خوشحال بودم...شاید بتونم شانسی بیارم...ولی هیچ شانسی نیاوردم که بتونم کارآموز بشم و راحت رد شدم(گریه)
هیون هونگ به گریه ی من کمی نگاهش نرم شد از واکنش من احساس ضعف کرد و دستم گرفت و شروع به نوازششون کرد.
هیون هونگ : پس چرا من رو ول کردی؟ هان؟ چرا گفتی میخوای من رو ول کنی ؟؟ اگه با من میموندی بهترین زندگی داشتی ا.ت!(کمی داد)
ا.ت : تو یه آدم ثروتمند پولدار و معروف هستی و من یه دختر فقیر یتیم، چرا باید به خاطر من شرایط خودت رو خراب کنی؟ ما برای هم ساخته نشدیم، لطفا گول چهره ی من رو نخور.
هیون هونگ : تو دیونه شدی ا.ت؟!!!! لعن.تی اگه با من ادامه میدادی میتونستی پدر و مادرت رو از مرگ نجات بدی!! به عقل بیا ا.ت!!!(داد) شاید برات تعجب آور باشه ولی تو نمیفهمی ورشکستگی تو خانواده ی من محدود نیست پس خواهش میکنم باهام برگرد و باهام دوباره زندگی کن.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر چقدر که باشه حرفش حق داشت دستم از دستش خلاص کردم و همینطور عصبانیتم داشت تا ته میکشید خواستم بهش سیلی ای بزنم تا بهش بفهمونم تو یه رازی داری که بهم نمیگی، ولی این رو میدونم که اون داره من رو میفهمونه، از کمپانی خارج شدم هنگامی که خارج شدم دیدم هیون هونگ بازم دنبالم اومد فکر کردم نمیخواد من رو ول کنه قبل از اینکه همه چی شلوغ کنم یهو کارت بانکی رو دستم قرار داد.
هیون هونگ : کارت بانکی من هست برای تو به اندازه ی کافی پول هست برو برای خودت یه خونه بگیر و بتونی باهاش کار کنی بعدا تاکسی بگیر برو.(رفت)
وقتی رفت دوباره اشک تو چشمام جمع شد حتی باورم هم نمیشه که چند ماه از جدایی ما میگذره به فکر من هست، اروم اشکام رو پاک کردم و به کارت بانکی رو دستم خیره شدم که کنارش با کاغذ رمز کارت رو نوشته، به خودم اومدم بجای اینکه تاکسی بگیرم میخوام پیاده برم خونه تا بتونم هوایی بخورم ولی قبلش بیشتر بیرون دور زدم تا خونه.
چند ساعت بعد :
تقریبا خورشید داشت غروب میکرد، بلاخره وارد محله ام شدم تا رسیدم به کوچه امون، ولی یهو با صدای اسلحه یه لحظه از حرکت ایستادم!!
ا.ت" موندم چی بهش بگم برای همین یه فکری اومد به سرم تا بتونم بهش بفهمونم که دروغ نمیگم"
ا.ت : خب تو خودت شرایط زندگیم میدونی برای همین خواستم آیدل بشم تا زندگی خودم رو نجات بدم ولی...
هیون هونگ : ببینم تو دیونه شدی؟؟ تو فکر کردی هایپ با شرایطی که داره تورو قبول میکنه؟!!
ا.ت : میدونم!!! ولی ترسیدم و گاهی خوشحال بودم...شاید بتونم شانسی بیارم...ولی هیچ شانسی نیاوردم که بتونم کارآموز بشم و راحت رد شدم(گریه)
هیون هونگ به گریه ی من کمی نگاهش نرم شد از واکنش من احساس ضعف کرد و دستم گرفت و شروع به نوازششون کرد.
هیون هونگ : پس چرا من رو ول کردی؟ هان؟ چرا گفتی میخوای من رو ول کنی ؟؟ اگه با من میموندی بهترین زندگی داشتی ا.ت!(کمی داد)
ا.ت : تو یه آدم ثروتمند پولدار و معروف هستی و من یه دختر فقیر یتیم، چرا باید به خاطر من شرایط خودت رو خراب کنی؟ ما برای هم ساخته نشدیم، لطفا گول چهره ی من رو نخور.
هیون هونگ : تو دیونه شدی ا.ت؟!!!! لعن.تی اگه با من ادامه میدادی میتونستی پدر و مادرت رو از مرگ نجات بدی!! به عقل بیا ا.ت!!!(داد) شاید برات تعجب آور باشه ولی تو نمیفهمی ورشکستگی تو خانواده ی من محدود نیست پس خواهش میکنم باهام برگرد و باهام دوباره زندگی کن.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر چقدر که باشه حرفش حق داشت دستم از دستش خلاص کردم و همینطور عصبانیتم داشت تا ته میکشید خواستم بهش سیلی ای بزنم تا بهش بفهمونم تو یه رازی داری که بهم نمیگی، ولی این رو میدونم که اون داره من رو میفهمونه، از کمپانی خارج شدم هنگامی که خارج شدم دیدم هیون هونگ بازم دنبالم اومد فکر کردم نمیخواد من رو ول کنه قبل از اینکه همه چی شلوغ کنم یهو کارت بانکی رو دستم قرار داد.
هیون هونگ : کارت بانکی من هست برای تو به اندازه ی کافی پول هست برو برای خودت یه خونه بگیر و بتونی باهاش کار کنی بعدا تاکسی بگیر برو.(رفت)
وقتی رفت دوباره اشک تو چشمام جمع شد حتی باورم هم نمیشه که چند ماه از جدایی ما میگذره به فکر من هست، اروم اشکام رو پاک کردم و به کارت بانکی رو دستم خیره شدم که کنارش با کاغذ رمز کارت رو نوشته، به خودم اومدم بجای اینکه تاکسی بگیرم میخوام پیاده برم خونه تا بتونم هوایی بخورم ولی قبلش بیشتر بیرون دور زدم تا خونه.
چند ساعت بعد :
تقریبا خورشید داشت غروب میکرد، بلاخره وارد محله ام شدم تا رسیدم به کوچه امون، ولی یهو با صدای اسلحه یه لحظه از حرکت ایستادم!!
- ۱۸.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط