{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آری ...

آری ...
بايد از ميان عشقم و شعر يکی را برگزينم ... !!
به شعر گفتم :
ناچارم از برگزيدن آن زيباروی ...
ديگر سراينده ات نيستم ...
شعر رفت و عشق نزدم ماند ...
اما زمانی که او به ديدگانم قدم گذاشت.... مقابل روحم ايستاد....
و بی آنکه خود بداند ...
به قصيده ای بدل شد ... !!
دیدگاه ها (۱)

تمام شهر تویی ...وقتی دستهایت را در دست میگیرم....و انگشتانت...

منم مصداق تنهایی ک ازماندن پشیمانمکدامین سو روم یارب؟؟؟؟ ک ر...

ﺩﻟــــــــــــــــــﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ،ﺳـــــــــــــــﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑــ...

حجم تنهایی تو بیشتر از بودن ماست....اللهم عجل لولیک الفرج

پرسه در جنگلدرِ کتابخانه آرام باز شد.کوک وارد شد.کت مشکی‌اش ...

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

پرسه در جنگل... صبح...ات از پله‌ها پایین دوید.موهایش هنوز کم...

رمان جونگکوکp¹ساعت هشت صبح بود.ات مثل همیشه با عجله وارد ساخ...

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط