I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:14
(ویو:میرا)
از روکا خداحافظی کردم و در رو باز کردم که دیدم کوک با یه دسته گل رز مشکی جلوی در وایساده...
_:سلام یاقوت صبح قشنگت بخیر.
وقتی که گفت یاقوت قلبم چند تپش جا انداخت...
+:س...سس...سلام صبح تو هم بخیر...
این چیه...
_:این یه دست گل زیبا برای شماست.
و دست گل رو داد بهم...
بوش کردم...
بوی عطر خودش رو می داد...
+:چه بوی خوبی داره...
خیلی قشنگه.
ممنونم کوکی.
یه ذره جا خورد و بعدش لبخندی زد.
_:بریم باهم اولین قرار صبحونمون رو عملی کنیم؟؟؟
+:با کمال میل.
فقط یه لحظه وایسا گلا رو بزارم تو آب تا خشک نشن.
_:باشه یاقوت پایبن منتظرت هستم.
و باشه ای گفتم و رفتم پایین.
خوشبختانه روکا تو اتاق بود و نمی خواست به سوالاش جواب بدم.
دوباره به خودم نگاهی تو آینه کردم و بعدش رفتم پایین.
کنار ماشین وایساده بود.
وقتی که من رو دید با لبخند در و برام باز کرد.
_: بفرمایید بانو.
با لبخند سوار شدم و تشکری کردم..
+:مرسییی.
سوار ماشین شد و شروع به حرکت کرد...
بعد از چند لحظه سکوت،لب زد...
_:وقتی که موهات بازن خیلی قشنگ تر میشی.
قلبم لحظه ای نرم شد...
و به عنوان تشکر لبخندی بهش زدم.
+:خب...حالا کجا می خوایم بریم؟؟؟
_:یه رستوران خیلی خوب که همیشه می رم اونجا.
امروز برنامه ای داری یا آزادی؟؟؟
+:خب امروز ساعت دو تمرین داریم چون مسابقه ی المپیک هفته ی دیگه است.
_:او...
اتفاقا ماهم همون ساعت به خاطر المپیک مسابقه داریم.
+:پس تا اون زمان می تونیم کنار هم باشیم☺️.
_:اره یاقوت.
+:یاقوت؟؟؟
_:اره.
+:چرا؟؟؟
دستم رو از رو پام برداشت و گذاشتش زیر دست خودش رو دنده...
_:چون تو برام مثل یاقوت کمیاب با ارزش هستی.
+:یه ذره خجالت کشیدم ولی با همون اسم خودم صدام کنی بهتره.
_:نگران نباش از این به بعد به همه چی عادت میکنی و این رو هم بدون که همیشه این اسم رو از طرف من میشنوی.
و متقابلاً به هم لبخندی زدیم.
بعد از چند دقیقه رسیدم...
رفتیم داخل،دست تو دست...
همه نگاهاشون به سمت ما برگشت...
ولی به جای صورت به دستامون نگاه می کردن...
آروم دستم رو از دست جونگکوک کشیدم بیرون...
و خودش هم این قضیه رو فهمید...
بعد از تشکر کردن از تعریف مشتری ها نشستیم یه نقطه ای که بقیه دید زیادی به ما نداشتن...
نگاهش پر از سوال بود...
+:خب بهتره فعلا برای آینده ی خودمون و ورزشمون فعلا رسانه ایش نکنیم تا با آرامش اوضاع رو پیش ببریم...
_:درسته ولی الان دیگه بهش فک نکن چون اون صحنه و این قرارمون رو نمی تونن تبدیل به شایعه کنن یاقوت.
و لبخندی بهش زدم...
واقعا بهم حس آرامش می داد...
گارسون اومد سفارش هارو بگیره...
کوک اوتمیل سفارش داد و من هم پنکیک شکلاتی سفارش دادم...
تا غذا آماده می شد،شروع کردیم به حرف زدن و شناخت بیشتر از همدیگه...
_:پنکیک صبحونه ی مورد علاقته؟؟؟
+:شاید باورت نشه ولی میمیرم براش.
و لبخند خرگوشی ای به من تحویل داد...
_:اولین دفعه که تو تلویزیون دیدمت فک می کردم که آدمه کاملا سرد و جدی هستی ولی وقتی که رفتارت و با بقیه ی بازیکن ها و حتی خودم دیدم نظرم عوض شد.
+:منم همین فکر و می کردم ولی بعدش با رفتار های خوبی که داشتی نظرم عوض شد.
_:پس یه حس متقابل بود؟؟؟
+: دقیقا.
_:می تونم بپرسم دلیل مهاجرت چی بوده؟؟؟
+:دلیلش این بود چون اگه تو ایران میموندم به اندازه الان پیشرفت نداشتم چون ایران روی تیم ملی آقایان بیشتر از بانوان مانور میده.
_:اوه حتما سختت بوده؟؟؟
+:اره ولی بعد از یک هفته آروم آروم بهش عادت کردم.
و اینکه از پدر و مادرم دور هستم هم هنوز بهش کامل عادت نکردم...
و وقتی که هم که اومدم کره به خاطر دورگه بودنم هم سوالات زیادی ازم پرسیده میشد ولی بهش عادت کردم.
توی زمین بازی اولش با بچه ها نمی تونستم درست گرم بگیرم چون یه ذره تو گرفتن ارتباط مشکل دارم...
روزی هم که داشتن ازم است میگرفتن خیلی بد استرس داشتم...
و با دقت خاصی به حرف هام گوش می داد و همدردی عمیقی ته چشماش معلوم بود...
ولی همه ی اینا به خوبی و خوشی تموم شد.
_:او پس خیلی سختی کشیدی...
+:میشه تو هم یه از زندگی ورزشیت برام تعریف کنی؟؟؟
_:حتما!
منم از اولش توی سئول نبودم و از بوسان به خاطر انتخابیه تیم ملی اومدم و بعدش که انتخاب شدم اینجا ساکن شدم...
و تونستم به خاطر کمک دوستام و تلاش های خودم به اینجا برسم.
+:پس ما دوتا آدم سختی کشیده هستیم که از این به بعد قراره باهم همه چی رو پیش ببریم درسته؟؟؟
_:کاملا درسته😁.
و تا غذا اومد به شناخت بیشتر همدیگه کمک کردیم.
ولی دریغ از اینکه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک؛۲ت
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:14
(ویو:میرا)
از روکا خداحافظی کردم و در رو باز کردم که دیدم کوک با یه دسته گل رز مشکی جلوی در وایساده...
_:سلام یاقوت صبح قشنگت بخیر.
وقتی که گفت یاقوت قلبم چند تپش جا انداخت...
+:س...سس...سلام صبح تو هم بخیر...
این چیه...
_:این یه دست گل زیبا برای شماست.
و دست گل رو داد بهم...
بوش کردم...
بوی عطر خودش رو می داد...
+:چه بوی خوبی داره...
خیلی قشنگه.
ممنونم کوکی.
یه ذره جا خورد و بعدش لبخندی زد.
_:بریم باهم اولین قرار صبحونمون رو عملی کنیم؟؟؟
+:با کمال میل.
فقط یه لحظه وایسا گلا رو بزارم تو آب تا خشک نشن.
_:باشه یاقوت پایبن منتظرت هستم.
و باشه ای گفتم و رفتم پایین.
خوشبختانه روکا تو اتاق بود و نمی خواست به سوالاش جواب بدم.
دوباره به خودم نگاهی تو آینه کردم و بعدش رفتم پایین.
کنار ماشین وایساده بود.
وقتی که من رو دید با لبخند در و برام باز کرد.
_: بفرمایید بانو.
با لبخند سوار شدم و تشکری کردم..
+:مرسییی.
سوار ماشین شد و شروع به حرکت کرد...
بعد از چند لحظه سکوت،لب زد...
_:وقتی که موهات بازن خیلی قشنگ تر میشی.
قلبم لحظه ای نرم شد...
و به عنوان تشکر لبخندی بهش زدم.
+:خب...حالا کجا می خوایم بریم؟؟؟
_:یه رستوران خیلی خوب که همیشه می رم اونجا.
امروز برنامه ای داری یا آزادی؟؟؟
+:خب امروز ساعت دو تمرین داریم چون مسابقه ی المپیک هفته ی دیگه است.
_:او...
اتفاقا ماهم همون ساعت به خاطر المپیک مسابقه داریم.
+:پس تا اون زمان می تونیم کنار هم باشیم☺️.
_:اره یاقوت.
+:یاقوت؟؟؟
_:اره.
+:چرا؟؟؟
دستم رو از رو پام برداشت و گذاشتش زیر دست خودش رو دنده...
_:چون تو برام مثل یاقوت کمیاب با ارزش هستی.
+:یه ذره خجالت کشیدم ولی با همون اسم خودم صدام کنی بهتره.
_:نگران نباش از این به بعد به همه چی عادت میکنی و این رو هم بدون که همیشه این اسم رو از طرف من میشنوی.
و متقابلاً به هم لبخندی زدیم.
بعد از چند دقیقه رسیدم...
رفتیم داخل،دست تو دست...
همه نگاهاشون به سمت ما برگشت...
ولی به جای صورت به دستامون نگاه می کردن...
آروم دستم رو از دست جونگکوک کشیدم بیرون...
و خودش هم این قضیه رو فهمید...
بعد از تشکر کردن از تعریف مشتری ها نشستیم یه نقطه ای که بقیه دید زیادی به ما نداشتن...
نگاهش پر از سوال بود...
+:خب بهتره فعلا برای آینده ی خودمون و ورزشمون فعلا رسانه ایش نکنیم تا با آرامش اوضاع رو پیش ببریم...
_:درسته ولی الان دیگه بهش فک نکن چون اون صحنه و این قرارمون رو نمی تونن تبدیل به شایعه کنن یاقوت.
و لبخندی بهش زدم...
واقعا بهم حس آرامش می داد...
گارسون اومد سفارش هارو بگیره...
کوک اوتمیل سفارش داد و من هم پنکیک شکلاتی سفارش دادم...
تا غذا آماده می شد،شروع کردیم به حرف زدن و شناخت بیشتر از همدیگه...
_:پنکیک صبحونه ی مورد علاقته؟؟؟
+:شاید باورت نشه ولی میمیرم براش.
و لبخند خرگوشی ای به من تحویل داد...
_:اولین دفعه که تو تلویزیون دیدمت فک می کردم که آدمه کاملا سرد و جدی هستی ولی وقتی که رفتارت و با بقیه ی بازیکن ها و حتی خودم دیدم نظرم عوض شد.
+:منم همین فکر و می کردم ولی بعدش با رفتار های خوبی که داشتی نظرم عوض شد.
_:پس یه حس متقابل بود؟؟؟
+: دقیقا.
_:می تونم بپرسم دلیل مهاجرت چی بوده؟؟؟
+:دلیلش این بود چون اگه تو ایران میموندم به اندازه الان پیشرفت نداشتم چون ایران روی تیم ملی آقایان بیشتر از بانوان مانور میده.
_:اوه حتما سختت بوده؟؟؟
+:اره ولی بعد از یک هفته آروم آروم بهش عادت کردم.
و اینکه از پدر و مادرم دور هستم هم هنوز بهش کامل عادت نکردم...
و وقتی که هم که اومدم کره به خاطر دورگه بودنم هم سوالات زیادی ازم پرسیده میشد ولی بهش عادت کردم.
توی زمین بازی اولش با بچه ها نمی تونستم درست گرم بگیرم چون یه ذره تو گرفتن ارتباط مشکل دارم...
روزی هم که داشتن ازم است میگرفتن خیلی بد استرس داشتم...
و با دقت خاصی به حرف هام گوش می داد و همدردی عمیقی ته چشماش معلوم بود...
ولی همه ی اینا به خوبی و خوشی تموم شد.
_:او پس خیلی سختی کشیدی...
+:میشه تو هم یه از زندگی ورزشیت برام تعریف کنی؟؟؟
_:حتما!
منم از اولش توی سئول نبودم و از بوسان به خاطر انتخابیه تیم ملی اومدم و بعدش که انتخاب شدم اینجا ساکن شدم...
و تونستم به خاطر کمک دوستام و تلاش های خودم به اینجا برسم.
+:پس ما دوتا آدم سختی کشیده هستیم که از این به بعد قراره باهم همه چی رو پیش ببریم درسته؟؟؟
_:کاملا درسته😁.
و تا غذا اومد به شناخت بیشتر همدیگه کمک کردیم.
ولی دریغ از اینکه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک؛۲ت
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۴۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط