Our dark romance

Our dark romance
Part 8

ا/ت

برای آخرین بار و یواشکی به کوک که بیحال داشت سوار سه ون قبل از ما میشد نگاه کردم.. با بادیگارد سوار ون شدیم..حس عجیبی داشتم..حس غریبی!.. یک ثانیه هم طول نکشیده بود که دلم براش تنگ شده بود..چه برسه به سه روز که وقت داشتم توجه ایلیان رو جلب کنم *مافیای ایرلندی* تا چرا با اسپانیا قرداد بسته..و حسابش رو برسیم..
البته از اولشم از ایلیان خوشم نمی اومد..چه برسه نقش نامزد مجازیش که اولین قراره حضوریمون باشه..نقش بازی کنم..
بعد نیم ساعت جلوی دروازه ای وایستادیم..به عمارت که چه عرض کنم کاخی که قرار بود وارد بشیم زل زدم..واقعا باشکوه بود..وقتی وارد کاخ شدیم غرق اطراف بودم که بادیگارد توجهمو جلب کرد

بادیگارد: خانوم..آقا برای ناهار با شهردار ملاقات داره..گفتن هرچی دلتون خواست براتون فراهم کنیم..اگه میخواید بگم ناهار تون رو سر میز بچینند
ا/ت: نه ممنون..میخوام دوش بگیرم
بادیگارد: البته..از این طرف!

*بعد دوش گرفتن*

به اینجا هرگز نمیتونم عادت کنم..حتی نمیتونم دست بزنم..تا وقتی که سازگار بشم..یعنی باید سازگار بشم..حتی شده بخاطر کوک!
خودمو با نفرت رو تخت پرت کردم و گوشیمو چک کردم..که دیدم کوک انلاینه..بهش پیام دادم
+سلام
+خوبی
+خیلی دلم برات تنگ شده💔 (یهو بغضم گرفت)
-( فهمیدم ناراحته) من هروقت بخوای اینجا هستم
- گریه نکنیا
-باورت میشه از وقتی رسیدیم اینجا هم جا ساکته
-کسی نیستش که زر زر کنه و صداش کل عمارت بگیره (یکم بخندونمش)
+😂
+دارو هاتو بخوریا.. وقتی دیدمت نبینم تب داری
-چشم
-تو هم مراقب خودت باش
-قول بدع!
+باشع
-من دیگه باید برم
-زود همو میبینیم😘
+👋
-👋👋

ا/ت

گوشیمو خاموش کردم و پرت کردم اونور تخت و همونطوری خوابم برد
دیدگاه ها (۰)

Our dark romance Part 9*دو ساعت بعد*ا/ت:بعد چند دقیقه صدای د...

Our dark romance Part 10ایلیان*توضیح دادن*من و مارکوس *مافیا...

Our dark romance Part 7ا/تروز بعد راس ساعت پنج تو جت نشسته ب...

Our dark romance Part 6ب/ک:پس شما چهار نفر ساعت 5 عصر بلیت د...

Our dark romance last Part ا/تایلیان و بابا و جونگمین طبقه ...

Dark romance Last partکوکشیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط