I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:15
(ویو:میرا)
ولی دریغ از اینکه امروز قرار بود شایعات زیادی پخش بشه...
و این لحظات فقط آرامش قبل از طوفان رو ثبت می کردند...
چون طوفان یعنی یونا بیرون از کافه از ما و صحبت و خنده هامون داشت عکس میگرفت که به یکی از خبرنگار ها بده تا شایعه درست بشه ولی ما نمی فهمیدیم.
+:خلاصه که با شکم پر پنج بار از پارکینگ تا طبقه ی چهارم که خونمون بود رو طی کردم و فداش دقیقا تو همون ساعت داشتن آپاندیسم رو عمل می کردن.
با لبخند گفت:
_:یاقوت اصلا فکرش رو نمی کردم که انقدر شیطون باشی😆😆😆.
+:همه همین رو میگن ولی وقتی که بعدش من رو میشناسن کامل نظرشون عوض میشه.
راستی خواهر برادر داری؟؟؟
_:نه تک فرزند هستم.
تو؟؟؟
+:منم ندارم.
_:پس قراره بچه هامون بدون فامیل مادر یا پدری بزرگ بشن...
سکوتی بینمون برقرار شد...
هم من تعجب زده بودم هم اون...
بعد از چند لحظه خندیدم...
ولی از رو تمسخر نبود...
+:وای به بچه دار شدنمون هم فک کردی؟؟؟
چقدر رمانتیک...
لپاش رنگ گرفت...
_:اممم من...منظ...منظور خاصی نداشتم...
+:مهم نیست خودتو ناراحت نکن.
_:😅.
_:خب حالا که بحث بچه اومد وسط دختر دوست داری یا پسر.
+:من دختر دوست دارم.
چون باعث میشه یه ورژن دوم و خیلی بهتر از خودم رو به جامعه تحویل بدم.
_:ولی من مطمئنم که هیچکس به خوبی و بهتر از تو پیدا نمیشه یاقوت.
چند لحظه انگار روح از بدنم جدا شد...
چون اون واقعا بلد بود چطوری باهام رفتار کنه...
+:ممنونم بابت نظرت☺️.
_:نظر نبود حقیقت بود.
و مطمئن شدم که برای چند لحظه قلبم از کار ایستاد...
بعدش گارسون صبحونه رو آورد...
شروع به خوردن کردیم...
+:وای چقدر خوشمزه است🤩🤩🤩.
_:خوشحالم که خوشت اومد.
و غذامون رو خوردیم...
و بعد از اینکه حساب کرد، توی راه تا برسیم به ماشین گفتم:
+:خببب الان ساعت ده و چهل دقیقه هست و تا یک فرصت داریم...
نظرت چیه بریم پارک بزرگ شهر و به گربه ها غذا بدیم؟؟؟
_:فکر عالی هستش.
ولی...
غذای گربه نداریم که.
+:نگران نباش من تو کیفم همیشه کلی غذای گربه می زارم.
_:اووو چه جالب.
پس بزن بریم😁.
+:بریم🤩.
نشستیم تو ماشین...
توی راه بودیم که گفت:
_:میشه در داشبورد رو باز کنی؟؟؟
+:باشه.
و درش رو باز کردم...
به جعبه داخلش بود...
_:اون جعبه رو لطفا بردار و بازش کن.
برش داشتم...
و وقتی که بازش کردم...
داخلش دو تا دستبند ست بود...
یکیش مشکی و یکی دیگش آبی...
خیلی قشنگ بودن...
_:یاقوت مال تو عه یاقوت و مشکی برای من.
چشمام لحظه ای برق زدن...
+:خیلی قشنگن🤩.
و سریع دستبند رو داخل دستم کردم.
_:خوشحالم که ازش خوشت اومد.
+:😁.
و دستش رو گرفتم و دستبند رو وارد دستش کردم...
و دستمو کنار دستش گذاشتم تا دستبند ها کنار هم دیده بشن...
+:الان قشنگ تر شد.
_:دقیقا.
و بعد از چند دقیقه رسیدیم به پارک...
وقتی که پیاده شدیم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:15
(ویو:میرا)
ولی دریغ از اینکه امروز قرار بود شایعات زیادی پخش بشه...
و این لحظات فقط آرامش قبل از طوفان رو ثبت می کردند...
چون طوفان یعنی یونا بیرون از کافه از ما و صحبت و خنده هامون داشت عکس میگرفت که به یکی از خبرنگار ها بده تا شایعه درست بشه ولی ما نمی فهمیدیم.
+:خلاصه که با شکم پر پنج بار از پارکینگ تا طبقه ی چهارم که خونمون بود رو طی کردم و فداش دقیقا تو همون ساعت داشتن آپاندیسم رو عمل می کردن.
با لبخند گفت:
_:یاقوت اصلا فکرش رو نمی کردم که انقدر شیطون باشی😆😆😆.
+:همه همین رو میگن ولی وقتی که بعدش من رو میشناسن کامل نظرشون عوض میشه.
راستی خواهر برادر داری؟؟؟
_:نه تک فرزند هستم.
تو؟؟؟
+:منم ندارم.
_:پس قراره بچه هامون بدون فامیل مادر یا پدری بزرگ بشن...
سکوتی بینمون برقرار شد...
هم من تعجب زده بودم هم اون...
بعد از چند لحظه خندیدم...
ولی از رو تمسخر نبود...
+:وای به بچه دار شدنمون هم فک کردی؟؟؟
چقدر رمانتیک...
لپاش رنگ گرفت...
_:اممم من...منظ...منظور خاصی نداشتم...
+:مهم نیست خودتو ناراحت نکن.
_:😅.
_:خب حالا که بحث بچه اومد وسط دختر دوست داری یا پسر.
+:من دختر دوست دارم.
چون باعث میشه یه ورژن دوم و خیلی بهتر از خودم رو به جامعه تحویل بدم.
_:ولی من مطمئنم که هیچکس به خوبی و بهتر از تو پیدا نمیشه یاقوت.
چند لحظه انگار روح از بدنم جدا شد...
چون اون واقعا بلد بود چطوری باهام رفتار کنه...
+:ممنونم بابت نظرت☺️.
_:نظر نبود حقیقت بود.
و مطمئن شدم که برای چند لحظه قلبم از کار ایستاد...
بعدش گارسون صبحونه رو آورد...
شروع به خوردن کردیم...
+:وای چقدر خوشمزه است🤩🤩🤩.
_:خوشحالم که خوشت اومد.
و غذامون رو خوردیم...
و بعد از اینکه حساب کرد، توی راه تا برسیم به ماشین گفتم:
+:خببب الان ساعت ده و چهل دقیقه هست و تا یک فرصت داریم...
نظرت چیه بریم پارک بزرگ شهر و به گربه ها غذا بدیم؟؟؟
_:فکر عالی هستش.
ولی...
غذای گربه نداریم که.
+:نگران نباش من تو کیفم همیشه کلی غذای گربه می زارم.
_:اووو چه جالب.
پس بزن بریم😁.
+:بریم🤩.
نشستیم تو ماشین...
توی راه بودیم که گفت:
_:میشه در داشبورد رو باز کنی؟؟؟
+:باشه.
و درش رو باز کردم...
به جعبه داخلش بود...
_:اون جعبه رو لطفا بردار و بازش کن.
برش داشتم...
و وقتی که بازش کردم...
داخلش دو تا دستبند ست بود...
یکیش مشکی و یکی دیگش آبی...
خیلی قشنگ بودن...
_:یاقوت مال تو عه یاقوت و مشکی برای من.
چشمام لحظه ای برق زدن...
+:خیلی قشنگن🤩.
و سریع دستبند رو داخل دستم کردم.
_:خوشحالم که ازش خوشت اومد.
+:😁.
و دستش رو گرفتم و دستبند رو وارد دستش کردم...
و دستمو کنار دستش گذاشتم تا دستبند ها کنار هم دیده بشن...
+:الان قشنگ تر شد.
_:دقیقا.
و بعد از چند دقیقه رسیدیم به پارک...
وقتی که پیاده شدیم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۶
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط