{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هماره از تو می گویمچونان نسیمی که بی وقفه از دل نیزار

هماره از تو می گویم...چونان نسیمی که بی وقفه از دل نیزار می گذرد...
می خوانمت آنچنان بلند که تمام قُمریان از این پس به لهجه ی من آواز سردهند...
تورا می نوازم...به زخمه ی دست هایی که حسرت نرمانرم تنت آنها را چون قامتم رنجور ساخته است...
هر سپیده دم که بیداری شب را به کرختی روز پیوند میزنم...تو را چون ناهید، تنها و دور...در حال تماشای خود می بینم...و هر شام...در آینه ی اسمان تصویر ماهت را به نظاره نشسته ام...ماه که کامل می شود...لبخند تو می شکفد...
باغت آباد حضرت مهتاب! حواست هست که شاعرت را سربه هوا کرده ای؟!
دیدگاه ها (۳)

خسته ام اما به شوقَت در خیابانم هنوزپرسه های بی امانِ زیر با...

محبوبمتو را نمی‌دانم اما من دوستت‌دارم!حضورت را ندارم اما به...

در زاویه ای بسته و بی نوردر انزوای کلبه ی ویرانه و نمور...در...

در گرگ و میش،انجا که صبح، کورمال میخزد...بر دشت های خسته وبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط