{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری از حکیم پرسید:

پسری از حکیم پرسید:
چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم
در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم؟
حکیم جواب داد :به من بگو چرا زندگی میکنیم
در حالی که میدانیم در آخر می میریم!؟
پسر با پشت دست محکم زد تو دهن حکیم
و گفت سوال منو با سوال جواب نده...
دیدگاه ها (۳)

چشمانت را قاب میگیرم و روی آن مینویسم فروشی نیست....!!!! ﻫﺮ ...

خدايا! بابت هر شبى كه بى شكر سر بر بالين گذاشتم؛بابت هرصبحى ...

خاطراتت راسوزاندم..!بوى خوش هيزمش بيقرارم کرد..!دوباره دلتنگ...

بچه فامیلمون ۸ سالشه از باباش تبلت میخواد ما ۸ سالمون بود دس...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

Puppy??+سئو چانگبین پابوزیر لب زمزمه کرد ، البته مطمئن بود ک...

Puppy??+سئو چانگبین پابوزیر لب زمزمه کرد ، البته مطمئن بود ک...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎جونگکوک به تهیونگ نزدیک شد و از بازوش...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟑لینا:چرا چرا نمیخای دوباره باهم باشیم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط