با فکری که به سرم زد ناخودآگاه لبخندی رو لبام شکل گرفت،،ز
با فکری که به سرم زد ناخودآگاه لبخندی رو لبام شکل گرفت،،زبونی روی لبم کشیدم و گفتم :
من به یه شرط پای قانونو وسط نمیکشم
_چی
+شماره اتو بهم دادی فردا کل گروهتو بردار و به آدرسی که بهت اس ام اس میکنم بیا راستی فراموش نکنی که تموم ماجرا رو به اعضا توضیح بدی..
پایان پارت سه💫 🌈
#معجزه_عشق
#prt_4
*
روز بعد
ساعت : 10صبح
**
کامیلا :
با اینکه چندین ساعت از رفتن بم بم گذشته بود ولی من هنوز باورم نمیشد بم بم رو دیدم و باهاش حرف زدم،،،کسی که از 15 سالگی تا الان که 21 سالمه عاشقشم😭 ❤ ️وقتی به این موضوع فکر میکنم بی نهایت انرژی میگیرم،،،نیاز هنوز بیدار نشده بود و منو هستی و نجوا تو بیمارستان منتظرش بودیم😅 هستی با اینکه دانشجوی پزشکی بود ولی دیشب انقد هول شده بود که فراموش کرده بود میتونه خودش نیاز رو درمان کنه،،نه تنها اون بلکه همه ی ما فراموش کرده بودیم😄 من داشتم با نجوا و هستی تو اتاقی که نیاز بستری شده بود حرف میزدم
کامیلا : بچه ها چکار کنیم اگه همینجور پیش بره باید برگردیم به ایران
نجوا : کامی خدا بزرگه حالا یکاری میکنیم انقد ناراحت نباش،،،اگه بخوایم زیاد ناراحت باشیم و فشار عصبی رومون باشه میشیم مثل این اسکلی که الان رو تخت خوابیده😂
همه با هم خندیدیم که یهو هستی بی مقدمه گفت : بچه ها من یه راه حلی دارم
و شروع کرد به تعریف ماجرای دیشب و شرطی که قراره گذاشته شه
من داشتم به حرفاش فکر میکردم،،به نظرم شرط باحالی بود..هم باحال بود هم من شانسی برای دوطرفه کردن عشق چندین و چند ساله ام داشتم،،،برای نجوام خیلی خوب میشد آخه اونم دیوانه وار عاشق مارک بود😍 اگه نجوا و عشقش به مارک نبود الان من و نیاز آگاسه نبودیم😄 همین افکار خوب و مثبتم باعث شد که با شرط هستی موافقت کنم،،،نجوا که هنوز تو شک حرفای دیشب و دیدار ما با گات سون بود چند ثانیه ای رو سکوت کرد ولی بدفعه قیافش اینجوری😈 شد و گفت:yeeesss منتظرم باش مارکی توانم😂 و اینجوری موافقت خودشو اعلام کرد...تا ساعت یازده تموم مدت ما راجب نقشه هامون حرف زدیم،،اینقد غرق نقشه هامون بودیم که حتی وقتی پلک های چشمای نیاز آروم تکون خوردن و بهوش اومد ما متوجه اش نشدیم،،همینجور داشتیم حرف میزدیم که یهو با صدای گرفته نیاز به خودمون اومدیم : بچه ها سرم خیلی درد میکنه😫 هستی یه پوزخند زد و گفت: وقتی دیشب تا خرخره مشروب میخوردی باید فکر این لحظاتم بودی،،هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه😏 نیازم خواست جواب بده که من مانع شدم و گفتم : نیا ما باید یچیزیو بهت بگیم،،و تموم ماجرای دیشب و نقشه ها و کارمونو براش تعریف کردیم😅 نیازم اولش خواست یذره مغرور بازی در بیاره که نهه ما نباید این کارو کنیم ولی وقتی دید واقعا هیچ راهی نداریم قبول کرد😄 نیازو از بیمارستان مرخص کردن و ما پیش به سوی خونه امون رفتیم،،خونه ای که تا چند روز دیگه مال ما نبود...
من به یه شرط پای قانونو وسط نمیکشم
_چی
+شماره اتو بهم دادی فردا کل گروهتو بردار و به آدرسی که بهت اس ام اس میکنم بیا راستی فراموش نکنی که تموم ماجرا رو به اعضا توضیح بدی..
پایان پارت سه💫 🌈
#معجزه_عشق
#prt_4
*
روز بعد
ساعت : 10صبح
**
کامیلا :
با اینکه چندین ساعت از رفتن بم بم گذشته بود ولی من هنوز باورم نمیشد بم بم رو دیدم و باهاش حرف زدم،،،کسی که از 15 سالگی تا الان که 21 سالمه عاشقشم😭 ❤ ️وقتی به این موضوع فکر میکنم بی نهایت انرژی میگیرم،،،نیاز هنوز بیدار نشده بود و منو هستی و نجوا تو بیمارستان منتظرش بودیم😅 هستی با اینکه دانشجوی پزشکی بود ولی دیشب انقد هول شده بود که فراموش کرده بود میتونه خودش نیاز رو درمان کنه،،نه تنها اون بلکه همه ی ما فراموش کرده بودیم😄 من داشتم با نجوا و هستی تو اتاقی که نیاز بستری شده بود حرف میزدم
کامیلا : بچه ها چکار کنیم اگه همینجور پیش بره باید برگردیم به ایران
نجوا : کامی خدا بزرگه حالا یکاری میکنیم انقد ناراحت نباش،،،اگه بخوایم زیاد ناراحت باشیم و فشار عصبی رومون باشه میشیم مثل این اسکلی که الان رو تخت خوابیده😂
همه با هم خندیدیم که یهو هستی بی مقدمه گفت : بچه ها من یه راه حلی دارم
و شروع کرد به تعریف ماجرای دیشب و شرطی که قراره گذاشته شه
من داشتم به حرفاش فکر میکردم،،به نظرم شرط باحالی بود..هم باحال بود هم من شانسی برای دوطرفه کردن عشق چندین و چند ساله ام داشتم،،،برای نجوام خیلی خوب میشد آخه اونم دیوانه وار عاشق مارک بود😍 اگه نجوا و عشقش به مارک نبود الان من و نیاز آگاسه نبودیم😄 همین افکار خوب و مثبتم باعث شد که با شرط هستی موافقت کنم،،،نجوا که هنوز تو شک حرفای دیشب و دیدار ما با گات سون بود چند ثانیه ای رو سکوت کرد ولی بدفعه قیافش اینجوری😈 شد و گفت:yeeesss منتظرم باش مارکی توانم😂 و اینجوری موافقت خودشو اعلام کرد...تا ساعت یازده تموم مدت ما راجب نقشه هامون حرف زدیم،،اینقد غرق نقشه هامون بودیم که حتی وقتی پلک های چشمای نیاز آروم تکون خوردن و بهوش اومد ما متوجه اش نشدیم،،همینجور داشتیم حرف میزدیم که یهو با صدای گرفته نیاز به خودمون اومدیم : بچه ها سرم خیلی درد میکنه😫 هستی یه پوزخند زد و گفت: وقتی دیشب تا خرخره مشروب میخوردی باید فکر این لحظاتم بودی،،هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه😏 نیازم خواست جواب بده که من مانع شدم و گفتم : نیا ما باید یچیزیو بهت بگیم،،و تموم ماجرای دیشب و نقشه ها و کارمونو براش تعریف کردیم😅 نیازم اولش خواست یذره مغرور بازی در بیاره که نهه ما نباید این کارو کنیم ولی وقتی دید واقعا هیچ راهی نداریم قبول کرد😄 نیازو از بیمارستان مرخص کردن و ما پیش به سوی خونه امون رفتیم،،خونه ای که تا چند روز دیگه مال ما نبود...
- ۴.۵k
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط