عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۱۲
شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.
جونگ کوک و هانا با عجله از اتاق مدیرعامل خارج شدند.
قدمهایشان در راهروی بلند شرکت میپیچید.
چند نفر از نیروهای امنیتی هم به دنبالشان حرکت کردند.
فضای شرکت دیگر مثل چند دقیقه قبل آرام نبود.
همه میدانستند اتفاق مهمی افتاده است.
هانا با شلوار بگ مشکی، بادی سفید و کت مسابقهای مشکیـقرمز کنار آسانسور ایستاد.
موهای دماسبیاش با هر قدم آرام تکان میخورد.
بازوهایش را روی سینه گره زد و به جونگ کوک نگاه کرد.
«امیدوارم این فقط یه هشدار الکی نباشه.»
جونگ کوک دکمه آسانسور را فشار داد.
«هیچوقت برای هشدارهای الکی این همه نیرو جمع نمیکنم.»
در آسانسور بسته شد.
جونگ کوک در سکوت به صفحه نمایش طبقات خیره بود.
پیراهن سفید، شلوار پارچهای مشکی و ساعت نقرهایاش ظاهر مرتبش را کامل کرده بود.
هانا از گوشه چشم نگاهش کرد.
«همیشه اینقدر آرومی؟»
جونگ کوک فقط گفت: «وقتی همه استرس دارن، یکی باید آروم بمونه.»
چند ثانیه بعد آسانسور در طبقه تحقیق و توسعه باز شد.
چند کارمند با نگرانی کنار در ایستاده بودند.
یکی از آنها جلو آمد و پوشهای به جونگ کوک داد.
«دوربینها برای ده دقیقه از کار افتاده بودن، آقا.»
جونگ کوک اخم کرد.
«ده دقیقه برای دزدیدن هر چیزی کافیه.»
هانا وارد آزمایشگاه شد.
میزها بههم ریخته بودند و چند کشو باز مانده بود.
اما برخلاف تصورش، وسایل گرانقیمت هنوز سر جایشان بودند.
با تعجب گفت:
«پس دنبال پول نبودن...»
جونگ کوک آرام پاسخ داد:
«دنبال اطلاعات بودن.»
یکی از مهندسان نزدیک شد.
«پرونده پروژه GT-X ناپدید شده.»
جونگ کوک لحظهای سکوت کرد.
هانا متوجه شد چند نفر از کارمندها با نگرانی به مدیرعامل نگاه میکنند.
انگار اسم این پروژه برای همه اهمیت زیادی داشت.
فضا سنگینتر از قبل شد.
هانا کنار یکی از میزها خم شد.
تکه کوچکی از پلاستیک مشکی روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و چند لحظه نگاه کرد.
بعد با لبخند کوتاهی گفت:
«این مال تجهیزات شرکت نیست.»
جونگ کوک قطعه را از دستش گرفت.
نگاهش جدیتر شد.
«این قطعه از سیستم دوربین خودروهای مسابقهایه.»
هانا ابرویش را بالا انداخت.
«یعنی کسی که اینجا اومده، با مسابقات هم در ارتباطه؟»
جونگ کوک سر تکان داد.
«احتمالش خیلی زیاده.»
یکی از مأمورهای امنیتی با عجله وارد شد.
«آقای جئون، فیلم دوربین پارکینگ برگشته.»
همه به سمت اتاق کنترل رفتند.
روی صفحه، مردی با لباس مشکی دیده میشد.
صورتش زیر کلاه پنهان بود.
اما چیزی توجه هانا را جلب کرد.
روی آستین مرد، لوگوی کوچکی دوخته شده بود.
هانا چند ثانیه خیره ماند.
«این علامت رو قبلاً دیدم.»
جونگ کوک نگاهش را به او داد.
«کجا؟»
هانا سعی کرد به خاطر بیاورد اما موفق نشد.
در همان لحظه تصویر قطع شد.
صفحه مانیتور سیاه شد.
کارمند با تعجب گفت:
«یکی از راه دور سیستم رو هک کرده!»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«پس هنوز داخل شبکه ما هستن.»
هانا با لبخند کوتاهی گفت:
«طرف مقابلمون آدم حرفهایه.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«دقیقاً... و همین باعث میشه اشتباه کوچکش به چشم بیاد.»
هانا هم سری تکان داد.
برای اولین بار، هر دو درباره یک موضوع همنظر بودند.
جونگ کوک رو به نیروهای امنیتی گفت:
«هیچکس تا اطلاع بعدی از ساختمان خارج نشه.»
همه سریع دستور را اجرا کردند.
هانا به ساعتش نگاه کرد.
امشب قرار بود فقط یک قرارداد امضا شود.
اما حالا همهچیز شکل دیگری گرفته بود.
جونگ کوک دوباره قرارداد را از کیفش بیرون آورد.
آن را مقابل هانا گرفت.
«اگر کنارم باشی، راحتتر میتونیم این پرونده رو جلو ببریم.»
هانا چند لحظه به برگه نگاه کرد.
این بار دیگر خبری از مخالفت همیشگی در چهرهاش نبود.
هانا قلم را برداشت.
نامش را زیر قرارداد نوشت.
بعد برگه را به سمت جونگ کوک سر داد.
«فعلاً فقط همکاری...»
جونگ کوک برگه را بست و لبخند بسیار کوتاهی زد.
«از همین امشب شروع میکنیم.»
اما درست وقتی هر دو قصد خروج از اتاق را داشتند،
صدای انفجار خفیفی از پارکینگ زیرزمین شرکت بلند شد.
چراغهای ساختمان برای چند ثانیه خاموش شدند.
همه با تعجب به سمت پنجره دویدند.
و هانا با دیدن دود سیاه زیر ساختمان، فهمید دشمنشان فقط دنبال دزدیدن اطلاعات نبوده است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
خیلی دوستون دارم 🫂ممنونم بابت حمایت هاتون...
امید وارم این پارت ها رو هم بترکونید
پارت : ۱۲
شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.
جونگ کوک و هانا با عجله از اتاق مدیرعامل خارج شدند.
قدمهایشان در راهروی بلند شرکت میپیچید.
چند نفر از نیروهای امنیتی هم به دنبالشان حرکت کردند.
فضای شرکت دیگر مثل چند دقیقه قبل آرام نبود.
همه میدانستند اتفاق مهمی افتاده است.
هانا با شلوار بگ مشکی، بادی سفید و کت مسابقهای مشکیـقرمز کنار آسانسور ایستاد.
موهای دماسبیاش با هر قدم آرام تکان میخورد.
بازوهایش را روی سینه گره زد و به جونگ کوک نگاه کرد.
«امیدوارم این فقط یه هشدار الکی نباشه.»
جونگ کوک دکمه آسانسور را فشار داد.
«هیچوقت برای هشدارهای الکی این همه نیرو جمع نمیکنم.»
در آسانسور بسته شد.
جونگ کوک در سکوت به صفحه نمایش طبقات خیره بود.
پیراهن سفید، شلوار پارچهای مشکی و ساعت نقرهایاش ظاهر مرتبش را کامل کرده بود.
هانا از گوشه چشم نگاهش کرد.
«همیشه اینقدر آرومی؟»
جونگ کوک فقط گفت: «وقتی همه استرس دارن، یکی باید آروم بمونه.»
چند ثانیه بعد آسانسور در طبقه تحقیق و توسعه باز شد.
چند کارمند با نگرانی کنار در ایستاده بودند.
یکی از آنها جلو آمد و پوشهای به جونگ کوک داد.
«دوربینها برای ده دقیقه از کار افتاده بودن، آقا.»
جونگ کوک اخم کرد.
«ده دقیقه برای دزدیدن هر چیزی کافیه.»
هانا وارد آزمایشگاه شد.
میزها بههم ریخته بودند و چند کشو باز مانده بود.
اما برخلاف تصورش، وسایل گرانقیمت هنوز سر جایشان بودند.
با تعجب گفت:
«پس دنبال پول نبودن...»
جونگ کوک آرام پاسخ داد:
«دنبال اطلاعات بودن.»
یکی از مهندسان نزدیک شد.
«پرونده پروژه GT-X ناپدید شده.»
جونگ کوک لحظهای سکوت کرد.
هانا متوجه شد چند نفر از کارمندها با نگرانی به مدیرعامل نگاه میکنند.
انگار اسم این پروژه برای همه اهمیت زیادی داشت.
فضا سنگینتر از قبل شد.
هانا کنار یکی از میزها خم شد.
تکه کوچکی از پلاستیک مشکی روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و چند لحظه نگاه کرد.
بعد با لبخند کوتاهی گفت:
«این مال تجهیزات شرکت نیست.»
جونگ کوک قطعه را از دستش گرفت.
نگاهش جدیتر شد.
«این قطعه از سیستم دوربین خودروهای مسابقهایه.»
هانا ابرویش را بالا انداخت.
«یعنی کسی که اینجا اومده، با مسابقات هم در ارتباطه؟»
جونگ کوک سر تکان داد.
«احتمالش خیلی زیاده.»
یکی از مأمورهای امنیتی با عجله وارد شد.
«آقای جئون، فیلم دوربین پارکینگ برگشته.»
همه به سمت اتاق کنترل رفتند.
روی صفحه، مردی با لباس مشکی دیده میشد.
صورتش زیر کلاه پنهان بود.
اما چیزی توجه هانا را جلب کرد.
روی آستین مرد، لوگوی کوچکی دوخته شده بود.
هانا چند ثانیه خیره ماند.
«این علامت رو قبلاً دیدم.»
جونگ کوک نگاهش را به او داد.
«کجا؟»
هانا سعی کرد به خاطر بیاورد اما موفق نشد.
در همان لحظه تصویر قطع شد.
صفحه مانیتور سیاه شد.
کارمند با تعجب گفت:
«یکی از راه دور سیستم رو هک کرده!»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«پس هنوز داخل شبکه ما هستن.»
هانا با لبخند کوتاهی گفت:
«طرف مقابلمون آدم حرفهایه.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«دقیقاً... و همین باعث میشه اشتباه کوچکش به چشم بیاد.»
هانا هم سری تکان داد.
برای اولین بار، هر دو درباره یک موضوع همنظر بودند.
جونگ کوک رو به نیروهای امنیتی گفت:
«هیچکس تا اطلاع بعدی از ساختمان خارج نشه.»
همه سریع دستور را اجرا کردند.
هانا به ساعتش نگاه کرد.
امشب قرار بود فقط یک قرارداد امضا شود.
اما حالا همهچیز شکل دیگری گرفته بود.
جونگ کوک دوباره قرارداد را از کیفش بیرون آورد.
آن را مقابل هانا گرفت.
«اگر کنارم باشی، راحتتر میتونیم این پرونده رو جلو ببریم.»
هانا چند لحظه به برگه نگاه کرد.
این بار دیگر خبری از مخالفت همیشگی در چهرهاش نبود.
هانا قلم را برداشت.
نامش را زیر قرارداد نوشت.
بعد برگه را به سمت جونگ کوک سر داد.
«فعلاً فقط همکاری...»
جونگ کوک برگه را بست و لبخند بسیار کوتاهی زد.
«از همین امشب شروع میکنیم.»
اما درست وقتی هر دو قصد خروج از اتاق را داشتند،
صدای انفجار خفیفی از پارکینگ زیرزمین شرکت بلند شد.
چراغهای ساختمان برای چند ثانیه خاموش شدند.
همه با تعجب به سمت پنجره دویدند.
و هانا با دیدن دود سیاه زیر ساختمان، فهمید دشمنشان فقط دنبال دزدیدن اطلاعات نبوده است...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارد.
خیلی دوستون دارم 🫂ممنونم بابت حمایت هاتون...
امید وارم این پارت ها رو هم بترکونید
- ۷۹۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط