{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان پند آموزمن...........با توجه به نزدیک شدن فصل گرما

داستان پند آموزمن...........با توجه به نزدیک شدن فصل گرما در یکی از مساجد، خیرین قصد جمع آوری پول برای خرید کولر داشتن و صندوقی رو جلوی نمازگزاران چرخوندن.
به محض اینکه صندوق روبروی من قرار گرفت یدونه هزار تومنی درآوردم و تو صندوق انداختم.
بعد از چند لحظه پشت سریم زد رو کتفم و مقداری پول بهم داد برا اینکه بندازم تو صندوق از هم جداشون کردم .
چهارتا تراول 50تومنی?
30 تا ده هزارتومنی?
چند تا 5تومنی?
خلاصه بعد از اینکه همه رو انداختم برگشتم و بهش گفتم حاجی قبول باشه
حاجی بهم گفت
از شما قبول باشه
پول خودت بود
وقتی هزار تومنی رو درآوردی از جیبت افتادن
دیدگاه ها (۶)

کاری ندارم چه جوری مونده رو سرش!اینهمه کوزه، چطور بارگیری کر...

رفیق همه جورش مقدسه

پارت ۲ویو یونگی:بعد از چند ساعت بالاخره رسیدم سئول انگار تما...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART¹⁴(نایون+...

همخونه اجباری.. پارت 2."ویو پارک دوین"نفسم بند اومده بود..دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط