{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۱۱

درِ اتاق با عجله باز شد.
منشی با چهره‌ای مضطرب چند قدم جلو آمد.
«آقای جئون... جلسه اضطراری هیئت‌مدیره همین الان شروع شده.»
فضای اتاق در یک لحظه تغییر کرد.

جونگ کوک اخم کوتاهی کرد.
«گفتم تا وقتی مهمان دارم، مزاحمم نشن.»
منشی با تردید سرش را پایین انداخت.
«موضوع خیلی مهمه... شرکت هان‌استار دوباره شکایت ثبت کرده.»

هانا که هنوز قلم را در دست داشت، قرارداد را روی میز گذاشت.
«ظاهراً دردسرات فقط مال من نیست.»
لبخند شیطنت‌آمیزی زد و دست‌به‌سینه ایستاد.
جونگ کوک برای لحظه‌ای نگاهش کرد.

«دقیقاً به همین خاطر به کمکت احتیاج دارم.»
بعد رو به منشی گفت:
«پنج دقیقه دیگه میام.»
منشی تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت.

سکوت دوباره بینشان نشست.
هانا چند قدم تا پنجره رفت.
چراغ‌های شهر زیر پایش مثل ستاره می‌درخشیدند.
اما ذهنش هنوز درگیر آن قرارداد بود.

«هنوز جوابم رو نگرفتم.»
بدون اینکه برگردد این را گفت.
«چرا من؟»
«توی کره راننده‌های حرفه‌ای کم نیستن.»

جونگ کوک از کنار میز عبور کرد.
امشب به‌جای کت، فقط پیراهن سفید و شلوار پارچه‌ای مشکی پوشیده بود.
آستین‌های پیراهنش را تا روی مچ بسته بود و ساعت نقره‌ای‌اش زیر نور برق می‌زد.
ظاهرش آرام بود، اما نگاهش جدی‌تر از همیشه.

«چون تو پول رو انتخاب نمی‌کنی... حقیقت رو انتخاب می‌کنی.»
هانا آرام برگشت و مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.
برای اولین بار نتوانست سریع جوابی پیدا کند.
حرفش عجیب، اما واقعی به نظر می‌رسید.

جونگ کوک پوشه دیگری را از داخل کشوی میزش بیرون آورد.
داخل آن چند عکس و مدارک جدید بود.
تصویر همان ماشین مشکوک، این بار کنار یکی از کارخانه‌های شرکت.
هانا با دیدن عکس‌ها اخم کرد.

«یعنی این آدم فقط دنبال من نیست؟»
جونگ کوک آرام سر تکان داد.
«هدفش نابودی شرکت منه...»
«و تو ناخواسته وارد این بازی شدی.»

هانا نفس عمیقی کشید.
حالا دیگر می‌دانست اگر کنار بکشد، هم تعمیرگاهش را از دست می‌دهد و هم هیچ‌وقت حقیقت را نمی‌فهمد.
آرام قلم را دوباره برداشت.
اما این بار با تردید کمتری.

در همان لحظه، گوشی جونگ کوک زنگ خورد.
او تماس را روی بلندگو گذاشت.
صدای مردی با اضطراب شنیده شد:
«آقای جئون... یکی وارد بخش تحقیق و توسعه شرکت شده و چند پرونده محرمانه ناپدید شده!»

جونگ کوک و هانا هم‌زمان به هم نگاه کردند.
جونگ کوک بی‌درنگ کلید ماشینش را برداشت.
هانا هم بدون اینکه چیزی بگوید، قدمی به سمت در برداشت.
انگار هر دو فهمیده بودند بازی تازه شروع شده است.

«اما وقتی آن‌ها به بخش تحقیق و توسعه رسیدند، با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که همه چیز را پیچیده‌تر می‌کرد...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.
دیدگاه ها (۲)

عشق در دنده آخرپارت : ۱۲ شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.جو...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۰ هانا چند ثانیه بی‌حرکت به جونگ کوک ...

عشق در دنده آخرپارت : ۹ درِ آسانسور آرام باز شد.هانا یک قدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط