مافیای من
#مافیای_من
P:35
(ویو ا.ت)
فلیکس: اها میخاستم بگم هیونجین رفته بیرون میخایم یکم خوش بگذرونیم
دلم میخاست بزنم تو دهنش که منو بخاطر همچین چیزی بیدارم کرده بود ولی برای اینکه باهاشون صمیمی بشم این خوش گذرونی ها گزینه ی خوبی بود پس لبخند زدمو گفتم
ا.ت: اوکی پس من الان میام
با حرفم درحالی که داشتم به موهام نگاه میکرد بد لحنی که توش خنده موج میزد
فلیکس: اوکی ولی لطفا زودتر موهاتو درست کن شبیه جنگل آمازونه
با حرفش عصبی چشمامو بستم که گفت
فلیکس: اوع اوع وعضیت قرمزه
و پا گزاشت به فرار
از اونجایی که من آدم بخشنده ایم و مهم تر از همه حوصله ی دنبال کردنشو ندارم ایندفعه رو ولش میکنم
بیخیال شدم و اومدم داخل اتاقو طبق گفته ی فلیکس بعد از شستن صورتم موهامو مرتب کردمو و از اتاق بیرون اومدم
پله هارو یکی دوتا پایین اومدم که با دیدن همون پسرایی که دیده بودم از حرکت وایستادم
به حرفاشون گوش کردم
انگار که داشتن درباره ی چیز مهمی حرف میزدن پس با دقت به حرف هاشون گوش کردم که صدای یکی از اون پسرا اومد که میگفت
:اصلا فکرشم نکن اونو بهت بدم
بلافاصله صدای یکی دیگه اومد که با کلافه گی میگفت
: بابا عجب پلنگی هستیا خب بده چی میشه مگه ؟!
دوباره صدای همون پسر اولیه اومد
: اصلا فکرشم نکن همینجوریشم بخاطر فلیکس اونارو دادم ولی این یکی مثل جونمه نمیتونم بدمش
درباره چی حرف میزدن که انقدر مهم بود؟
فکر کنم درباره ی یه محموله بود که انقدر براش مهم بود
مشغول فکر به همین چیزا بودم که با اومدن صدای یکی دیگه از اون پسرا دوباره گوشامو تیز کردم
: بابا سونگمین عجب گیری هستیا یه بستنی میخای بهش بدی
صبر کن ببینم چی؟!
بستنی؟!
اونا داشتن درباره ی بستنی حرف میزدن ؟!
پایان پارت ۳۵😝
P:35
(ویو ا.ت)
فلیکس: اها میخاستم بگم هیونجین رفته بیرون میخایم یکم خوش بگذرونیم
دلم میخاست بزنم تو دهنش که منو بخاطر همچین چیزی بیدارم کرده بود ولی برای اینکه باهاشون صمیمی بشم این خوش گذرونی ها گزینه ی خوبی بود پس لبخند زدمو گفتم
ا.ت: اوکی پس من الان میام
با حرفم درحالی که داشتم به موهام نگاه میکرد بد لحنی که توش خنده موج میزد
فلیکس: اوکی ولی لطفا زودتر موهاتو درست کن شبیه جنگل آمازونه
با حرفش عصبی چشمامو بستم که گفت
فلیکس: اوع اوع وعضیت قرمزه
و پا گزاشت به فرار
از اونجایی که من آدم بخشنده ایم و مهم تر از همه حوصله ی دنبال کردنشو ندارم ایندفعه رو ولش میکنم
بیخیال شدم و اومدم داخل اتاقو طبق گفته ی فلیکس بعد از شستن صورتم موهامو مرتب کردمو و از اتاق بیرون اومدم
پله هارو یکی دوتا پایین اومدم که با دیدن همون پسرایی که دیده بودم از حرکت وایستادم
به حرفاشون گوش کردم
انگار که داشتن درباره ی چیز مهمی حرف میزدن پس با دقت به حرف هاشون گوش کردم که صدای یکی از اون پسرا اومد که میگفت
:اصلا فکرشم نکن اونو بهت بدم
بلافاصله صدای یکی دیگه اومد که با کلافه گی میگفت
: بابا عجب پلنگی هستیا خب بده چی میشه مگه ؟!
دوباره صدای همون پسر اولیه اومد
: اصلا فکرشم نکن همینجوریشم بخاطر فلیکس اونارو دادم ولی این یکی مثل جونمه نمیتونم بدمش
درباره چی حرف میزدن که انقدر مهم بود؟
فکر کنم درباره ی یه محموله بود که انقدر براش مهم بود
مشغول فکر به همین چیزا بودم که با اومدن صدای یکی دیگه از اون پسرا دوباره گوشامو تیز کردم
: بابا سونگمین عجب گیری هستیا یه بستنی میخای بهش بدی
صبر کن ببینم چی؟!
بستنی؟!
اونا داشتن درباره ی بستنی حرف میزدن ؟!
پایان پارت ۳۵😝
۸.۷k
۰۱ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.