{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:16

(ویو:میرا)

اولین نفر من پیاده شدم...
ولی طولی نکشید که موجی از خبر نگار ها روبه روم جمع شدن...
همشون این سوال ها رو می پرسیدن:
با آقای جئون وارد رابطه شدید؟؟؟
چند وقته؟؟؟
آیا می خوای تمرکز تون رو از روی ورزشتون بگیرین و به رابطه ی عاطفی با آقای جئون بدین؟؟؟
هدفتون از قرار صبحونه امروز چی بود؟؟؟
چیییی اونا چطوری فهمیدن که ما امروز قرار داشتیم...
کی بهشون اطلاع داده بود؟؟؟
مغزم هیچ چیز رو نمی تونست قبول کنه...
کوک که از ماشین پیاده شد و اومد سمت من
و کنارم وایساد...
وایسا...
چرا خبرنگار ها ساکت شدن؟؟؟
چرا کوک نگاهش تیره و جدی شد؟؟؟
چرا خبرنگار ها سریع سری خم کردن و از کوک به خاطر مزاحمت عذر خواهی کردن.
_:چیزی شده؟؟؟
یکی از خبرنگار ها دهن باز کرد و گفت:
خبر نگار:قربان می خوایم بدونیم که آیا شما با خانم مین رابطه ای دارین یانه؟؟؟
هدفتون از قرار صبحونه امروز چی...
پرید وسط حرفش و با جدیت گفت:
اولا که من و خانم مین به عنوان دو ورزشکار امروز قرار گذاشتیم.
دوما شماها نمی تونین از زندگی شخصی ما دونفر خبر و شایعه درست کنید.
همین دو جمله کافی بود تا دیگه هیچکس حرفی نزنه و همه اونجا رو ترک کنن.
بالاخره از حالت مجسمه بودن در اومدم...
+:چرا انقدر ازت ترسیدن؟؟؟
یه ذره مکث کرد...
لحن و قیافه اش به حالت اول برگشت...
به نظر می اومد دنبال جوابه...
_:چون عادتشون دادم زیاد سوال و بازجویی نکنن.
+:ولی رفت...
نزاشت حرفمو کامل کنم...
و انگشت اشاره اش رو گذاشت رو لبام...
_:بعدا راجبش حرف می‌زنیم یاقوت.
و سریع تکون دادم.
شروع کردیم به قدم زدن تو پارک...
یه لحظه پشت درخت دختری رو دیدم که داری با حرص به ما نگاه می کنه...
بعد از چند لحظه فهمیدم که یوناعه...
و تا اون متوجه شد که من دارم نگاهش میکنم سریع از اونجا مثل یه شبح محو شد...
پس کار اون بود...
ولی چرا؟؟؟
با صدای کوک به خودم اومدم...
_:یاقوت!!!
بیا اینجا کلی گربه است.
+:باشه الان میام☺️.
و رفتم اون سمت کلی گربه ی خوشگل اونجا بود...
در کیفم رو باز کردم...
نصفی از غذا ها و دادم به کوک..
+:اینارو به طور مساوی بینشون پخش کن.
_:چشم بانو.
+:😆
_:😁
بعد از نیم ساعت دست از بازی کردن با گربه ها برداشتیم...
چند تا گربه رو پای من و کوک نشسته بودن و داشتیم باهاشون بازی میکردیم...
ولی من هنوز ذهنم درگیر رفتار خبر نگار ها وقتی که کوک اومد بود...
آخه کوک‌ هم مثل من ورزشکاره...
پس نباید به طور یکسان برخورد بشه؟؟؟
یا اصن تغییر کوک؟؟؟
اهههه ولش کن...
تا ساعت دوازده تو پارک بودیم و داشتیم با گربه ها بازی می کردیم و عکس می‌گرفتیم...
بعدش اومدیم تو ماشین...
_:چقدر ناز بودن...
+:دقیقا مخصوصا اون بچه گربه سیاه سفید که کلی بپر بور می کرد.
_:آه دقیقا.
ماشین و کولر رو روشن کرد...
+:وای چقدر گرمه.
_:دقیقا.
+:دلم یه چیز خنک می خواد.
_:بریم آسمونی یا شیک بخوریم که خنک شیم؟؟؟
+:پایه ی پایه هستم🤩.
_:پس بریم.
و شروع به حرکت کرد...
دلم می خواست بهش بگم که یونا رو دید یانه تا اومدم ازش بپرسم منصرف شدم...
بعد از چند دقیقه رسیدیم...
_:چون هوا گرمه شما سفارشتون رو بگین تا منم برم براتون بگیرم.
+:خب من طبق معمول آیس پک نوتلا سفارش می دم.
_:چشم چیره دیگه ای نمی خوای؟؟؟
+:نه ممنونم☺️.
و بعد با لبخندی رفتش...
ولی گوشیش رو جا گذاشت،حتما یادش رفته.‌..
داشتم خودمو تو آینه نگاه که می کردم که یه نوتیف رو گوشیم اومد...
از یه شماره ی ناشناس بود...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم...
اخمام کی رفت تو هم دیگه...
چون نوشته بود...


تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.


شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

داشتم آماده میشدم که کوک در زد کوک : پرنسسم من اومدم خونه لب...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.128(از زبون ا.ت...

شب تولدم پارت 51فصل دوم پارت22ات: خب راستش چرا کشتی پدر و ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط