{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
دیدگاه ها (۲)

تا زمانی که برای نجات خودت ، به بیرون از خودت تکیه کنی ، بار...

حس می کنم کنار تو از خود فراترمدرگیر چشم های تو باشم رهاترمد...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گف...

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چو بادبه "گرفتار رهایی" نتوان گ...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گف...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نتوا...

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نت...

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"به "گرفتــــــار رهای...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتــــــار رهایی نت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط